روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧

بلاخره امروز کتاب آیین نامه رو خوندم....فردا صبح میرم امنحان می دم و میدونم که قبول میشم.نمیخوام از قانون مرفی استفاده کنم و چیزای بد رو به زندگی ام جذب کنم.پس من امتحان شهر رو قبول میشم.با این که یه ماه از آخرین کلاسی که گرفتم می گذره ولی من همین دفعه اول قبول می شم.البته نباید اصلا هول کنم.

خوب امروز جمعه بود و دیروز اولین شب جمعه ماه رجب و مثلا میخواستم روزه بگیرم اما به دلایل کاملا شرعی نشد.اه.اه.اه...اما خوب شوهر جون روزه اشو گرفت.دیشب هم یه هو خواهر شوهر زنگ زد گفت فردا شب ولیمه متولد شدن پسرشه و یه هو تصمیم گرفتن که امشب باشه!!!!! خوب یعنی ما امشب داریم میریم کرج مهمونی.من که خوشحالم.بلا خره مهمونیه دیگه

صبح هم یه هو شوهر جون بیدار شده میگه من میخوام برم بهشت زهرا سر خاک مامان تو می آیی؟!!!!!منم متقاعدش کردم که عصر بریم چون کرج هم می خواییم بریم که نشست سر مقاله کردت تزش و نرفتیم.الان هم به زور دارم میفرستم حمومو بشوره.یعنی اشکمو در اورد تا رفت بشورتش.ساعت ٧ هم میریم.

در اومده میگه تو میخوای برام تولد بگی!!!!گفتم نه.مگه دیوونم؟حالا خوشحال میشی؟گفت آره ولی خرجش زیاد میشه.نگیری هم بد نیست.یعنی حالمو به هم مزد.ای خدا کی میشه من دستم بره تو جیب خودم......

خدا جونم شکرت.

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :