روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧

بعضی وقتا دچار یه حس و یه حالتایی می‌شم که فک میکنم خیلی ازخانومایی که ازدواج میکنن دچاراین تجربه میشن.حس حسادت بیش از حد نسبت به شوهرم و رفتارش با بقیه دخترا!!!!!!

خیلی صادقانه بگم بعضی وقتا دلم می خواست این دخترای خوشگل یه هویی زشت میشدن و از ریخت و قیافه می افتادن!!!!مسخره اس نه؟خوب بابا گفتم بعضی وقتا.......

هر وقت یه سریال مسخره ای می ذاره تو تلویزیون که شوهره رفته زن گرفته هزار بار از امیر می‌پرسم اگه تو جای این مرده بودی چه میکردی؟؟؟؟؟؟؟مثلا این سریال روز حسرت.از وقتی می بینمش روزی صد بار از امیر می پرسم تو اگه جای مسعود بودی میرفتی زن میگرفتی؟؟؟؟اگه من فلج بشم چی کار میکنی؟؟؟؟؟اگه کور بشم چی کار میکنی؟؟؟؟ همیشه به این سوالام میخندید اما این دفعه خیلی جدی جواب داد خوب خیلی موقعیت سختیه.فک کنم میرفتم زن میگرفتم اما زنی که با موقعیت تو کنار بیاد!!!!!!!!!!!! دیگه منو میگی میخواستم بکشمش.اما بعد بحثو جمعش کردم گفتم الانه که دعوامون بشه.

یا مثلا ازش میپرسم فلان هنرپیشه به نظرت خوشگله؟یا از این جفنگیات.نمیدونم چی کار کنم؟

حالا بشنوید از دیشب.بعد از این که کارم تموم شد امیر اومد دنبالم و تصمیم گرفتیم بریمblue dock .یه رستوران سلف سرویسه توی پاساژ تندیس.که الان ماه رمضون منو افطار هم به منوهاش اضافه شده.یعنی در واقع افطار و بعدشم شام.خداییش عالیه.کیفیت غذاهاش حرف نداشت.در حدود 10 نوع غذا .انواع دسر.نوشیدنی و خلاصه دیگه هر چی بخوای.یه خورده قیمتش بالا هست اما می ارزه.چون برای نشتن اون جا هیچ محدودیت زمانی نداری و میتونی 3 ساعت بشینی و لاو بتروکونی و حال کنی.خلاصه پیشنهاد میکنم با دوست جوناتون برین ..

خلاصه رفتیم اسم نوشتیم .آخه خیلی شلوغه و باید اسم بنویسی و یه ساعتی تو نتدیس چرخ زدیم و منتظر بودیم ساعت 7:15 بشه اسممونو صدا بزنه که یه هو امیر مثل فنر از جا پرید.حالا بگین چی شد؟یکی از  دخترای دوره دانشجویی لیانسشونو دید که اتفاقا ترم 5 بودن که امیر ازش درخواست دوستی میکنه و بعدم اگه جور بشه ازدواج!!!!!!یعنی کلن از این دختره خوشش میاومده.تو عکسای اردوهاشون عکساشونو دیده بودم.همچین مالی نبود.اما خداییش خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش.دیروز از تعجب شاخ در آوردم که چه قدر دنیا کوچیکهو ما باید اینو تو بلو داک ببینیم .خلاصه امیر اولش شک داشت اونم با شوهرش بود البته .با هم سلام علیک نکردن اما اونم خیلی نگه میکرد.حالا من داشتم از عصبانیت می مردم.به نظرم این قدر دختره زشت اومده بود...به امیر گفتم گندت بزنن با این سلیقت.این دختره با این دماغشو و اون چشمای سر پایینش ،آخه چیش تو رو جذب کرد.امیرم گفت تو دوره ما این بهترین دختر بودو بعدم شروع به تعریف از من که تو خیلی خیلی از اون خوشگلتری و از این حرفا.حالا خداییش راست میگفت!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه تو رستوران بلاخره با هم سلام علیک کردن و منم رفتم جلو و نتونستم زیاد تحویلش بگیرم.خوب حق داشتم.نه؟؟؟؟

موفع خدا حافظی هم در اومد گفت به امیر گفت خیلی عوض شدین.پریروزا حرفتون بود با چند تا از بچه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

دیدین چه جوری موش تو سوراخ آدم وسواسی می افته؟دیگه تا خونه امیرو ول نکردم.البته دیگه به مسخره بازی بود.ولی کلا شب جالبی بود.

از تموم دوست جونایی که این جا رو میخونن میخوام نظر بدن در مورد این حس حسادتی که آدم نسبت به شوهرش داره.یا اگه تجربه ای دارین بگین.

 

بیربط نوشت با موضوع.امروز سحر وقتی اذان شد آسمون هم شروع به باریدن کرد و یه بوی چوب سوخته ای هم توی فضا بود.منم پنجره اتاقمونو باز  کردم و جانمازم رو جلوی پنجره پهن کردم و حسابی دعا کردم.آخه شنیدم سحر مخصوصا موقع باریدن بارون وقت استجابت دعاست......ماچ

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :