روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧

ریحانه جون دوستاشو به یه بازی دعوت کرده که منم توش شرکت میکنم.گفته 7 تا از خاطرات شیرین و 7 تا از خاطرات تلختونو بنویسن.

من از خاطرات شیرینم شروع میکنم.البته شاید ترتیبشو توی نوشتن رعایت نکرده باشم.

 

1-اولیش مربوط به دوران ابتدایی میشه که مامان خوشگلم منو برد توی همون مدرسه ای که خودش تدریس می کرد.از سال سوم ابتدایی و نمیدونید که من توی اون سه سال چه آرامش شگرفی داشتم .و چه قدر توی درسام پیشرفت داشتم و توی مسابقات علمی و آینده سازان رتبه می آوردم دائما.

 

2-یکی از شیرین ترین خاطراتم مربوط به به دنیا اومدن برادر کوچولو و عسلم می شه که الان 9 سالشه.من اول دبیرستان بودم که خوشگل من دنیا اومد و حاللا من عاشقشم.

 

3-قبولی خواهرم توی دانشگاه که خیلی براش تلاش کرده بود وحتی از قبولی خودم منو خوشحالتر کرد.

 

4-روز عروسیم که مثل یه رویا گذشت و وقتی شب شد باورم نمیشد که تموم شده

 

5-وقتی یه پولی با یه سرمایه گذاری کم به دستمون رسید و باعث شد بفهمم خدا خیلی بیشتر از اون چیزی که من فکر میکنم هوای زندگی من و امیر رو داره.

 

6-روزی که ماشین خریدیم و این خیلی برام مهم بود .چون خرید ماشینمون یه سال به دلایلی به تعویق افتاده بود و بلاخره وقتی امیر با ماشین اومد خونه من از خوشحالی باورم نمیشد.

 

7-کلا یه دوره ای هم از شیرین ترین خاطراتم مربوط به مسافراتایی میشه که رفتیم .مسافرت شیراز که عید دسته جمعی رفتیم و مسافرت مشهد که با امیر دو نفری رفتیم و خیلی بهمون حال داد.

 

اما تلخترین خاطراتم:

1-فوت دایی عزیزم.که در اثر یه تصادف توی یه روز زمستونی در جا فوت کرد

 

2-دقیقا یک سال بعدش هنوز سالگرد فوت دایی رو نگرفته که خاله عزیز و دوست داشتنیم در اثر بیماری سرطان فوت کرد.و تلخترین دوران زندگیم مربوط به همین دو سال می شه.که مامانمو داغون کرد.

 

3-دو تا عملی که مامان عزیزم کرد و در هیچ کدومش کنارش نبودم.و فقط گریه کردم

 

4-سال اولی که کنکور قبول نشدم یعنی در واقع لحظه ای که کارنامه امو گرفتم و اون رتبه کذایی رو دیدم که باهاش هیچ کدوم از دانشگاههای معتبر قبول نمی شدم و یه نصفه روز اشک ریختم.

 

5-مسئله ای که در رابطه با فوق لیسانس امیر پیش اومد و دوست ندارم این جا بازش کنم.اما نوشتم که یادم بمونه چون دقیقا یه سال سختی رو بر من تحمیل کرد.

 

6-اون دورانی که پدر شوهرم تا دم مرگ رفت توی بیما رستان و من لحظه لحظه آب شدن امیر رو می دیدم

.ولی خوب خدا رو شکر به خیر گذشت

 

7-خدا را شکر خاطرات تلخ زندگیم به 7 تا نرسید!!!!

 

منم همه دوستام و همه کسانی رو که این جا رو میخونن به این بازی دعوت میکنم.

 زود برین بنویسید میخوام بیام خاطراتتونو بخونم

 

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :