روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

اولین باری که کلمه نوستالژیک و حس نوستالژی داشتن رو شنیدم فته بودیم پارک نیاوران بازدید از کاخ نیاوروون.و حس دلتنگی برای بودن در اون زمان که بعدا فهمیدم بهش میگن حس نوستالژی.

امروز دوباره این حسو پیدا کردم.برای دانشگاه برای دبیرستان برای دوستام.مخصوصا برای دبیرستان با اون رویاهای دخترگیم .وقتی ١٧ ساله بودم.وقتی هنوز یه آینده  وسیعو جلوم میدیدم.وقتی همه زندگی برام دانشگاه بود و درس و کنکور.وقتی ١٨ ساله شدم و روزای کنکور.پر التهاب.حتی دلم برای اون روزی تنگ شده که کنکور قبول نشدم.علی رغم همه خر خونی ها و چه قدر بد بود که همه ازم انتظار داشتن.روزای پشت کنکور دلتنگم میکنه.وقتی میفهمیدم که امیراینا دارن میان اصفهان دلم یه حالی میشد و امان اگه میفهمیدم امیر باهاشون نمیاد.

اون روزا رو دوست داشتم هر چند رویا پردازی زیاد میکردم که خیلیهاشون بعدا به حقیقت پیوست و بعضی هاشون هرگز و بعضی هاشون حتی خیلی زود.دلم تنگ شده برای کلاس کنکورام با اون آرایشای دخترونه و اون ابروهای برنداشته و این که حس میکردم همه به من نگاه میکنن!!!!!برای ماه رمضونایی که خونه بابام بودم و سحری هایی که مامان درست میکرد آخر شب ومن بهار هی میرفتیم سر فر و هی مامان حرص میخورد.بعضی وقتا فکر میکنم کاش زود شوهر نکرده بودم کاش امیرو ٢ سالی الاف خودم کرده بودم و شیطتنت میکردم با این که از زندگیم راضیم.اما یه حس کمبود بعضی وقتا منو مثل خوره میخوره

با این که میدونم الان موقعیتم و اعتبارم نصفه بیشترش مال ازدواجه اما دلم تنگه واسه اون چت کردنا و تا نصفه شب بیدار موندنا و اون تلفنی صحبت کردنای یواشکی.میگم کاش یه کم دیگه شیطتنت میکردم.اما بعد سریع به خودم میگم که چی ؟آخرش که چی .من امیرو میخواستم .میدونم .با این که اون اوایل دچار تردید شده بودم و حتی حس میکردم دوسش ندارم.اما خدا کمکم کرد.و بهمون عزت داد

اما حالا بعد از گذشت نزدیک به ٣ سال از عروسیمون و این که درسم تموم شده دلم یه کم بی خیالی روزای دخترگیمو میخواد .حس خونه بابا رو.اما دیگه اون حس هیچ وقت برنمیگرده.چون وقتی میرم اون جا مهمونم.یه جوراییی همه رعایتمو میکنن.

برای همینه که اصلا دلم نمیخواد حالا حالاها بچه بیارم .چون خودم هموز بچه ام.هنوز دلم بازی و شیطونی میخواد.هنوز مامانمو میخوام که دعوام کنه و بهم تذکر بده که دختر آخه تو چه قدر بی نظمی؟؟؟!!!

همه میگن خوب زندگی کردم .زندگی منو  امیر موفق و خوشبخت می دونن.خودمم این حسو دارم جز یکی دو موردی که تو این مدت اتفاق افتاد و یکیش قضیه فوق لیسانس امیر بود.اما خدا جونم عزت و اعتبار زیادی بهمون داد.

اما حالا باز تو یه موقعیتی از زندگی قرار دارم که به یه جهش نیازمنده.دچار رکود شدم.باید بپرم.درسم تموم شده و باید هدف گذاری های متعالی تری بکنم.دلم واسه درس خوندن و جزوه نوشتن تنگ شده.میخوام واسه فوق بخونم.هنوز دیر نشده واسه شروع.زبان که باید پیش ببرم.حالا این وسط اگه کار مناسبی هم گیر اوردم میرم سراغش.

خدا جونم کمکم کن مثل همیشه.

امروز یه اتفاق خنده داری هم افتاد که هیچ ربطی به نوشته های بالا نداره.داشتم تلویزیون نگا میکردم یه هو یه صدای وحشتناکی شنیدم.رفتم تو حیاط خلوت دیدم ۴ تا بطری گنده آب معدنی از اون بالا افتاده رو رخت آویزم و لباسام که ریخته هیچ تازه رخت آویزم هم کج و کوله شده وحشتناک.بعد همسایمون اومده زنگ که تو رو خدا ببخشین من داشتم تمیز کاری میکردم اینا از اون بالا افتادن پایین!!!!!!!!!!!!!!والا ما که نفهمیدیم چه جوری.فقط میدونم رخت آویزم داغون شد!!

بعدا نوشت:اینو نوشتم که یادم باشه توی یکی از پستای بعدی در موردش بنویسم .در مورد دختری که علی رغم خصوصیات خوبش یه ویژگی بد داره شایدم چند تا و این که همه توجه ها رو واسه خودش میخواد و نوع درگیریا که من باهاش پیدا کردم...

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :