روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز
حس خوبی دارم.فردا مسافریم.داریم میریم اصفهان. و اون جا دو تا مراسم شادی داریم.تولد یه پسر کوچولو که 1 ساله میشه و عقد عمه ام.که البته مختصره .اما خوب به هر حال خوشحالم.بعدشم من یه چند روز یبیشتر میمونم و امیر میاد دنبالم. الانم تقریبا از بستن ساکها خلاص شد و فقط مونده ظرفها رو بشورم وفردا صبح هم سبد خوارکی هام رو ببندم و بعد از این که همسر محترمه از استخر تشریف آوردن راهی بشیم. بعضی وقتا فک میکنم خیلی از خودم انتظار دارم .بعد شب که میخوام بخوابم میبینم خوب من کم کار هم نکرم توی یه روز . یا توجه به این که داشتن یه یچه یک و سال و نیمه واقعا خودش یه انرژی میخواد که تقریبا میتونه تمام وقت یه روز رو بگیره. مثلا همین امروز صبح البته دیر پاشدم..10 بود.اما رفتم تو آشپزخونه و به اموراتش رسیدگی کردم همزمان هی به پسرک غذا دادم و بهش رسیدم.بعد چون میخواستم ماهی درست کنم.ماهی ها رو مزه دار کردم گذاشتم یخچال.برنج رو هم ریختم تو پلوپز و آماده شدم و رفتم استخر.حالا تو استخر هم چون دارم پروانه یاد میگیرم دیگه تقریبا جونی وواسم نمیمونه.بعد اومدم خونه و ماهی ها رو سرخ کردم و میز رو چیدم و غذا خوردیم . به پسرک هم با هزار مشقت همیشگی و مسخره بازی غذا دادم . ساعت 4 شد و دیدم رو به موتم از امیر خواهش کردم 1 ساعت این جوجه رو بگیره من بخوابم و انصافا عجب خواب لذت بخشیه بعد از استخر. پاشدم و ی=ه دوش گرفتم و وایسادم به وسیله جمع کردن و وسطش با سپهر بازی کردن و شام خوردن و بعد پسرک رو خوابوندن و تا همین الان بدو بدو که دیگه کمرم داشت نصف میشد.گفتم یه سری بیام نت. تازه امروز درس نخوندم و به کار شرکت هم نپرداختمو واسه کارتهای خلاقیت سپهر(تو یه پست جدا در موردش توضیح میدم که اگه کسی خواست واسه بچه اش اقدام کنه) هم کاری نکردم!!!!!!!! و حالا میبینم خوب خداییش وقت تلف شده چندانی در روز ندارمو خدا رو شکر میکنم بابت سلامتی و انرژی که بهم داده. تازه الانمهم باید برم آشپزخونه رو قشنگ جمع و جور کنم که داریم میریم چیزی اون گوشه موشه ها بو نیافته.....!!!! وقتی پسرک رو میخوابونم نمیدونم باید کدوم یکی از کارهام رو انجام بدم؟ از بس وقتی بیداره نمیتونمبه کارهام برسم .همین جور باید باهاش بازی کنم یا میچسبه بهم.و در نهایت مثل احمقها میامم میشینم پای اینترنت. یه هویی کلا حال و هوام عوض شد رفتم فیسبوک.دیدم اصغر فرهادی دیشب جایزه برده من خیلییییی خوشحالم که فیلم جدایی نادر از سیمین رو رفتم توی سینما دیدم.اونم با مامانم .و از دیدنش لذت بردم. و الانم هم از این که جایزه golden globe رو برده واقعا خوشحالم و افتخار میکنم به ایرانی بودنم البته در این لحظه از زندگی و فعلا خوب الان دیگه میخوام برم یه کم زبان بخونم.این حالمو بهتر بهتر میکنه.... پ.ن: من این خبر فوق العاده رو اول توی فیس بوک خوندم و بعد برنامه رو از شبکه من وتو دیدم.و لحظه ای که مدونا اسم ایران رو گفت و بعد اسم فیلم و بعد با اون آهنگ زیبا اصغر فرهادی و پیمان معادی به سمت سن رفتن من فقط اشک ریختم و اشک و بعد که اصغر فرهادی حرف زد بیشتر با صدای بلند گریه کردم و پسرک همین طور با تعجب من رو نگاه میکرد و سعی میکرد ادای من رو دربیاره.وقتی بغلش کردم و مثل دیوونه ها فشارش دادم و برای بار هزارم به این فک کردم که ما بلاخره باید بریم یا بمونیم احساس کردم فقط میخواد خودشو از دستم نجات بده و نمیدونست من بیشتر از همه نگران آینده اون هستم تو این مملکت. اما احساس فوق العاده ای که در من به وجود اومده تا همین لحظه از شب باهامه و افتخار میکنم اما ته دلم یه غمی هم هست که همیشه هست.وقتی فک میکنم که خیلی آدم های ارزشمندی مثل فرهادی از این مملکت مهاجرت کردن و رفتن و ما دیگه نداریمشون به خاطر جهلی که حاکمه ..... خدایا امیدوارم دل ما رو پی در پی شاد کنی.... خیلی برام جالبه این دنیای مجازی حسادتهای مسخره توش بیشتره تا دنیای واقعی.افرادی مثل من که روزانه نویسی میکنن به این نیت که روزمرگی هاشون یه جایی ثبت بشه. و واقعا کاری هم به کاری کسی ندارم.با این که آمار بازدید وبلاگم کم نیست اما خیلی هم برام مهم نیست که چند تا کامنت داشته باشم یا نه.چون خیلی وقتا خودم هم میرم خیلی جاها رو میخونم و نظری به ذهنم نمیاد که بزارم. اما در کل سعی میکنم خیلی این جا غر غر ننویسم.یا اگه مینویسم رمز دارش میکنم واسه دل خودم.کیه که تو زندگیش مشکل نداشته باشه یا گاهی دلگیر و دلتنگ نشه.اما دوست ندارم این جا انرژی منفی پخش کنم.خیلی از کامنتهایی که بی ادبی ان یا هر چی رو حذف میکنم. حالا یه دوستی اومده واسه پست قبل نوشته "خدا بده شانس....واقعا که" من واقعا منظور این کامنت رو نفهمیدم.آیا واقعا این دوست که وبلاگی هم ظاهرا نداره از این که من یه روز با انرژی مثبت و خوش داشتم و ثبتش کردم قلقلکش شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!برام خیلی عجیبه.این جورشو ندیده بودم دیگه. نمیدونم ولی آدم خیلی خوبه که از خوشی دیگران و احساس خوشبختی اشون لذت ببره.بله کار سختیه.اما ممکنه.بیایید سعی خودمونو بکنیم. و فقط وقتی یکی میاد مینویسه بدبختم و بیچارم .و طلاق گرفتم وشوهرم کتکم میزنه و پدرم فوت کرد.مامانم سرطان گرفت و بچه ام عمل داره.نیایم 1300 تا کامنت واسش بذاریم.و ای وای بمیرم و چی کار میتونم برات بکنم و از این حرفا.... اگه یه نفر هم همیشه سعی کرد از خوشی هاش بنویسه.از شوهری که عاشقشه از همه چیزهای ایده آلی که داره بیایید باهاش همراه بشیم.بهش تبریک بگیم.....هر چند تو دنیای مجازی باشه.دیگه تو دنیای واقعی که جای خود داره. کلا ما ملتی هستیم که خیلی خوب بلدیم تو مصیبت و عزاداری همراه همدیگه باشیم که البته این خیلی خوبه.اما وقت شادی و عروسی که میشه آنقدر پشت سر هم حرف میزنیم چه بعد از مراسم شادی چه قبل از اون.فک کنم باید رو این قضیه فک کنیم .من خودمم هم جزو این ملتم البته و باید حداقل سعی کنم به فرزندم این فرهنگ رو یاد بدم که عزیز دلم تو شادی دیگران سهیم شو و از شاد بودن و خوشبخت بودنشون لذت ببر. ..... بعضی روزا از صبح که بیدار میشم روزای خوبی ان و من انرژی مثبت دارم.البته خیلی اتفاق خاصی نیا فتاده اما من این حسو دارم.مثل امروز دیشب بر خلاف خیلی از شبا سپهر خوب خوابید فک کنم تا صبح خوابید صبح بدون سردرد بیدار شدم و امروز امیر تا ظهر خونه بود.یه سری از کارای عقب مونده رو انجام داد.منم رفتم یه دوش گرفتم و از فرصت استفاده کردم و سپهر رو هم بعد از 1 هفته حمامش کردم.که کلی سرحال شد.خودم هم موهاموخوشگل کردم و حال کردم. اکتیو شدم یه هو و به امیر گفتم بره سبزی پلو و قرمه بخرهرو فریزشون کردم و از همه مهتر برای اولین بار میخوام امروز بعد از ظهر آش رشته درست کنم البته هوای بارونی و تمیز امروز هم تو این حال خوبم بی تاثیر نبود مخصوصا که آش رشته هم تو این هوا کلی میچسبه پسرم هم داشت برنامه کودک میدید این پنگول شبکه 5.و با هر آهنگی که اونا میخوندن فقط میخندید.الان تمام شده و ایشون هم دارن میرن سراغ خراب کاری هاشون و منم باشد برم ببینم میتونم بخوابونمش دیروز لپ تاپم رو تحویل گرفتم.کلا کی بردش رو عوض کرده. 50 تومان تو گلوش گیر کرده بود.با 7 تومن هم پول پیک!!!! کی برد جدید رو بیشتر از قبلیش دوس دارم!!!!!!! آخر هفته پیش رفتیم اصفهان واسه شب یلدا.دور هم بودیم و خیلی خوش گذشت.مخصوصا به سپهر.گرچه هنوز تو جمع گریه میکنه.اما اون جا بلاخره با همه دوس شد. شنبه که برگشتیم حالم خیلی بد بود.بی حوصله و بی انگیزه.و نا امید از زندگی.نمیدونم چرا ؟؟؟واقعا نمیدونم .ولی تا بعد از ظهر حالم خیلی بهتر شد. امروز صبح که بیدار شدم یه هو به سرم زد برم آرایشگاه و موهامو کوتاه کنم.و در واقع احساس کردم که روحیه ام به این تغییر نیاز داشت.و الان که موهام کوتاه شده خیلی حس خوبی دارم.در واقع اون تیکه هایی که در اثر فر خشک شده بود رو کوتاه کردم. و الان حس میکنم موهام جون گرفته . خوشگل شدم!!!!!!!!!!البته اگه همیشه مثل الان براشینگ داشته باشه.الانم منتظرم شوهر گرامی بیاد ببینم میپسنده یا نه؟؟ پسر کوچولو رو خوابوندم درواقع غش کرده و از ترس این که بیدار نشه همین جور وسط پذیرایی خوابوندمش.تکونش ندادم.دوس دارم زودتر زبون باز کنه و واسم بلبل زبونی کنه.الان فقط میگه دد –لالا-رفت!!!!!!!!!!-یعنی میگه ددددف.هر چیزی که تموم بشه.هر آهنگی یا غذاش که تموم میشه.یا یه کسی که میره.یا وقتی گوشی تلفن رو قطع میکنم در تمام این حالتا میگه ددددف.هر چی باهاش کار میکنم بگو بابا با چشای گرد منو نگاه میکنه و میگه دد-عاشقشم و با تمام سختی هایی که بچه داری داره. اما به قول امیر خود این بچه مثل قند مکرر میمونه که دایم تو دل آدم آب میشه... طبق معمول اما سردرد هام ادامه دارن.و منتظر یه فرصتم که شنام رو ادامه بدم و پروانه رو هم یاد بگیرم.اما فرصت آنچنانی واسه درس خوندن واسم نمونده و دارم به شدت به ابن که بعد از عید برم سر کار فکر میکنم... سرم درد میکنه و حوصله هیچ کاری رو ندارم جز اینکه بنویسم تراوشات این ذهن نامنظم رو. اعصابم از دست همسایه هامون خورد وخاکشیر شده واقعا آدمهای نفهمی هستن دور از جون شما.خوشحالم که این خونه رو نخریدیم و مستاجریم این جا و میتونم بلند شیم. از 15 واحد این ساختمون دو واحدش زن و شوهرهایی هستن که به معنای واقعی میجون هم دیگه رو از بس دعوا میکنن.مخصوصا طبقه بالایی که ما ریز مکاملاتشون و فحشهاشون و چیز میز شکستنشون رو هر روزه میشنویم.حالا یه بچه دارن همسن سپهر 17 ماهه و خانومه بارداره و یک ماه دیگه زایمان داره!!!!!!!!!!!!!!!!خدا به دور واقعا.ایننم از وضع زندگیشون.هر جوری ک میکنم با عقل جور در نمیاد که آدم دو تا بچه طفل معصوم رو این جوری بدبخت کنه.کلا از 15 تا خانواده تو ساختمان ما که یکیشون رفت البته ما به خوبی دعوای 3 تاشون رو میشنیدیم و فحش هاشون رو.دیگه معلومه که تو جامعه همه دارن طلاق میگیرن. یکی دیگه از همسایه هامون که انگار کره.این قدر صدای تلویزیونش و آهنگاش بلنده که دیوونه امون کرده و تذکرها فایده ای نداشته.احمقن و بی فرهنگ همه کسانی که تو آپارتمان این مدلی زندگی میکنن.و فرهنگ آپارتمان نشینی اصلا نمیدونن چی هست؟؟؟؟؟ رفتم پسرک رو خوابوندم.به شدت بهم وابسته شده و توی جمع که میریم خیلی طول میکشه تا با جمع کنار بیاد.بعد از عید احتمالا مهد میذارمش.برای خودش هم بهتره.برای منم همین طور.حالا حرف پیش هم نمیزنم ببینم چی میشه.... سردردم خوب نشد احتمال زیاد ار عوارض یه نوع قرصیه که میخورم شاید هم از عوارض این هوای مزخرف..... و در آخر خدایا یه شعور درست و حسابی به من بده که قدر داشته هامو بدونم و این قدر غر نزنم.خیلی چیزهایی که هر آدمی تودوره های مختلف زندگی اش داره همون هایی هست که قبلا آرزوشو داشته و الان قدرشو نمیدونه.منمهم از این اصل همه گیر مستثنی نیستم ..... ولی کلا برمیگشتم به 18 سالگی ام.افسوس که نمیشه..... 
نمیدونم باید برم کتاب موفقیت در 20 روز رو بیارم و دفترچه ام رو تکمیل کنم یا یه راست بشینم سر زبان خوندن.یا کار شرکت رو انجام بدم.اما انگار مغزم پره و باید خالیش کنم اول از همه.بعدشم با نا امیدی رفتم که برم فیس بوک که انگاری رفتم!!!!!!!!!!! این هم خوب حتما یکی دیگه از اون کارهایی بود که سپهر که خوابید باید انجامش میدادم....

.امیدوارم اسکار هم ببره.

.و کلا دیشب هم خیلی بامزه خوابش برد و کلی از دستش خندیدیم.من و امیر خودمونو زدیم به خواب و اون مثل یه ژیش کوچولو هی از از پهلو به اون پهلو شد هی خودشو مالوند به من به امیر یه هو خوابش برد.فداش بشم



| Design By : Night Melody |

