روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧

با این که این چند روزه تا می شده گریه کردم و بغضمو خالی کردم اما نمیدونم بازم چرا انگار یه بغضی(؟) ته گلومه که الان بازم دوست دارم گریه کنم.5 شنبه مراسم 7 پدربزرگم بود.صبح 5 شنبه حرکت کردیم و نزدیکای ظهر رسیدم.

این دو روزه همه فامیل هم دیگه رو دیدیم .وقتی بچه بودم و بزرگترا میگفتن ایشالا به شادی دور هم جمع بشیم معنی این حرفو نمیفهمیدم.چون تو عالم بچگی به نظرم همیشه دور هم شاد بودیم.اما توی این چند روزه دور هم جمع بودیم .اما دلمون خوش نبود.حالا می فهمم که یعنی چه .....

دلم بد جوری برای مامانم ریش شده بود.رنگش بد جوری پریده بود.به نظرم یه کمی هم پیر شده بود.البته خیلی هم خسته بود.اما فک میکنم الان باید پیشش می بودم.ولی به هیچ وجه نمیشه.به خاطر کارم.اگه سر کار نمیومدم حتما این هفته رو می موندم.اما یکی از افرادی که براش مهم بود من بعد از درسم برم سر کار مامان بود .بنا براین نمیشد که من بخوام زندگیمو تعطیل کنم.

اما هر چی می گذره فک میکنم که بیشتر به هم احتیاج داریم.بنابر این می خوام همه تلاشمو بکنم که مامانم اینا هم بیان تهران زندگی کنن.

فک میکنم هر چی میگذره مامانم به توجه بیشتری نیاز داره که این توجه ویژه رو فقط ما بچه هاش می تونیم بهش بکنیم .

 

*********************************************************************************

قبل ازاین که پدر بزرگم فوت کنه یه خبر هیجان انگیز بهم رسید و اونم این که دختر خاله و پسر خاله ام می خوان با هم ازدواج کنن.

یعنی دونفری که اصلا ما فکرشو نمی کردیم.اصلا من فکر می کردم از هم متنفرن.حالا یه دفعه خبر می رسه که رفتن آزمایش ژنتیک دادن و جوابش هم مثبت شده و قرار بود همین آخر آبان هم یه برنامه ای باشه که نشد.

کلن چی فکر می کردیم چی شد؟؟؟!!!!

****************************************************************************

کلن زندگی یه جوری شده .بد نیست خوش می گذره اما این روزا یه کمی دل گیره.نمیدونم شایدم به خاطر هوا باشه و بارونی بودنش.

با امیر یه تصمیم جدی گرفتیم که از هر فرصتی برای سر دن به فامیل و دور و بری هامون و بزرگترامون استفاده کنیم.مخصوصا مادر بزرگم که الان دیگه خیلی تنها ست و خیلی به توجه ما نیاز داره.....

 

اه این بغض لعنتی تو سینه ام گیر کرده .فک می کردم با نوشتن خالی می شه اا مثل این که نه من بغضام فقط با اشک خالی می شه........

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :