روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
43
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

الان که دارم اینو می نویسم سرم به شدت درد میکنه.خوابم می آید و نمی دونم سرما خوردگی یا حساسیته.

اما اون چیزی که خیلی اذیتم میکنه اینه که خوابم می آد و الان سر کارم.و مجبورم کار کنم .و همش میگم یادش به خیر دانشگاه .چه قدر راحت هر وقت دلمون می خواست دو درش می کردیم....

از 4 شنبه رفتم اصفهان.سفر خوبی بود.مگه می شه آدم در کنار بابا و مامان عزیزش به آرامش نرسه.مامان عزیزم که همش این چند روز سعی کرد غذاهایی رو درست کنه که من دوست دارم.یه مهمونی افطاری داشتیم که همه فامیل پدریمو دیدم.دلم براشون تنگ شده بود.اما بعضی وقتا آدم از بعضی آدمای دور و برش یه حرفایی  می شنوه که انتظارشو نداره.مثلا از عموش و بعد با خودش فکر میکنه آیا عموی آدم با یه بچه هم باید تمام حواسش به زندگی تو باشه و حسادت کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!نمی دونم این جور مواقع وقتی حس میکنم فقط باید نگاه کرد و لبخند و زد و گذاشت طرف توی آتش حسادت خودش بسوزه.یا این که جوابشو داد؟نمی دونم واقعا؟؟؟

5 شنبه و جمعه هم خوب بود.فقط داداش خوشگلم سرما خورده بود .گلو درد چرکی شدید.وقتی هم تب میکنه و کلا مریض می شه این قدر مظلوم می شه که میخوام خودمو بکشم.برادر خیلی عزیزه.نه؟؟؟ این قدر دوسش دارم که حتی سرفه اشو نمی تونم ببینم.همیشه میگم خدا به داد اون خواهرایی برسه که برادرشون یه مریضی عجیب و غریب داره یا جلوی چشمشون پر پر می شه.همیشه از خدا می خوام منو با این چیزای سخت امتحان نکنه.....

بدون امبر رفته بودم.نمی تونست بیاد کار داشت.خیلی وقتا این جوری رفتم.و شاید باور نکنید برای زندگی مون مفید بوده این از هم دور بودن .یعنی یه جورایی قدر هم دیگه رو بیشتر می فهمیم..

اما دیشب تو راه بودم.با اتوبوس اومدم .خیلی اذیت شدم.اصلا نتونستم بخوابم.دل درد شدید داشتم.صبح هم که امیر اومد دنبالم ترمینال.طبق معمول همه بد اخلاقی هامو سرش خالی کردم تا راحت شدم و اونم طبق معمول با خوش اخلاقی میگفت و می خندید!!!!......

برا همینه که االان سرم کاملا باد کرده و نزدیک به انفجاره.چون دیشب اصلا نخوابیدم.اما میدونستم از نظر کار حرفه ای چه قدر مهمه که امروز سر وقت خودمو برسونم این جا.و خدا رو شکر این کار رو کردم.حالا هم کارمو انجام می دم و یه کم زودتر می رم.

الانم این رییس دفتره مدیر عاملمون صدام کرد و در مورد حقوق با هام صحبت کرد.اونی که فکرشو می کردم بهم نمیدن.کمتر میدن.اما قول دادن که به نسبت لیاقتی که از خودم نشون می دم حقوقم زیاد بشه.به هر حال می دونم که اولین حقوقم هر چه قدر باشه برام خیلی لذت بخشه.فعلا باهاشون چونه نزدم .یه چند ماه صبر میکنم بعد....

 

 

می دونم که خیلی پراکنده نوشتم .اما این چیزایی که نوشتم برام مهم بود که ثبت بشه.

 

فعلا

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :