قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏

 


عکس

 

 

 

 

 

سپهر 1  

سپهر 2    

سپهر 3  

اینم چند تا عکس از پسرک.البته برای اسفند هستش.قبل از عید.

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱       نظرات ()

بجه داری

اونایی که مادر شدن خوب میدونن که آدم بعضی وقتا در این دورانی که جوجه کوچولوش جلوی چشماش قد میکشه و بزرگ مییشه لذتهایی نصیبش میشه که شیرینیش تا مدتها و خاطره اش چه بسا تا آخر عمر در ذهن آدم میمونه.واسه من این لحظات زیادن.یکیشون همین دیروز بود که سپهر رو بردیم پارک.و اولش که مثل فرفره از رمپ تند و تیز پارک میدوید بالا و بعد بدون کمک ما و با حفظ کامل تعادل میدوید پایین و من ذوق میکردم چون قبلا این کار براش سخت بود و کلا میترسید.

بعدش هم رفتیم سمت اسباب بازیها.عشق سرسره است و میزارمش روش میخوابه و لسز میخوره میاد و پایین و دیروز دیگه نیاز نبود بدوم پایین و بگیرمش..خودش راحت لیز میخورد و بعد بلند میشد و سعی میکرد از همون طرف از سرسره بره بالا که خوب قطعا نمیتونست.

و هیجان انگیزترین قسمت این بود که قبل از این از تاب میترسید و با ما هم که سوار میشد دوست نداشت .اما دیرزو یه کم ایستاد و بچه هایی که تاب سواری میکردن رو نگاه کرد و به محض این که تاب خالی شد دوید سمتش و سعی کرد سوارش بشه که با کمک امیر سوار شد و بعد در جلوی چشمای گرد شده ما قشنگ اون دو تا دست کوچولوش رو محکم گرفت به این طرف و اون طرف تاب و سعی کرد خودشو تکون بود و ما هم ذوقیده تابش میدادیم و منم ازش فیلم گرفتم و باورم نشد وقتی دیدیم پسرک 25 دقیقه سوار تاب بود و دستای کوچولوش خسته نشده بود.آخرش هم با گریه پیاده اش کردیم.و از همه با نمکتر روی تاب واسه خودش تاب تاب عباسی میخوند و از این پیروزی لذت میبردقلب

الان هم خوابوندمش و کلی بوسش کردمو تا اعماق وجودم بوییدمش.بغل

ولی هنوز یکی از سخت ترین کارهام رو  موفق به انجامش نشدم و اونم از شیر گرفتنش هست که فک میکنم سخترین مرحله است واسه یه مادردل شکسته




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱       نظرات ()

 

به بعضیها حسودی م میشه که این قدر راحت مینوسین.البته خودم هم یه زمانی این جوری بودم.دستام رو میبردم رو کیبرد و فقط مینوشتم.دقیقا روزمرگیهام رو مینوشتم.اما الان یکیمی سختم شده.همین جوری الکی...

      این دو سه هفته ای که گذشت مثل همه روزای دیگه هم خوب بود هم بد.ولی خوبیاش بیشتر میچربید.

      تو این مدت یه کار مهم کردم و اون این بود که بلاخره رفتم پیش یه مشاور خوب و باهاش حرف زدم و اونم باهام حرف زد و کلیتش این که بهم گفت تو دچار وسواس کمال گرایی هستی!!!!!کلافههمش فک میکنی باید تو زندگیت یه کاری بکنی تا وضع بهتر باشه و راضی بشی.دقیقا راست میگفت.....ولی الان متقاعدم کرذه که منتونستم تو چند تا از ابعاد مهم زندگی پیش برم و یه چیزی مثل ادامه تحصیل و بقیه چیزها در هر زمانی امکان پذیره.حالا قراره ادامه دار برم و این جلسه با همسر گرامی.

به هر کی هم میرسم هی پیشنهاد میکنم برو پیش مشاور و فلان و بهمان و ما هممون نیاز داریم و از این حرفاالبته خوب مشکل بزرگش اینه که واقعا هزینه اش بالا است در این کشور عزیز!!!!

      ایشاالا از اول خرداد قراره برم یه آموزشگاه تدریس کنم فعلا یه کلاس بعد از ظهرها.خیلی از این بابت خوشحالم .امیدوارم واسه نگهداری و سپردن پسرک به مشکل بر نخورم.چون فعلا که همان مشاور گرامی متقاعدم کرده پسرک را نباید بزارم مهد.منم پذیرفتم..

      امشب هم با خواهرم رفتم دو تا مانتوی خییییلیییییییی خوشگل خریدم.یکی واسه محل کارم از "درست"یکی هم خیلییییییی خوشگل و خنکه واسه مهمونی میشه فقط.اینو از "لچک".زدم کلا تو کار جنس ایرانی.واقعا تصمیم دارم تا اون جایی که میشه اگه بدونم مثل اینا جنسش خوبه و خوشگله میرم ایرانی میخرم و پولمو حواله این کشور و اون کشوری که ما رو تحریم کردن نمیکنم  .کفشمم یا میرم چرممشهد یا بوفالو سفید یا نوین چرم .فعلا من یک عدد آنا هستم که حس ایرانی  و وطن پرستانه ام حسابی گل کرده...گاوچران

      از پسرک هم بگم که دایره لغاتش داره وسیع تر میشه و بعضی کلمات رو خیلی بامزه میگه.مخصوصا اسم باباشو.کاکائو رو چون خیلی دوست داره میگه "کاکا"!!!وخیلی کلمات دیگه.ولی همچنان مامان رو نمیگه!!!!البته اسممو نصفه نیمه میگه....روزهای لذت بخشی رو در کنار این وروجک میگذرونم و همش دلم میخواد بخوره و تپل بشه.هر روز وزنش میکنم.آخه از وزن خودش کمتره.این هم احتمالا جزو وسواس های مادرانس....آخ




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱       نظرات ()

اهواز

این دو ورزه یعنی عصر 4 شنبه تا دیشب یه سفر واقعا به یاد موندنی به اهواز(خونه عمه امیر) داشتیم.که واقعا عالی بود.مخصوصا این که نه رفت ونه برگشت پروازمون تاخیر نداشت !!!!و این خیلی مهم بود واسه منی که با یه وروجک رفتم فرودگاه.واسه رفت هم انگار این پسرک شهربازی رفته بود و با هر اوج گرفتن یا ارتفاع کم کردن هواپیما ریسه میرفت از خنده.و بلند بلند یه چیزایی هم میگفت.دور و بریهامون همه خنده اشون گرفته بود.ولی واسه برگشت کل 50 دقیقه رو غر زد و خوابش می اومد نمیخوابید و خلاصه دوباره من و باباش رو از سفر پشیمون کرد.

من دفعه اولم بود میرفتم اهواز  کلا با این فامیلهای امیر رفت و آمدی نداشتیم و من ازشون خوشم نمیاومد .فک میکردم خیلی گند اخلاقن!!!تعجباما واقعا شرمنده شدم از این همه محبتی که کردن.یه شبش هم رفتیم شهربازی  که خوش گذشت و پسرک هم یه استخر توپ رفت و حال کرد.دیروز غروب هم رفتیم لب کارون.و قایق هم سوار شدیم.گرچه خیلی به نظرم کثیف بود اما بازم حس نزدیک کارون بودن یه حس جالب بود.کلا من  عاشق جنوب ایرانم..گاوچران.حس وطن پرستی ام اون جا قلمبه میشه.

حالا که برگشتیم و اون جا اون  همه غذای خوشمزه با اون دستپخت های جنوبی منحصر به فردشون خوردم اصلا حال آَش پزی ندارم.و این که حس میکنم توی 48 ساعت چه قدر میشه کار کرد و من واقعا خیلی وقتا راحت به بطالت میگذرونم.

خلاصه این که آخر فرورین بسیییار لذت بخشی رو گذروندیمقلب




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱       نظرات ()

214

همین دیشب داشتم به امیر میگفتم خوشبختی یه حس کاملا درونیه. و گاهی یه نسیمهایی از اون میوزه و بی هیچ دلیل خاصی یا حداقل قابل ذکری آدم حس میکنه خوشبخترین عالمه دقیقا مثل وقتایی که این حس از آدم گرفته میشه و گرچه دلایل قابل ذکری واسه این یکی هم نیست واقعا.اما نا امیدی کامل میاد سراغت.گرچه اگه کسی ظاهرت روببینه یا از بیرون زندگیت رو ببینه واقعا فک میکنه تو هیچ مشکلی تو زندگیت نداری.اما فقط خودت و خدای خودت از دلت خبر داره....

امروز روزی بود که اون سردرد لعننتی از تنم رفت بیرون.و هوا خیلی خوب شد.گرچه صبح هم یه کم واسم دلگیر شد اما درست از بعد ازظهر ورق برگشت.پسرک رو سپردم به خواهرم و با امیر شهروند آرژانتین قرار گذاشتم و ماشین رو برداشتم وراه افتادم. وقتی رسیدم همسر زودتر رسیده بود و دیدم اونم روز خوبی رو گذرونده بر عکس دو روز پیش جفتمون.و دو ساعتی رو با هم بدون پسرک تو شهروند چرخ زدیم و حرف زدیم و یه  عالمه چیز میز واسه خونه خریدیم که واقعا واسه من یکی از لذت بخشش ترین کارهای دنیاست.بعد زیر اون بارون خوشگل با هم ساندویچ خوردیم و تو ماشن هم کلی حرفای عشقولانه امیر بهم زد که کلی چسبید بهمخیال باطل.البته خوب بعد از مدتهانیشخندابله.

و بعد  هم که اومدیم خونه پسرک شیرینمون خوشیمون رو ده برابر کرد وقتی در رو باز کردیم و اوون یه هو دید دو تایی باهم اومدیم خونه از خوشحالی جیغ میزد.بچه ام واسه 3 ساعت دلتنگی کشیده بودهیپنوتیزم.

امیدوارم به این زودیها اون حس خوشی از دلم نپره بیرون. چون مطمئنم نباید دنبال دلایل عجیب غریب بگردم...




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱       نظرات ()

 

از بعد ظهر روز قبل که با امیر جر و بحث کردیم وبعدش رفتیم تولد دختر خواهر شوهر.که اون جا هم خیلی بهم خوش نگذشت.بعضی از آدمایی بودن که اون جا بهم انرژی منفی میدادن.و کلا آدمایی که لطف مکرر شود حق مسلمشون و آدمایی که احساس میکنی کاری که میکنی وظیفه میدونن .....و خلاصه.یه چیزی همش انگار سر دلم قلمبه بود و بغض داشتم با این که ظاهرم نشون نمیداد.

دیشب با گریه خوابیدم و نشون به نشون که تا همین الان سردرد وحشتناک داشت و از صبح تا ساعت 4 مثل  یه مرده توی تخت افتاده بودم و پسرک هم خوب مسلما بی قرار بود.با این که امیر سعی میکرد حواسش بهش باشه و باهاش آب بازی کرد اما با زم با گریه هاش کلافم کرد.

شنبه 26 فروردین

ادامه اشو دیروز نتونستم بنویسم.دیروز واقعا روز بدی بود.پر از کسالت و درد.یه وقتایی میشه تو زندگی مشترک که یکی از طرفین به هر دلیلی کم میاره و این وظیفه اون یکیه که ساپورتش کنه.اما وای به وقتی که دو تایی کم بیارن ....چند وقته که ما تو این حالتیم.و داریم سعی میکنیم از  این حالت دربیایم.هر دو تا فک میکنیم باید از لحاظ کاری و فکری  و خیلی چیزها تغییرات اساسی انجام بشه و در جدالیم.....گرچه امروز کلا روز آرامتری بود.

از امروز قرار بود پروژه مهد پسرک کلید بخوره که آقا خوابیییییییید تا 11 :30  و خانومه گفته بود صبح بیارش.حالا فردا صبح هر جوری شده باید بیدارش کنم.تا برنامه پسرک و رفت و آمدش رو دور نیافته اصلا نمیتونم واسه خودم برنامه بریزم. فقط یه سری طرحهای کلی تو ذهنمه.

بارون از دیروز عصر همین طور داره میباره و هوا یه نمه خنک شده.در حالی که ما 5 شنبه کولرم.ن ر. راه انداختیم و تو ظهر هم روشنش کردیم !!!!!!!!!!!اما امروز واقعا هوا ملسه و بهاری و آدمو واقعا یاد شمال میندازه البته وقتایی که خلوته و خنک...

امبدوارم روزایی بهتری در انتظار همه کسانی که میشناسم و نمیشناسم بشه.این روزا خیلی ها رو میشناسم که حال و روز چندان خوشی ندارن....دل شکسته

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱       نظرات ()

دل نوشته 7

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱       نظرات ()

سال نو!!!!

الان که دارم اینو مینویسم دلم گرفته.خیلی زیاد.فک میکنم نباید این جوری باشه.بعد از 20 روز تعطیلی و مسافرت.حتما یه جای کار اشکال داره که من این جوری ام.باورم نمیشه تو این 20 روز حتی یه کلمه هم نرسیدم بنویسم.یا حتی یه ثانیه هم واسه خودم باشم و فکر کنم.

ذهنم خیلی پره و دوست دارم خالیش کنم. 26 اسفند که بار و بندیل رو جمع کردیم و پیش به سوی اصفهان.واقعا یادم نمیاد اون 4 روز قبل از عید چه جوری گذشت که من وقت نکردم کار به خصوصی بکنم.یه عروسی رفتیم و یه عالمه فامیلی که 8 سال بود ندیده بودیم دیدیم.و یه سری خرید.تا رسید به لحظه تحویل سال.لحظه ای که امکان نداره من گریه نکنم.اصلا توی دلم آشوه در اون دقایق.بعدش هم به دید و بازدید های معمول و فامیلهای زیادی که اون جا داریم و اصلا نمیدونم به کدومشون برسیم.از روز 3 فروردین تا 9 ام هم مسافرت جنوب رفتیم و قشم.با تمام سختی هاش ودوری راه.خیلی خوش گذشت.وولی بعد از بازگشت 1 روز بیشتر شیرینیش واسم نموند.پسرک تب  کرد و 48 ساعت تمام هیچ جوری تبش نیامد پایین.گلوش چرک کرده بود و هنوز دارم بهش کو آموکسی کلاو میدم!!!تازه امروز هم که سرفه هاش شروع شده و دکتر گفت دیفن هیدرامین رو شروع کنم.این شد که از 10 ام به بعد حالم حسابی گرفته شد و پسرک هم به واسطه مریضیش حسابی بهانه گیر و هیچی نمیخوره و تازه وابستگی اش به شیر خودم بیشتر شده .من که خوش خیال میخواشتم اواخر اردیبهشت از شیر بگیرمش.از الان باید وعده هاش رو کم میکردم.تازه بیشتر هم شده.میخواستم از 5 شنبه این هفته استارت مهدکودک رو بزنم که با این وضع نمیشه.

امروز یکی از سخت تزین کارها واسم آشپزی بود بعد از 20 روز بخور و بخواب و  همه چیز آماده برگشتم و دوباره روزمرگی شروع شده.امیدوارم زودتر بتونم یه تغییر اساسی بدم. ترت ا قبل از این که چشم به هم بزنم و ببینم 3 ماه دیگه هم فرت گذشت.

حیلی بیحوصله و کسلم......




کلمات کلیدی :
نویسنده : آنا خانوم تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱       نظرات ()


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به روز های زندگی من مي باشد.