روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧

سلام بر همه دو ستای عزیزم.

این چند روزه به طرز بسیار وحشتناکی سرم شلوغ بود.البته شلوغی از

نوع خیلی خوبش.خیلیییییییی خوش گذشت.مخصوصا از 4 شنبه به این ور.قلب

4 شنبه که از صبح تا عصر سر کار بودم.بعدش هم کلاس زبان.اما همش یه ذوقی تو دلم بود که 4 روز تعطیطلم و مامان اینا میان و جشن نامزدی دایم و حسابی حال و حول .....

و از همه مهمتر این که 5 شنبه هم تولدم بود.

4 شنبه هی امیر زنگ میزد که کجایی و من تا 8 سر کارم و کی میرسی و از این سوال ها.خلاصه ساعت 8:30 که رسیدم خونه دیدم چراغ ها خاموشه و بعد یه هم امیر با یه کادو تو دستش پریدم بوسم کرد و بلههههههه happy birthday to me!!!!!قلبقلب

یه ست کامل از این اطوی موها گرفتم که 8 تا سر داره و در واقع هر کاری بخوای سر موهات میتونی در بیاری.من که خودم فک میکنم این کاملترین ستی بود که دیده بودم.کلی خوشحال شدم.البته کیک هم خریده بود.با چایی خوردیم و دیگه منتظر مامان اینا که تا 12 بلاخره رسیدن.

مامانم هم برام یه کتاب آشپزی توپ خریده بود.

5 شنبه هم که دیگه از صبح تو حول و ولای نامزدی بودیم. و من هم آرایشگاه نرفتن و با کادوی تولدم خودم موهامو منگوله کردم خیلی با حال شد.موهای خواهرم هم منگوله ریز و درشت کردم.شبم که دیگه ترکوندیم.پسر خاله DJ  هم گرفته بود و فلاشر و رقص نور.این قدر رقصیدم که پاهام تاول زده بود!!!!! زبان

جمعه هم ظهر و شب مهمون بودیم.شنبه هم رفتیم پارک ملت.آب نمای موزیکال.بسییییییییار قشنگ بود .اگه نرفتین حتما یه شب برید.از ساعت 9 تا 11 شب به فاصله زمانی های مختلف اجراش میکنن.وقتی وارد پارک ملت شدین باید از پله های وسط برین بالا.اون شبم 2 اومدیم خونه.

دیروز هم ساعت 10 پا شدیم و یه هو تصمیم گرفتیم بریم ناهار بیرون.جاتون خالی جوجه کباب خوردیم و حال کردیم.فهیدم که بدون برنامه ریزی خیلی خاص هم میشه رفت بیرون و خوش گذروند فقط باید همه چی رو ساده گرفت.

فقط تراژدی قضیه دیشب بود که داشتیم  میرفتیم کرج مهمونی مامانم اینا اشتباهی به جای این که بیا فتن توی اتوبان کرج افتادن توی جاده مخصوص کرج!!!!!!!!!!و گم شدن.چون جایی رو بلد نبودن.و ما بعد از 3 ساعت رسیدیم کرج.!!!!فک کنیدین یه لحظه.خیلی خوندل شدیم.مخصوصا این که مامانم خیلی حرص خورد.خلاصه تا رفتیم و شام خوردیم برگشتیم 2 شد.منم صبح با جون کندن اومدم سر کار.الانم دارم از سر کار آپ میکنم.

مامانم اینا هم اون جا بودن که من اومدم و الات راه افتادن و من یه جورایی دلم گرفته.....

خوب حالا حق داشتم نتونم بیام آپ کنم؟!!!نیشخند

الانم تا گندش در نیومده برم سر کارم.سر وقت میام به همتون سر میزنم

فعلا

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :