روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧

وای مردم از بس دلم گرفته.از بس بی حوصله ام.دلم داره میترکه.از صبح این جوری ام.

کلا دیروز و پریروز روزای بدی نبود.تعطیلی بود دیگه.جای خاصی نرفتیم .کار خاصی هم نکردیم.یه خورده به خونه و زندگیم رسیدم و این هفته میخواییم فرشا رو بدیم بشوره .و واسه کف پذیرایی یک کارگر بگیریم که از این دستگاه های کف ساب داره حسابی کفو برق بندازیم.خلاصه به شغل شریف کزت مشغول بودم.

دیشبم حالم خوب بود.اما صبح که زدم بیرون.دوباره شلوغی شهر و کار و مردمی که همش در حال بدو بدو هستند....یه هو دلم یه آرامش اساسی خواست .مثلا آرامش خونه مامان بزرگم.دلم پر کشید.

بعدشم که اومدم سر کار .کارم یه جایی گیر کرده .که نمیتونم حلش کنم.الان خیلی خسته ام.یه نرم افزار زیر دستمه که باید تستش کنم اون وقت نرم افزار log in  نمیشه. با شرکتش تماس رفتیم.اما فرجی نشد.

دوباره همین الان با مدیر سیستم به اصطلاح تماس گرفتم بعد از یه ربع فک زدن نتونست مشکل رو حل کنه. حالا با هزار منت قراره بیاد شرکت ببینه نرم افزارشون چه مرگشه؟

ولی الان حالم بهتره .این پروژه رو من با آبرومندی تحویل بدم و گاف هم توش نداشته باشم.واااااای چی میشه؟یه موفقیت بزرگه تو زندگیم. خدایییش کاری هم به حقوقش ندارم که البته اگه از پس این پروژه با آبرومندی بر بیام حقوقم برای شروع عالیه.تو رو خدا برام دعا کنید.

دعا کنید که بتونم  یه مدت پا رو دلم بذارم و حسابی خودمو هلاک کنم.بعدش میتونم تا یه حدی خوش بگذرونم.

میدونم که  خدا هم کمکم میکنه.

دقت دارین که از شروع نوشتن این پست تا انتها چه قدر حالم عوض شده؟الان حالم خیلی بهتره.

فقط باید یادم باشه که میتونم.می تونم .......

دوست جونام برام دعا کنید.امیدم به ماه رمضونه........

 

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :