روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧

خوب به سلامتی ماه رمضون هم از راه اومد.قدمش به چشم.امسال قبل از ماه رمضون خیلی بدو بدو داشتم.یه جورایی نرفتم تو حس و حالش.اما امروز سحر ا شنیدن دعای سحر دوباره همه اون خاطرات...اون حسای ناب و دوست داشتنی....

 

فقط ما یه غلطی کردیم کلا خونه رو لخت کردیم.فرشا رو با موکتهای داخل اتاق خوابها یکشنبه گفتیم بیاد ببره بشوره.بعد هم گفته بودیم کارگر بیاد کف پذیرایی رو بشوره.آقا نشون به اون نشون که ما تا ساعت 9 زنگ زدیم و اون مردیکه گفت دارم می آم....نیومد که نیومد و در واقع ما رو گذاشت سر کار.

دیروز هم تا ساعت 7:30 سر کار بودم و 8:30 رسیدم خونه!!!! مجبور شدم کلاس زبانمو تعطیل کنم.امیر هم ساعت 9:30 رسید.تازه روزه هم بود و همون جا سر کار افطار کرده بود.

با همه اینا من رفتم یه دوش گرفتم و به ذوق امروز سحری درست کردم!!!!!!  ازاین به بعد هم دیگه افطار غذا درست می کنم واسه سحرم همونو می خوریم.

 خلاصه این بود که تا امروز نتونستم درست و حسابی برم تو مود ماه رمضون.

اما وقتی سحر بیدار شدم گر چه دیر بیدار شده بودم همش یاد مامانم بودم.توی ماه رمضون بیشتر از همیشه دلم براش تنگ میشه.به این فک کردم که اون الان تنهایی داره سحری میخوره.آخه بابام بعضی روزا روزه میگیره.خواهرم هم که اصلا نمی گیره.

یه دلم خواست پیشش باشم.دلم هوای دستپختشو کرده که واسه ماه رمضونا آخر شب غذا درست میکرد و بوی غذا توی خونه می پیچید و عشق من و خواهرم این بود که پخته بشه.بریم سر فر ناخنک بزنیم .آخ که چه قدر می چسبید.چه لحظات نابی بود.....و الان چه قدر برام دست نیافتنی......

ولی من عاشق لحظات نزدیک افطارم.همیشه تو این سه سال لحظات خوبی داشتیم با امیر و از همه بیشتر عاشق افطاری هایی که دعوت می شیم.خیلی می چسبه و حال میده.

امروز از خدا یه چیزی رو از ته دل خواستم که اگه اجابت بشه ممکنه از خوشحالی ذوق مرگ بشم!!!!!

من تو روزای ناب فراموشتون نمیکنم.شما هم همینطور.

بووووس

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :