روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
91
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

اومدم تو بلاگم و دیدم یه هفته ای میشه ننوشتم. یه هفته ای که خیلی زود گذشت. هفته ای که هفته خوبی بود.هفته خوبی که بی دلیل یا به دلیلای مسخره دو سه شبشو گریه کردم و با گریه خوابیدم.!!!!!!!!!واقعا نه این که مشکل خاصی وجود داشته باشه.فقط برای من گریه یه پناهگاهه واسه خالی شدن یا بعضی وقتا واسه این که امیرو خلع سلاح کنم.!!!!!!!!!!!!!کلا حال میده.

این هفته فقط یه جلسه کلاس ایروبیکمو رفتم.نه از سر تنبلی بلکه از این جهت که اصولا گیر می افتم سر کار و به کلاسم نمیرسم.اما به خودم قول دادم همون یه جلسه رو هم برم.چون کلی روحیه امو عوض میکنه.

دیروز تولد خواهر زاده امیر بود.شب قبلش رفتم واسش کادو خریدم و دیروز هم رفتیم تود که البته کرج بود و من چه قدر همیشه این راه تهران کرج به نظرم طولانی میاد.کلا بد نبود اما به دلایل خاصی زیادم خوش نگذشت. ضمنا من فهمیدم که یه مقادیری حسود تشریف دارم و دوست داشتم این جا اعتراف کنم و خودمو اصلاح کنم.البته نسبت به روابط امیر با اطرافیانش حتی خواهر و برادرای خودش یا حتی خواهر زاده کوچولوش نمیتونم درجه حسادتمو کم کنم.چون اون باید بیش از هر چیزی اول منو دوست داشته باشه.!!!!!!!!!!!!! اینو دختر بچه شیطون درونم میگه. اما کلا سعی میکنم خودمو اصلاح کنم.

 

یه کار متفاوتی که انجام دادم این بود که بلاخره رفتم سراغ سر رسید موفقیتی که امیر واسم خریده بود و دیدم چه چیز جالبیه واسه برنامه ریزی.واسه نظم دادن ذهنم.شروع کردم توش برنامه ریزی.به این صورت که تو یه صفحه مشخص شده به صورت کلی برنامه سال 88و اهدافی که میخوایم بهش برسیم مینویسیم که این اهداف و امور طبقه بندی میشن.مثلا امور شخصی-امور معنوی-امور مالی-امور شغلی-امور جسمی و ..... بعد هر فصل به طور جداگانه و بعدش هر هفته و در نهایت هر روز. که تو هر روز میتونی کارایی که میخوای انجام بدی.تلفنا و حتی تاریخ تولد دوستان و ... مینویسی و آخر هر شب خودتو ارزیابی میکنی.در نهایت هم آخر هر فصل و به این صورت احساس میکنی کل یه سالت تو مشتته.به نظرم خیلی چیز جالبی بود.حداقلش اینه که ارزش هر روزی از عمرمون که میگذره رو  بهتر میدونیم.

 

دیگه .....دیگه همین.

آهان همشم خوابم میاد.اه.... شما چی؟این خواب آلودگی اصن فک کنم ربطی به بهار نداره.من کل سال همش خوابم میاد.کاش یه دو روزی میذاشتن من فقط بخوابم ببینم حام سر جاش میاد.؟؟؟!!!!!!!!!!

 

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :