روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧

وااای در حالی دارم اینو مینویسم که خیلی خسته ام.ولی مهم نیت چون امیر خیلی خوشحال شد و همین برام کافیه.شب خوبی بود و همه مهمونا خیلی زحمت کشیده بودن و امیر هم کادوهای تووپی گرفت خداییش .همه لباسایی که گرفت کاملا اندازه  بودن.شام هم زرشک پلو با مرغ درست کردم خداییش خوشمزه بود دفعه اولی بود که توی فر درست میکردم.فقط اسمارتیز هایی که ته ژله ها ریختم پایه خنده شد.

اما واقعا داشتم از سردرد میمردم امیر هم خیلی مهربون شده بود مخصوصا نامه را که بهش د ادم خوند بوسم کرد و یه سری حرفای عشقولانه.....

اما تراژدی ماجرا این جا بود که خواهر شوهر م که تازه یه هفته اس زایمان کرده یه هو تصمیم گرفت خونه ما بخوابه تازه اون یه بچه اش هم ٣ سالشه و شیطون و حرف گوش نکن.خلاصه منم رختخواب کم دارم اما خوابیدن امیرم هم که صبح ساعت ٧ باید میرفت نون خریده بود و رفته بود.خلاصه ناهارم موندن!!!!!!!!!!!!!تا ساعت ٣.واقعا بی ملاحظه ان.هلاک شدم تازه برق هام رفته.بلاخره رفتن.ولی کلافم کردن.آخه آدم هم این قدر بی ملاحظه.منم این حرفا رو اگه به امیر نزنم به کی بگم.اونم بیچاره فقط گوش میکنه.

حالا هم باز یه عالمه ظرف تو ظرف شویی هست.و خواهرم هم خوابه و البته اونم خیلی کمک کرد.اگه اون نمی اومد که اصلا جشن نمیگرفتم

امشب میریم خونه خاله و امیدوارم خوش بگذره

به امید روزای بهتر و مفید تر

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :