روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧

یه جورایی ته دلم عاشق نوشتنم.بعضی وقتا فکر میکنم کاش آدم می شدم و. بدون توجه به حرف بقیه میرفتم دنبال علایقم.اما این ۴ سال چی که واحدهای به این سختی روپاس کردم.دلم میخواد زبان بخونم .برم تدریس کنم.زبان رو تا تهش ادامه بدم.البته حتما این کار رو  میکنم.یه جورایی باید اراده مو قوی کنم.حالا بی خیال .فرداروز مادره و من خوشبختانه در کنار مامانم هستم.حتما امشب یه کادوی خوشگل براش میخرم.شایدم یه کیک کوچولو.البته بدبختانه خیلی الان کم پول شدیم.واسه هرچیزی باید حساب کتاب اساسی بکنمچه قدرم که من این کارو میکنم. و میتونم این جوری زندگی کنم!!!!!!!خوب عادت به سختی نکردم مخصوصا از وقتی ازدواج کردم و شوهر جون مثل آب خوردن برام پول خرج میکنه .حالا ببینم خودش برام چی میخره؟پارسال که هیچی البته با تاخیر. 

همه اینا کشکه خدا جونم ازت متشکرم که که مامان به خوبی بهم دادی.خیلی دوستش دارم.هیچی ازت نمیخوام جز این که مامانمو برام نگه داری سالم و سلامت .من بهش  خیلی احتیاج دارم.چه قدر این چند روز که پیشم بود احساس آرامش میکردم.روزای خوبی بود.قربونش برم.کاش بتونم تا یه حدی زحمتاشو جبران کنم.ای کاش بتونم.چه قدر دوست داشتم پول داشتم یه ست زودپز تووووپ براش میخریدم.حالا عیب نداره ایشالا سال دیگه.

به امید سلامتی همه مامانا

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :