روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧

همیشه اول یه چند تا بلاگ میخونم بعد میام سراغ نوشتن.پس برمیییگردمنیشخند

زیاد واسه نوشتن وقت ندارم.چرا؟چون به یاد ایام تحصیل نشستم برنامه ریزی کردم.دقیقا با ساعت.میخوام امروز یه کم درس بخونم واسه مصاحبه فردا.خوب دیروز گفتم اگه نرم واسه امتحان آیین نامه خاک بر سرم.پس واقعا خاک بر سر من تنبل بکنند.حالم به هم خورد از خودم البته میتونم کلی بهونه بیارم.آخه دیشب برق رفت ما هم پا شدیم رفتیم خونه دایی بزرگه .اما دیروز همش خونه بودم میتونستم بخونم که.خوب نشد گذشته ها گذشته باید اکنون را در یابم که فردا دوباره این چرت و پرت ها رو ننویسم.باید طبق برنامه ام پیش برم .فردا باید برم کلاس ورزش بعدشم مصاحبه.یک شنبه هم که تولد میگیرم.بهار جونم هم می اد.دست تنها نیستم.یه چیزی که خوشحالم کرد و خیالم رو راحت کرد این که امیر گفت پول عابر بانک سپهر هر چی بود مال خودت.م.ث هم هنوز تهرانه.امروز رفته پارک آبی.این طوری به اونی که میخواد نمیرسه.باید یه فکری بکنه

اگه امشب بیاد بریم پاساژ خوب میشه.کادوهام تکمیل میشه.شایدم خودم رفتم واسش شلوار جین خریدم.فقط میمونه کتابها.

امیدوارم بتونم خوشحالش کنم.فرشته

خوب میرم و امیدوارم وقتی میام مینویسم از خودم راضی باشم.یه سری کارامو پیش برده باشم.

بعدا نوشت:خوب رفتم کتلت پختم و اومد.یعنی در واقع شام امشب و ناهار فردا.

این برنامه تولد و چگونگی انجامش بد جوری ذهنمو مغشوش کرده. برای همینم گفتم بیام این جا بنویسم برای هر روز چه کاری میخوام انجام بدم که کارام رو زمین نمونه.امروز که هیچی اگه شد با خودش برم یه شلوار جین بخرم میرم.فردا هم که کار دارم.

۴ شنبه:اگه با خودش نرفتم فردا یه سر میرم فلکه اول ببینم میتونم کتاب و شلوار جین رو براش بخرمو قرمه سبزی و پول از خونه بابا

۵ شنبه و جمعه:خرید میوه-مرغ-نان-میوه بهتره هندونه و خربزه باشه و وسایل سالاد یعنی خیار گوجه و پیاز.یعنی کلا خریدامو وقتی هستش انجام بدم

شنبه:امتحان گواهی نامه و ظهر اگه لازم بود برای خرید کتاب برمو کیک سفارش بدمو همه خریدای لازمو انجام بدم

یکشنبه:که دیگه کلی کار دارم.اما صبح باید برم سبزی قرمه تازه برم واسه شام.عصرم که میرم واسه مصاحبه سفیر کیکو بگیرم و بیام.واااای تازه این چند روزه باید تمیز کاری هم بکنم

خوب حالا این طوری بهتر شد .ذهنم مرتب شد.

فعلا

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :