روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

به همین سادگی پدر بزرگ رفت.همیشه خیلی زود دیر می شه.خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنیم.وقتی 4 شنبه داشتم برای 1 شنبه برگه مرخصی پر می کردم فکر نمیکردم که یک شنبه مراسم سوم پدر بزرگ عزیزم باشه.

پدربزرگ مریض بود اما نمیدونم چرا نفهمیدم که این مریضی میتونه از پا درش بیاره یا این که وقتی بره می فهمیم چه وچود با برکتی داشته و با وجود این که 86 سالش بود اما با رفتنش همه رو بد جوری دلتنگ خودش کرد.

ما 5 شنبه حرکت کردیم به سمت اصفهان و چه برنامه هایی که تو ذهنم نریخته بودم واسه این چن روزه و هیچ وقت فکرشو نمی کردم مشغول تشییع جنازه و مراسم عزاداری بشیم.

و افسوس که مامان و بابا بعد از ظهر 5 شنبه رفتن و پدر بزرگ رو دیدن اما ما کوتاهی کردیم .البته برنامه امون این بود که بعد از ظهر جمعه بریم سراغش اما دیگه خیلی دیر شد و بعد از ظهر جمعه رفتیم و پدر بزرگم رو به خاک سپردیم......

همه از این که این قدر راحت فوت کرده و قبلش حمامش کرده بودن و خیلی آروم خوابیده و دیگه هیچ وقت بلند نشده.دم اذان ظهر روز جمعه .خیلی هم سریع همه مراسم خاک سپاری انجام شد و تا قبل از غروب آفتاب به خاک سپرده شد.

اما واقعا مراسم خاک سپاری مراسم تاثیر گذاریه.وقتی به ته خط فک میکنی که همین جاست ته یه گور دو متری گود.که تازه بعدشم یه عالمه سنگ می ذارن روت و یه عالمه خاک میریزن روت و بعدشم همه میذارنت و می رن.دیگه تموم.تو می مونی و همه اعمالت .

اون لحظه ای که آدمو می ذارن توی قبر هیچی رو واقعا نمی تونه با خودش ببره جز اعمالش و این که مردم به نیکی ازش یاد کنن.

همه اینا رو بارها و بارها توی کتابای دینی مدسه خونده بودم اما واقعا هیچ وقت نمی فهمیدم یعنی چی؟اما حالا توی سن 24 سالگی خیلی چیزا رو خوب می فهمم.حداقل بهتر از 7 سال پیش که در عرض یک سال خاله و دایی عزیزمو از دست دادم.

ولی حالا سعی میکنم به این  قضیه غیر از بحث عزاداری و دلتنگی با یه دید دیگه هم نگاه کنم.فک کنم که ته خط برای منم دقیقا همین جاست.پس باید آدم باشم و مثل آدم زندگی کنم.

پدر بزرگ رفت اما منم دیر یا زود می رم پیشش و همه این پروسه عزاداری هم برام طی می شه.مهم اینه که الان که بهم فرصت داده شده چی کار باید بکنم......

و خوب می دونم که

 

                   هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق........

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :