روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

الان فک کنم بعد از ٣ روزی دارم مینویسم.بلاخره تلفن درست شد امروز رفتم درستش کردم.بعد مثل این قحطی زده ها پریدم سر کامپیوتر و اینترنت انگار حسابی تشنه ام شده بود.دلم واسه این جا هم تنگ شده بود.

این چند روزه روزای خوبی بودن.خوب از اون نوعی که من دوست دارم.۴ شنبه بعد از ظهر رفتم مصاحبه توی یه شرکت معتبر تقریبا نیمه دولتی .با امیر رفتیم که اونم اون جا رو ببینه.اولین جایی بود که واسه کار میرفتم و امیر هم باهام بود .یه حس جالبی بود.یه آرامش خاصی داشتم.خلاصه توی مصاحبه هم با اعتماد به نفسی که دارم کلا یه مقدار بیشتر از اون چیزی منو نشون میده که هستم و چون همیشه منو جلو برده این اعتماد به نفسه رو حفظ کردم. مصاحبه خوبی بود و بعد از این تجربیاتی که توی سرچ کارا و مصاحبه ها به دست آوردم فهمیدم اگه آدمو واسه کاربخوان و تو به نظرشون آدم حسابی بیایی مصاحبه طولانی خواهد بود.این مصاحبه هم طول کشید و خداییش منم هر چی میتونستم ریختم وسط.اون مهندسه هم خوشش اومد و رفت سراغ فیلدای کاری که وجود داره .خیلی جالب بود چون فیلدای کاری جدیدی بود .حالا دو شنبه بعد از ظهر باید برم مدیر بالا سریشون رو ببینم و در مورد مسایل مالی با هم صحبت کنیم.مهندسه بهم میگه اصلیتتون اصفهانیه واسه همینه من این قدر در مورد مسایل مالی باهاتون صحبت میکنم متفکرعجب بدبختی داریما به خدا اصفهانیا اسمشون بد در رفته.

۵ شنبه هم رفتم کارت ورود به جلسه آزمون شرکت نفت رو گرفتم.این قدر شلوغ بود .انگار رفتی کارت کنکور بگیری.هنوزم هیچی نخوندم.مامانم میگه او لویت اولتو بزار این.غیب میگه.خوب معلومه تو این وضعیت هر کسی دوس داره شرکت  نفت استخدام بشه.اما من همه چی رو سپردم به خدا.

جمعه صبحم با امیر رفتیم کوه کلکچال.خیلی حال داد.اولش که میخواستیم راه بیفتیم خیلی خوابم میومداما رفتیم و یه صبحونه باحالم اون جا خوردیم.خوش گذشت.بعد از ظهر هم با خواهر شوهرم رفتیم پاساژ تندیس.اه اعصابم خورد شد.چرا این جوریه تندیس.چرا این قدر همه چی بیخود گرونه؟حالا آدم یه چیز مارک دار میخره پول مارک و جنسشو میده.رفتیم لباس واسه نامزدی پسر خاله ام بخریم.یه بلوز آستین کوتاه ساتن ساده میگفت ۵٠ تومان با یه دامن نا روی زانوی ساتن ٨٠ تومان یعنی یه بلوز دامن که بیشتر به درد یه مهمونی تولد می خورد ١٣٠ تومان باید میدادی که اصلا به چشم نمیومد.حالا پیراهن باز یه چیزی.خنده دار به پسره میگم آقا من یه لباس پوشیده میخوام.انواع و اقسام پیراهنای دکولته و کوتاه و باز رو آورده چیده جلوی من.!!!!بهش میگم اینا که بازه.در حالی که گرفته رو تن خودش!!!!میگه نه خانوم ببینید کمرش تا این جا میاد تو سینشم که تا این جا بازه!!!!حالا رو خودش گرفته.مرده بودم از خنده.خلاصه کل طبقات رو گشتیم هیچی نخردیم .فقط یه نوع شیرینی های خوشمزه ای خوردیم که حال داد.یه روزم میخوام برم رستوران و کافی شاپش.اما تو خودم حقوق درست حسابی نگیرم از تندیس چیزی نمیخرم.چون میدونم حسابی تو پاچه امون میکنن.بازم به میلاد نور به خداچشمحالا هی بگین اصفهانیا خسیسننیشخند

امروزم که روز بانکی بود کلا.این قدر کار بانکی داشتیم امیرم که نمیرسه من باید برم.امروزم شنبه بانکا رو گند گرفته بود از شلوغی.کلافه شدم.اومدم ظهر گرفتم خوابیدم حسابی.

الان داشتم فیلم ترانه مادری رو می دیدم.به نظرم بد نیس.ولی امشب یه جاییش به نظرم جالب بود که اون وردست فرخ بهش گفت من هر وقت گرفتار میشم میرم سراغ مادرم .دلشو به دست میارم بهش محبت میکنم.بعد مشکلاتم مثل چی حل میشهقلبفرشته

خدا جونم همه مامانو رو خودت سالم و سلامت نگه دار.مامان جونم دوست دارم

آخ جون تعطیلات آخر هفته رو میریم اصفهان .میرم خونه بابا یه جایی که همیشه برام امنیت و آرامش خاطر داشتهگاوچران

فعلا

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :