روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧

سلام به دوست جونای عزیزم.عید همتون مبارک با یه کمی تاخیر البته.این چند روزه تهران نبودم.رفته بودیم به مامانم اینا سر بزنیم.وقتی هم که میریم اصفهان این قدر سرمون شلوغه و فامیل داریم بهشون سر بزنیم که اصلا وقت کم میاریم.دیگه چه برسه که بخوام بیام سراغ این جا.خدارو شکر روزای خوشی بود.از بعد از ظهر سه شنبه که راه افتادیم و افطار تو راه بودیم که یه حس نابی بود.زیر آسمون وقتی اذان شد.

آخرین روز ماه رمضان.همون جا تو ماشین کلی دعا کردم.ولی راه شلوغ بود .و آخر شب رسیدیم.بعدشم که دید و بازدید و مهمونی و خونه مامان بزرگ و اون همه حس خوب که با دیدن عزیزای آدم به آدم دست میده.

بعضی وقتا یادمون می ره چه قدر چیزای خوب خوب دور و برمون زیاده .همین فامیل و دوست و آشنا که این قدر آدمو دوست دارن و محبت می کنن.من خودمو می گم یادم می ره که اصلا همینا مهمه و دلخوشی آدم رو تامین میکنه.وگرنه چیزای مادی که بلاخره جور می شه.

اما فکر این که یه روزی یه وقتی یکی از این عزیزا نباشه اونه که غم واقعیه.بنابر ابن می خوام از لحظه لحظه زندگیم که در کنار دوستام و فایلم و شوهرم و مادرم و پدرومو....هر کسی که دوستش دارم لذت ببرم.

توی این سفر یه سری افرادی رو دیدم که بعضی وقتا تا مرز تنفر ازشون پیش رفته بود اما این دفعه خیلی از انرژی های منفی که داشتم تخلیه شد.نمی دونم شایدم تاثیر ماه رمضون باشه!!!!!!

تصمیم گرفتم تا اون جایی که می شه آدمای دور و برم رو دوست داشته باشم و در موردشون زود قضاوت نکنم.تا اون جایی که می شه ببخشمشون.خلاصه مضمون این شعر رو همیشه تو ذهن خودم داشته باشم:بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ....

تازه بازم نتونستم اون طور که دلم می خواد محبت کنم.اما از همین لحظه تمام توانم رو جمع میکنم که واسه اونایی که دوستشون دارم با تمام وجود هر کاری از دستم بر میاد انجام می دم.

فعلا..

***************************************************

پ.ن:همین الان دیدم توی نظرای خصوصیم یه کامنت دارم که میگه اسم شما جزو وبلاگ نویسای برتر زن که چند وقت پیش بوده اعلام شده.ازم دعوت شده برم.البته من که نمیرم.ولی خیلی برام جالب بود که بدونم کی بهم رای داده.چون من خودم اصلا تو این جریان شرکت نکردم.به کسی هم رای ندادم.

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :