روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧

الان ساعت ١:٣٠ نصفه شبه ومن واقعا خوابم میاد.اما دوست داشتم آپ کنم.

خیلی زیاد به این جا عادت کردم.یعنی کلا به وبگردی.یه جورایی شاید چون آدمواز فضای دور و ورش یه دفعه جدا میکنه.میری توی فضای زندگی یه سری آدم که خیلی هاشون خیلی خصوصی مینویسن.و خیلی هاشون از احساساتشون مینویسن و و تو باهاشون ارتباط روحی برقرار میکنی.بعد از یه مدت تصورشون میکنی.و اگه دیر آپ کنن نگرانشون میشی.و اگه این رویه ادامه پیدا کنه شاید اصلا خیلی هم دوستای خوبی بشین.دوستای خوب توی دنیای مجازی.شاید که این جوری دوامش بیشتر هم باشه.چون اینجا بهتر میشه روراست بود و از خود سانسوری دست بر داشت....

بگذریم.

از سه شنبه تا الان اتفاق خاصی نیفتاده.کلاس زبان رفتم.و اون مطلب مربوط به کارمو یه کم خوندم.و دانشگاه رفتم و فهمیدم پرونده فارغ التحیلیم هنوز نقص داره.اصل مدرک پیش دانشگاهیم رو میخواد که من گواهی موقت آوردم.و زحمتشو انداختم روی دوش بابای عزیزم.چون پیش دانشگاهیم اصفهان بود.

امشب هم با پدر شوهرم اینا رفتیم رستوران اسکان واسه شام.فقط اگه رفتین اسکان چند تا پیشنهاد براتون دارم.به هیچ عنوان لازانیا سفارش  ندید!!!!!!!!!!!چون یه چیز بی ربطی براتون میارن اندازه یه چیپس و پنیر و به قیمت ٧٠٠٠ تومان!!!!!که اصلا خوشمزه نیست.ولی میگوی سوخاری یکی از غذاهاییه که پیشنهاد میکنم.عالی بود.و همچنین استیک گوشت.البته کلا اسکان یه سیستم جدیدی داشت مثلا توی سرو کردن غذا.برنج نداشت و کنار پرس غذای شما یه سری غذاهای اب پز میارن که حتی کدوی آب پز و پوره سیب زمینی هم جزو اوناست!!!!کلا خوش گذشت.

خودمونیم عجب تبلیغی کردم واسه اسکان!!!

اما یه حسی که توی من خیلی قویه.علاقه زیادی که به خونه امون دارم.یعنی فضای خصوصی که من و امیر با هم ساختیم و خیلی دوسش دارم. هیچ وقت در کنار هم احساس خستگی نمی کنیم و اگه مدت ها کسی خونمون نیاد احساس کمبود نمیکنیم.چون خودمون دو تا کلی با هم خوشیم.نمیدونم این خوبه یا نه؟

اما بعد از ٣ سال هنوز مسافرت های دو نفره بیرون رفتن های دو نفره و هر کاری که با هم میکنیم برام خیلی لذت بخشه.بیشتر از اون وقتایی که دسته جمعی میریم بیرون.مسافرت یا هر جای دیگه.بازم نمیدونم این خوبه یا نه؟

اما دوست دارم یه مدتی همه ما رو به حال خومون ول میکردن و هیچ کس کاری به کارمون نداشت.ببینیم کی از هم خسته میشیم؟آیا اصلا خسته میشیم؟بازم نمیدونم خوبه یا نه؟

و این حس به صورت خیلی قویتر نسبت به خانواده شوهرم به وجود میاد البته بعضی وقتا.حس میکنم محبتشون مثل یه طناب می افته دور گردنم و میخواد خفه ام کنه.مثل امشب که اصرار میکردن خوب بمونید .خوب امشب بخوابید.چرا میرید؟فردا که جمعه است!!!!واااای میخواستم خفه شون  کنم.تک تکشون رو.کاش میفهمیدن که من عاشق خونه ام.خلوتم با امیر .یه جای راحت بدون دغدغه و مهمونی بازی ام.کاش میفهمیدن...

این خیلی توقع زیادیه که بخوای آدما درکت کنن؟نه؟

فعلا

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :