روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧

امروز 16 شهریوره سومین سالگرد ازدواج من و امیر.سه سال پیش دقیقا همچین موقع هایی که من دارم این پستو مینویسم بابایی داشت منو می رسوند آرایشگاه تا برای مهمترین روز زندگیم آماده بشم......

خاطرات اون روز همیشه برام لذت بخشه.بعد از آرایشگاه، باغ و آتلیه که یکی از بهترین قسمتا بود و کلی خندیدیم و بعدشم تالار و یه حس خاص که اون همه مهمون به خاطر تو اون جا اومدن و منتظرن که تو رو ببینن.

این قدر خندیده بودم و شیطنت کرده بودم که آرایشم یه جورایی کم رنگ شده بود.

و وقتی شب شد و اومدیم خونه خودمون باورم نمی شد تموم شده .

21 سالم بود که عروس شدم و حالا که فکرشو میکنم چه قدر زود بوده.اما همه میگن بیشتر از عقلت میفهمی و عاقلی و از این حرفا و با همه این چاخانا منو شوهر دادن!!!! اوایل زندگیمون یه جور خاصی بود .همش یه ماه اول کار من گریه بود.ماه عسلو میگم که همه میرن مسافرت و خوش میگذرونن اما من همش دلتنگ بودم.همش گریه میکردم و پشت تلفن اشک میریختم به محض این با مامان اینا صحبت میکردم.

آخه یه دفعه کلا همه چیز برام جدید شده بود.ترم 5 دانشگاه بودم که انتقالی گرفتم و در نتیجه دوستامو و گذاشتمو اومدم و این جا توی دانشگاه خیلی احساس تنهایی می‌کردم.اما هرچی گذشت اوضاع بهتر شد.در کنار امیر احساس خوشبختی میکردم.

و امیر همیشه بهم گوش زد میکرد که مامانت گفته تو نباید یه زن معمولی بشی.و باید حسابی بری جلو....

همیشه و همه جا پشتم بوده.مخصوصا از نظر فکری .همیشه ازش کمک خواستم و اون همیشه به بهترین نحو کمکم کرده.مثل همه زن و شوهرای دیگه با هم دعوا کردیم ، اما من و امیر هیچ وقت با هم قهر نکردیم.همیشه با هم حرف میزنیم ببینیم چه جوری مشکل حل میشه و چه کار کنیم که بهتر بشه.

 امیر فوق العده مهربون با یه روح پاک که یه پسر بچه لجباز ولی دوست داشتنی همیشه تو وجودش بیداره.

با هم رفتیم جلو .امیر بعد از فوق لیسانس باید میرفت سربازی.البته خوب تهران بود و یه جورایی خیلی سربازی آبکی به خاطر متاهل بودنش.اما یکی از سخترین دوران زندگیمون دوران آموزشیش بود .با ابن که هفته ای سه روز می اومد اما خیلی بهم سخت گذشت.هر جوری بود گذشت.....

الان یه جورایی به یه حالت ثابتی رسیدیم.امیر خیلی تو درسام کمکم کرد.حتی بعضی شبا که امتحان داشتم می نشست و باهام درس می خوند!!!!! بعد از این که گواهی نامه امو گرفتم کلی با ماشین باهام تمرین کرد و بهم گفت میخوام یه راننده حرفه ای بشی.واسه سر کار اومدن همیشه پشتم بود و بهم مشاوره داد.

نمیگم امیر مرد ایده آلم بود .چون اصولا مرد ایده آل پیدا نمیشه.اما چون جفتون تو سن کم ازدواج کردیم تمام سعیمونو کردیم به ایده آلای هم نزدیک بشیم.

از نظر بقیه که از بیرون به زندگیمون نگاه میکنن ما روخوشبخت و موفق میدونن و خودمون یه جورایی همین طور.

اما یه چیزی روهیچ وقت یادم نمیره و اون این که همیشه تو لحظه لحظه زندگیمون حضور پر رنگ پروردگار رو حس کردم.تویه لحظاتی که اصلا میموندم که خدا چه جوری فلان چیزو برامون جور کرده اما دیگه مطمئنم تو هیچ جایی از زندگیمون خدا تنهامون نمیذاره.

از خدا می خوام هر سال که میگذره احساس خوشبختی بیشتری بکنم و احساس موفقیت....قلب

 

 

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :