روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧

نمیدونم چه مرگمه.یه دو روزی میشه همش دلم گرفته. بغض دارم.همش دلتنگ مامان اینام.دوست دارم پیششون باشم.

الان سر کارم.ولی گفتم بنویسم شاید یه کم دلم باز شه. بعضی وقتا خیلی با خاطراتم سیر میکنم.دلم تنگ میشه واسه اون روزا.واسه اصفهان.

بعضی وقتا به امیر میگم نمیشه بریم اصفهان زندگی کنیم ؟ولی بعد میفهمم که حرفم مسخره بوده .آخه کارش این جاست.موفقیت خودمم این جاست.اگه بخوام پیشرفت کنم تو کارم بهتره تهران زندگی کنم.و با همه دلتنگی ها و سختی هایی که زندگی تو تهران داره بسازم.

همیشه فکر میکنم اگه نزدیک مامان اینا زندگی میکردم.اگه مامان می اومد تهران زندگی میکرد دیگه هیچ غمی نداشتم.میبینید من چه قدر قانعم؟!!!!!!!

اما امروز که به مامان زنگ زدم . و گفت امشب میریم باغ خاله اینا و شبم خونه مامان بزرگت میخوابیم.دلم پر کشید واسه اون جا .واسه اون هوا.(آخه خونه مامان بزرگم یه جای خش و آب و هواست اطراف اصفهان).بیشتر بغض کردم

دلم خیلی وقتا واسه بابا پر می کشه.حتی واسه اون حرصایی که به واسطه بعضی کاراش به آدم میده!!! واسه داداش کوچولوی خوشگلم....عاشقشم.

اه کاش الان خونه بودم یه دل سیر گریه می کردم.این جا نمیشه.مخصوصا این که همکارم هم هست.تازه آقا هم هست

البته ابن دل گرفتگی بی ارتباط با قضیه ماهانه ام هم نیست .همیشه قبلش این جوری میشم.یه وقتایی که اصلا میخوام خودمو بکشم.

دلم تنگه واسه حیاط خونه امون .واسه غذاهای مامانم.واسه سی و سه پل.میدون نقش جهان.دلم گرفته.اه اه اه.دیگه اشکام هم اومدن.بی خیال بابا.بذار هر فکری میخوان بکنن

شاید بعضی ها بگن.اووووه حالا مگه فاصله اصفهان تهران چه قدره؟مسئله این نیست.مسئله اینه که باید برای دیدن عزیزترینات کلی برنامه ریزی کنی.هیچ وقت حس نمیکنی خیلی برات قابل دسترس اند.

همیشه به دخترایی که بعد از ادواجشون نزدیک ماماناشون زندگی میکنن حسودی میکنم.!!!

من فک کیکنم با این روحیاتی که دارم هیچ وقت نمیتونم از ایران برم.دلم میترکه تو غربت.

فقط شانس آوردم خواهرم تهران قبول شد.زود زود میبینمش.وگر نه دیگه هیچی.

خوب دیگه فعلا برم.نمیتونم بیشتر از این بنویسم.این همکارم هی از جاش بلند میشه.اون وقت تسلطش رو مانیتور من زیاده.اعصابمو خورد کرد.

من دلم یه مسافرت اساسی میخواد.کممممممممککککککک.....

 

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :