روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧

خوب بلاخره اگه خدا بخواد اون حس رخوت و تنبلی منو ول کرد و امروز پاشدم رفتم  دانشگاه.از قبل از این که برم یه کم نگران بودم اما از بس از این کتابای روانشناسی و مجله موفقیت و کتاب راز و اینا میخونم با خودم گفتم آنا درست و مثبت فک کن.آدم باش.خلاصه با این خیالات وارد دانشگاه شده و یه راست رفتم امتحانات که پرونده ام اومده بود.یه هو خانومه در اومد گفت عزیزم این پرونده ای که میبینی دستمه آخرین پرونده رشته کامپیوتره و بعد میرم سراغ پرونده های رشته برق تا ٣ هفته دیگه میتونی بیای سر بزنی!!!!!!!!!!!با خودم گفتم ای بابا ری.... تو این قانون جذب .من که این قدر مثبت فک کردم.یه هو خانومه پرونده امو دید گفت خوب عزیزم شانس آوردی پرونده ات سبکه کار خاصی نداره.دانشجوی خوب و بی‌آزاری  بودی.برو ١٠ دقیقه دیگه بیا.منم خوشحال.خلاصه شروع به چک کردن تک تک نمرات کرد و مورد خاصی هم نداشتم.ولی فقط اذیتام سر دروسی بود که حذف کرده بودم که امضا می خواست و بدو بدو برو بالا و بیا پایین.ولی امروز همه چی با من یار بود.همه مسوولین بودن .همه کار انجام می دادن.تازه از همه مهمتر برق دانشگاه نرفت!!!!!!

فقط یه سری کار دیگه موند که باید ببرم اون ساختمون دانشگاه و بعدم تصفیه حساب و تمااااااام.و من رسما به جرگه مهندسین می پیوندم.حالا این که مهندس شدم یا نه رو بی خیال!!!زیاد سخت نگرین.اما تا اون جایی که تونستم تو دانشگاه خوب درس خوندم.حالا هم دیگه یه سری تصمیمای جدید دارم که باید بهشون بپردازم.

کلا این هفته رو گذاشتم هفته فارغ التحصیلی یعنی باید تا اون جایی که می شه کارام رو به اتمام برسونم.ورزش و درس خوندن هم تو برنامه ام هست.آخر هفته باید برم کارت این آزمون استخدامی رو بگیرم.یادم نره .باید هی این جا بنویسم .یادم نره.

*****************************************

آخیش چه قدر نوشتن خوبه .چه قدر ذهن آدمو مرتب می کنه.یعنی من که این جوری ام .کلا از بچگی هم  مینوشتم.یعنی دفتر خاطرات داشتم.حالا هم اونا رو از دوران راهنماییم دارمشون.شاید بعضیاش که حس خاصی نسبت  بهشون دارم یا مناسبت خاصی داشتن اینجا دوباره بنویسم.اما همین قدر می دونم که روزانه نویسی خیلی کار جالبیه و بسیار مفید فایده.امیدوارم این یکی رو ادامه بدم.نه مثل خیلی کارای دیگه نصفه نیمه ولش کنم.

قلبقلب

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :