روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧

سلام.دوباره اومدم .اما این بار به طور کاملا ناشناس.پارسال تقریبا همین موقع ها بود که اون بلاگمو راه انداختم.چه قدر موقع راه انداختنش جو گیر شده بودم.برداشتم آدرسشو تو مسنجرم واسه همه دوستای لیستم فرستادم.فک کن فامیلم همه تو لیستم بودند.از اون جا بود که سنگ کجو کار گذاشتم.دیگه به هیچ وجه نمیتونستم خودم باشم و خودم بنویسم.باید مثل خیلی از جاهای زندگیم خودمو ساسنسور میکردم.واسه دل بقیه مینوشتم.حواسم بود که مامان و بابا م هم اینا رو میخونن!!!!!!!!!وای واقعا که دیوونه ام.اما تا یه مدتی به طور جو گیرانه نوشتم و نوشتم.روزی دو تا یا سه تا پست چرت و پرت.اما بعد کم کم شروع به خوندن وبلاگها کردم.دیدم همه چه قدر به صورت ناشناس و مرموز مینویسن.خوب درستش هم همینه.تنها جایی که میشه بی پروا حرف زد و یه عالمه دوست داشت همین جاس.بدون این که بخوای خودتو قایم کنی.از بهمن پارسال دیگه ننوشتم البته تو وبلاگم.از اون مو قع هم یه عالمه اتفاقهای عجیب و جالب تو زندگیم افتاد.که یه جایی ثبت میشد بد نبود.اما تنبلی کردم.ا از الان دیگه فرق میکنه.اصلا من یه جورایی با نوشتن سبک می شم.نمیدونم از کی نوشته هام مخاطب پیدا میکنه؟یا اصلا پیدا میکنه؟اما فعلا مهم نیست.خودم وبلاگهای خیلیها رو میخونم.بیشتر برای سرگرمی.

دیشب و امروز خیلی روزهای بدی بود.دیشب با امیر.(شوهرمه)این جا  بهش میگم امیر.دعوام شد.مثلا رفتیم مهمونی.اون جا یه کلمه هم با هم حرف نزدیم.شب هم اومد توی اتاق خوابید.یعنی جای خوابشو جدا کرد.این یعنی به نظر من فاجعه.تا صبح که با هم رفتیم بهشت زهرا و موقع برگشت تا ظهر فقط من اشک ریختم و حرف زدیم. الان چشمام اندازه نخود شده.تکلیفم و باید با زندگیم معلوم کنم .با خودم. با اون.چه طور میشه که یهو اون همه احساس خوشبختی رنگ میبازه.؟از ازداوجم پشیمون میشم.؟میخوام کتاب حجاب مطهری رو بخونم.میخوام تحقیقاتمو شروع کنم.ببینم به کجا میرسم.واقعا بخوام فکر کنتم تنها مشکل اساسی زندگی ما همین قضیه است.ولی کاش میفهمید که چه قدر طول میکشه تا حل بشه؟واقعا دوسش دارم.دیگه حداقل بعد از ۵ سال با هم بودن الان دوسش دارم.چیزای زیدی واسه دوست داشتن داره.اما بعضی موقع ها فک میکنم در کنار یکی دیگه شاید خوشبخت تر بودم.اما بعد فوری پشیمون میشم چون خدا اون قدر دوسم داره که همیشه بهترین ها رو برام خواسته.میدونم الان توی یه موج وسیعی از افسردگی و انرژی منفی قرار گرفتم که بی ربط به قضیه ماهیانه ام نیست.گریه های قبلشو هر ماه دارم.اما این دفعه دلیل دارم.

خوب بگذریم.امشب که فعلا  یه سفر دو سه روزه در پیش دارم.برا هر دوموم خوبه.اینو تجربه بهم ثابت کرده.برم و بیام یه تصمیم اسای برای استفاده بهینه از وقتم بگیرم.روزام دارن همین جوری میگذرن.تنبل شدم.باید برم کلاس ورزش.باید برم دنبال کارهای فارغ التحصیلی ام.و دنبال کار های گواهی نامه ام..دوباره میرم سر کار اون وقت این کارام میمونه.خوب دیگه واسه الن بسه.یه خورده سبک شدم.میخوام برم نماز بخونم.ظرفا رو بشورم.امیرم دیه کم کم  سر و کلش پیدا میشه.

به امید روزای بهتر.

فعلا

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :