ü الان سر کارم و خوشحال و با انرژی مثبت. خوشحال از این که خدا کمکم کرد و یکی دیگه از کارهای نصفه و نیمه ای که دستم بود رو امروز تموم کردم. و اعتبارم بیشتر شد.چون اون اول که باردار شده بودم فکر میکردم که نمیتونم کار کنم مدیرم هم هی میگفت یه جانشین واسه خودت بذار تو مدتی که نیستی.اما واقعا این طور نشد.من همه تلاشی که میتونستم رو کردم و سعی هم کردم خودمو نندازم. و الان نتیجه زحمتا و سختیهامو دیدم.و فهمیدم توی کار کردن همه چی فقط جنبه مادی قضیه نیست.و توی سالای اول کار کسب اعتبار و به اصطلاح جای پا سفت کردن مهمتره.
ü تصمیم دارم ایشالا اگه چیز خاصی پیش نیاد از فردا نیام و از 4 شنبه هم برم اصفهان تا بعد از تعطیلات 22 بهمن.هم استراحت کنم هم یه کم پیش مامانم باشم که دیسک گردنش دوباره عود کره و از اون گردن بندا بسته.و احساس میکنم این روزا بیش از همه چیز به ساپورت روحی نیاز داره.
ü امروز از ساعت 8:30 تا 11:30 تو جلسه بودم و خیلی برام جالب بود این جوجو این قدر تکون میخورد مثل همون حس نبض زدن. چون استرس داشتم و حس میکردم این استرس مستقیما به این جوجه هم منتقل می شه.قربونش برم الهی. فردا نوبت دکتر دارم و حتما برام سونوی تعیین جنسیت مینویسه. خیلی هیجان انگیزه.
ü از یه جهت دیگه هم خیلی دوسش دارم و خیلی بچه خوبیه.این که هنوز کسی منو تو خیابون ببینه عمرا نمیفهمه باردارم.چاق و گرد نشدم و فهمیدم جوجه باشعوریه که نمیخواد مامانشو اذیت کنه.
فعلا همین تا بعد
نظرات ()از پریروز یعنی یکشنبه یه چیزایی تو وجودم حس میکنم.یه چیزای ناآشنایی.مثل نبض.نبض کوچولو کوچولو.انگار یه گنجشک دستت گرفتی و قلبش تو دستت میزنه.اول نمیدونستم مال این جوجه است.ولی وقتی با مامانم صحبت کردم فهمیدم که اولین نشنانه های حیاتش و زندگیشو داره بهم میفهمونه که آهااااااای من هستما یادتون که نرفته.
خیلی دوست داشتنیه.گرچه خیلی خفیفه و با فاصله زمانیه زیاد تکرار میشه.ولی من همش منتظرم حسش کنم.احساس معصومیت و پاکی فوق العاده اشو این جوری بیشتر بهم میفهمونه.
وقتی حرکتاشو حس میکنم بیشتر از همیشه عاشقش میشم
نظرات ()هر چی میگذره انگار همه چی بهتر میشه.الان سر کارم و به شدت خوابم میاد.کار خاصی هم نمیکنم.گفتم حالا که حوصله کار کردن ندارم بهتره بنویسم و تلافی این مدت غیبتمو دربیارم از تو دل خودم.
فک میکنم دکتر یه هفته ای شروع بارداری منو زود در نظر گرفته البته اون طبق قانون خودشون درست در نظر گرفته اما من مطمئنم اون تاریخ من باردار نبودم. و از طرفی مثلا طبق تاریخ دکتر تا هفته 15 ویارم ادامه داشت که همه تعجب میکردن. یا الان تو هفته 17 امم ولی این جوجو هنوز تکون نخورده یعنی من تکونی حس نکردم. امیر میگه گیر دادی به این بدبخت.خوی یه کم صبر کن تکوناشم حس میکنی.اما من عجله دارم.فک میکنم خیلی لحظه نابیه اون لحظه ای که اولین تکونشو حس میکنم.
جالبه این روزا به آشپزی به شدت علاقه پیدا کردم و هفته پیش تقریبا هر شب شام درست کردم.اگه شما تو زندگی ما بودین میفهمیدین که این از عجایب خلقته!!!!!!!!!!!!! و جالبه که دیگه فقط غذا هایی که خودم درست میکنم به نظرم خوشمزه میاد یا نهایتا غذای خونگی. حاضر نیستم به غذای بیرون لب بزنم. اصلا از گلوم پایین نمیره.
دیروز کارگر گرفتیم و خونه و زندگی بیچاره رو که از یه ماه پیش که بازم کارگر گرفته بودیم تا الان هیچ گونه فعالیت نظافتی توش انجام نگرفته بود از اون حالت وحشتانکی که داشت دراومد. منم یه هو حالت به شدت اکتیواسیون بهم دست داد و گفتم شام درست میکنم و برادر شوهر جان و خواهر شوهر جان رو دعوت میکنم. خورشت کرفس و مرغ درست کردم با سالاد وماست. و از این کارم بسیار راضی بودم. امیر هم کلی ذوق کرده بود بعد از قرنی بلاخره خواهر و برادرشو دعوت کردم!!!!!!!!
البته هنوووز یه سری کارای عقب مونده در مورد خودم دارم که این مدت حسابی ازش غافل بودم.کلا این مدت زیاد حوصله نداشتم به خودم برسم.ته تهش یه آرایشگاه بود واسه ابرو.اما حالا میخوام جبران کنم.
یه کار محیر العقول دیگه هم انجام دادم و اون ثبت نام در کنکور فوق لیسانس پیام نور برای رشته مدیریت IT !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شما فک کنید امتحانش اردیبهشته و من در ماه 8 بارداری به سر میبرم.من خیلی خوشحال و پر رو ام.نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی هر جوری شده میرم امتحانشو میدم .قول میدم.و هنوز یه کلمه هم نخوندم.ولی یه چیزی رو مطمئنم اگه بخونم حتی یه دور ولی مثل آدم حتما قبول میشم.اینو تجربه درس خوندنم بهم ثابت کرده.
بعدش هم جوجوی 3 ماهه رو باید بذارم و برم دانشگاه.اما خوب خدا مامانمو نگه داره واسم...............
فعلا
نظرات ()بعد ازگذروندن یه دوره واقعا بحرانی الان حالم خوبه و احساس بهتری دارم.هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی. اون حالتهای 3 ماهه اول تموم شدن و رشد جوجوم از نظر ظاهری هم برام مشهوده..امروز موندم خونه و الان دارم از خونه آپ میکنم.
تو این مدت علاوه بر وضعیتی که خودم داشتم وضعیت بحرانی جامعه هم بی تاثیر نبود.خوب اصلا ولش کن بگذریم.بارها اومدم این جا رو باز کردم اما حوصله نوشتن نداشتم. یعنی راستشو بخواین نوشتم اما واسه خودم رو کاغذ به رسم قدیما. دلم نمیخواست این جا پر بشه از غر غر های من.
اما وقتی آرشیوم رو مبخونم دلم نمی آید این جا ننویسم.
این مدت وضعیت کاریم همون جوری شده که همیشه میخواستم باشه.یعنی آزادی و کار مفید.این که اگه احساس میکنم تو یه روز فقط کافیه 6 ساعت کار کنم لازم نباشه 9 ساعت برم سر کار و گاهی وقتا حتی بیشتر و این رو مدیون این جوجو هستم.رئیسم کاملا پذیرفته که من در هر صورت کارو انجام میدم.بنابراین دیگه اون گیرای الکی همیشه رو نمیده.گرچه آخر هفته پیش رفتیم اصفهان و من میخواستم یه هفته بمونم از آرامش شگرفی که در کنار مامان و بابام به دست میارم استفاده کنم ولی خوب به خاطر کارم مجبور شدم برگردم. ولی بلاخره یه وقت آزادی پیدا میکنم که برنامه مو عملی کنم.وقتی رفته بودیم اون جا فهمیدم که چه قدر دلم واسه همه چی تنگ شده .حتی واسه بوی خونه.واسه چشای خوشگل برادرم واسه.......اما میدونم چیزی به پایان این دوری هم نمونده...
مامانم رفته تو کار آماده کردن سیسمونی!!!! لباسای 3 تا 6 ماهه سال آیندشو که می افته تو پاییز و زمستون رو خریده.اون جا بودیم فقط 3 بار این لباسو رو باز کردم و جیغ و داد کردم و قربون صدقه اشون رفتم.بی صبرانه منتظر اومدنش هستم.
از این طرف هم امیر تمام سعی خودشو میکنه که شوشوی مهربونی باشه اما در خیلی از موارد موفق نمیشه یعنی من یه سری انتظاراتی دارم که اون برآورده نمیکنه یا سری رفتارایی که میخوام از خودش نشون بده و نمیده!!!!! اما خوب اونم درست میشه .ایشالا واسه بعدی:d
دیگه فقط منتظرم دکتر واسم سونوی تعیین جنسیت بنویسه بعدشم پروسه اسم گذاری.
در کل دوران جالبیه.امیدوارم بتونم از این بع بعد حداقل قدرشو بدونم.
نظرات ()خدایا نمیخواهم فرزندم در دورانی متولد شود که انقلاب دیگری در راه است.من خودم فرزند سالهای جنگم و پس لرزه های انقلاب را تجربه کرده ام. تجربه خوبی نبوده.
خدایا به صدر نشینانمان کمی فقط کمی خرد عطا فرما که بفهمند ما چه میخواهیم. وضع را از این که هست بدتر نکنند.
یا امام حسین دیروز عاشورا بود و 5 تن از هموطنانم کشته شد.به نا حق.دیروز عاشورا بود و ما یاد آن را بعد از 1400 سال برای این هنوز زنده نگه میداریم که که بگوییم سرورمان برای حق قیام کرد. اما تو دیدی چه شد....... من خودم با چشم خودم دیدم و این بار واقعا فقط به شنیده ها اکتفا نکردم....
خدایا به حق این روزها و شبهایی که گذشت کمکمان کن و نجاتمان بده.....
نظرات ()نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که دارین با انرژی کافی و حتی خیلی زیاد میرین جلو حالا تو هر کاری تو درس زندگی، کار، بعد یه هو دور و بریها دلسوزیهای الکی میکنن.یا خودتو با دیگران مقایسه میکنی و احساس میکنی چه قدر بدبختی که این قدر داری انرژی میذاری و کاش تو هم یه کم آرامش داشتی و از این مزخرفات....
برای من خیلی پیش اومده
چه اون زمانی که عروسی کردم و اومدم تهران و هر کی میفهمید از مامان اینا دورم کلی آخی و.... از این حرفا و چه قدر سخته و دلت تنگ نمیشه و از این حرفا میزد و کلی انرژی ازم میگرفت از منی که قشنگ داشتم زندگیمو میکردم. یه هو او وسط کلی انرژی ازم میگرفت.
الان که دیگه بدتر.حتی خود مامانم.مثلا دیشب زنگ زده میگم دارم سوپ درست میکنم.میگه بمیرم دلت سوپ میخواست!!!!!!!!!!!!!!! میگم آره بیشتر چیزای آبکی دلم میخواد.بعد سکوت میکنه.میگم مامان جون خوب خودم مگه چلاقم(غم؟؟؟) درست میکنم دیگه. میدونین بعد یه هویی دلم برا خودم میسوزه.
یا مثلا میام سر کار بعد زن داییم زنگ میزنه احوالپرسی.میگه هنوز ساعت کاریت همون جوریه؟؟؟
واااااااااااای این که خیلی بده.کاش میشد تا ظهر بری سر کار!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد من یه هو فک میکنم چه قدر مظلومم.
ولی از همین لحظه ای که دارم اینو مینویسم تصمیم جدی گرفتم.جدی جدی که کاری به حرف کسی نداشته باشم. زندگی خودمو بکنم.این حالت مزخرف مقایسه که خیلی هم بده مثل چی افتاده به جونم.
میشه این شعار تکراری رو شنیده بودم که باید در لحظه حال زندگی کرد. ولی تو این دوران بیشتر این حالتو حس میکنم.لحظه به لحظه.وقتی میبینم هفته به هفته همه چی تو وجودم تغییر میکنه.و گذر زمانو دقیقا حس میکنم.
مثل همین دیروز که واقعا لحظات هیجان انگیزی رو توش گذروندم.رفتم آزمایش خون و بعد هم سونوگرافی(nt). لحظه ای که دستگاه رو گذاشت روی شکمم و من جوجه امو واضح دیدم.الان دیگه هم چی داره.دستاش پاهاش حتی ستون فقراتش قلبش همه چی کامل مشخص شده و از این جا به بعد رشد میکنه.این قدر شیطون بود. کلی تکون میخورد.گرچه من الان تکوناشو حس نمیکنم اما با دستگاه کامل مشخص بود.برای این سونو جنین باید تو یه وضعیت خاص قرار بگیره.فک کنید من از همه بیشتر تو اتاق سونو بودم.20 دقیقه طول کشید تا این جوجه بچرخه.دکتر دیوونه شده بود رسما.بهم میگفت تک سرفه بزن.وقتی سرفه یا عطسه میکردم سریع تکون میخورد و جاشو تغییر میداد. اما نه تو اون حالتی که من میخوام. دیروز از وقتی رفتم تو اتاق تا وقتی اومدم بیرون امیر میگفت چهره ات عوض شده از شدت هیجان!!!!!!!!!!!!! خلاصه این که خدا به دادمون برسه با این جوجه شیطون.فقط جنسیتش معلوم نیست هنوز تا 8 هفته دیگه . این قدر دیروز مثل این دیوونه ها فقط مینشستم عکسای سونو رو نگاه میکردم.امیر میگفت من نمیدونم تو چی میبینی تو این عکسای نا واضح.ولی من یه فرشته کوچولوی 5 سانتی میدیدم که عاشقشم.
لحظات نابی رو میگذرونم کامل رشدشو حس میکنم. گرچه هنوز تو خیابون اگر کسی ببینه نمیفهمه و شاید به نظر بیاد کمی چاق شدم.اما خودم میفهمم که داره به شدت رشد میکنه و منم باید دنبال لباسای گشادتر بگردم. همه میگمن 3 ماهه دوم بهترین روزاست و من از هفته دیگه واردش میشم.میخوام از لحظه لحظه زندگیم با این نعمتی که خدا بهم داده لذت ببرم
فعلا
نظرات ()الان ساعت یه ربع به هفته و من سر کارم.قراره امیر بیاد دنبالم.امروز امتحانی این روشو امتحان میکنیم ببینیم چه جوریه؟ چون من کلا خود کار کردن برام سخت نیست.رفت و آمدش خیلی ستمه.مخصوصا برگت که این قدر زود شب میشه و سرد و ترافیک. و هی تاکسی سوار و پیاده شدن. البته نمیدونم امیر امروز به چه نتیجه ای میرسه چون بعد از کارش تازه از الهیه باید تو این ترافیک باید بیاد سمت کریم خان دنبال من.و چون این همسر جان من بسیار متبحر هستن در داغون کردن گوشیهای موبایلشون.و این یکی هم به ملکوت اعلی رسید الان فعلا موبایلم نداره که زنگ بزنم ببینم کجاست؟و احساس میکنم این روشم جواب نمیده چون من دارم غش میکنم از خستگی.حداقل همه روزا جواب نمیده.
حالم کلا رو به بهبودیه.البته حال روحیم.وگرنه اون حالتا که اواخراین ماه به گفته همه خوب میشه.البته دورو بریهام هم یه جورایی موضوع رو پذیرفتن و واسشون عادی شده.مخصوصا همکارام.گچه هنوز خیلی هاشون نمیدونن.
روزای متفاوتی میگذرن و چند بار هم اومدم نوشتم اما تکمیلش نکردم.حوصله اشو نداشتم.
مطمئنا الان توی دوره ای هستم که باید از یه سری چیزا بگذرم تا این دوره به خوبی و خوشی تموم بشه.خوب پذیرش این موضوع اوایل سخته.چون من کلا خیلی سخت از یه چیزی در مورد خودم میگذرم.ولی اولین درس مامان شدن اینه که باید خیلی گذشت داشته باشی.............. اینو یادت ندره.ولی مطمئنا از مهمترین چیزایی که نباید یادم بره اینه که هیچ مامانی نباید خودشو فراموش کنه یا صد در صد وقف بچه.من نمیخوام این جوری باشم.البته میدونم الان زوده واسه این حرفا.اما این قدر خانومای دور و برمو دیدم که بعد از بچه دار شدن زودی خودشونو ول کردن و فقط بچه و بچه که یه هو به خودشون میان که ای دل غافل پس خودم چی من و نمیخوام دیر به این صرافت بیافتم.
کلا که روزای جالب و هیجان انگیزی در انتظارمه.مطمئنم
نظرات ()شنبه رفتم سونوگرافی و اولین نشانه حیات جوجه امو شنیدم. صدای قلبشو!!!!!!!!!!!!!! یعنی لحظه نابی بود. وقتی یه چیز کوچولو رو بهم نشون داد و گفت اینه و بعد گفت ضربان هم داره و همه چیزش نرماله. قیافه امیر هم خیلی بامزه شده بود.انگار تازه باورش کرده ..........
5 شنبه صبح هم راه افتادیم به سمت اصفهان و این چند روز رو اون جا بودیم. هوا سرد بود وبرف می اومد .راه خیلی خسته ام کرد و واقعا تصمیم گرفتم این دو ماه رو که اتفاقا تعطیلی هم داره تو خونه بمونم. یا این که با هوایما سفر کنم.
حالم خوب نیست.روحیه ام هم همین طور و در انتظارم که این ماه هم بگذره و همون طور که همه قول دادن از ماه 4ام دوباره انرژی فبلیمو به دست بیارم و این حالت تهوع هم دست از سرم برداره.
نظرات ()