روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧

وااااای بعضی وقتا واقعا حالم از تهران به هم می خوره.چرا این قدر شلوغه؟؟؟؟؟الان که رسیدم سر کار واقعا کلافه ام فک می کنم کوه کندم.

دیگه تهران که خودش از شلوغی گه گرفته بود(ببخشیدا!!!)این بارون هم مزید بر علت شده.دیشب امیر اومد دنبال من و ساعت 6:30بود که از در شرکت زدیم بیرون ساعت یه ربع 9 رسیدیم خونه!!!!!!!!!!!!دیگه واقعا گریه ام گرفته بود.

ساعت 10 هم خوابیدیم.آخه اینم شد زندگی!!!!!فک می کنم این روزا ریتم زندگیم خیلی تند شده.روزا هم زود میگذره.خیلی زود.سر کارم فشار کاریم خیلی زیاد شده و یه کاری رو باید تحویل بذم و هفته دیگه هم یه بازدید می خواد انجام بشه از قسمت ما که من هم مسئول قسمتهایی مهمی از اونم.و استرس این قضیه رو هم دارم.

ولی با همه این مشغولیتا و فشارها بازم راضیم.ولی یه جورایی زندگیم داره کارم میشه.امیر می گه یه دوره ای باید این جوری باشه بعدش راحتی میاد باهاش.نمیدونم والا.....

مثلا شاید باورتون نشه دیشب امیر ساعت 2 نصفه شب اومد !!!!!!خون یعنی تا ساعت 2 تو شرکت بود چون امروز تحویل پروژه داشتن وباید کارو تحویل می داد.یعنی رسما ما دیروز هم دیگه رو ندیدیم.صبح به زور نیم ساعت بیدارش کردم یه خورده با هم حرف زدیم.

این روزا دلم براش تنگ میشه چون کم همدیگه رو میبینیم....

***************************************************************

دیروز بلاخره پرونده جناب ک*ر*د*ا*ن هم بسته شد.استیضاح شد و بلاخره تمام.خوشم میاد خدا بخواد یکی رو ذلیل کنه بد جور میزنتش زمین .بیشتر خوشم میاد که آقایون تو خودشون افتادن به جون هم و دارن زیر آب هم دیگه رو میزنن.من همیشه گفتم خدا جای حق نشسته..... دیروز یه جاهایی از استیضاح رو با رادیو شنیدم و اصلا وقتی کردان حرف می زد معلوم بود به زور دیپلم داره از بس چرت و پرت می گفت.

انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هم که تموم شد و با این که نتیجه یه جورایی از قبل معلوم بود اما برام هیجان داشت.اباما رییس جمهور آمریکا شد آیا کی میخواد ریییس جمهور ما بشه......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

**********************************************************

دیشب که داشتم می رفتم خون یه صحنه ای دیدم که از دیشب تا حالا از ذهنم بیرون نمیره.یه پسر بچه رو تصور کنین ساعت 8 شب با یه کلاه رو سرش و بساط فال و چند تا چیز دیگه جلوش پهنه دفتر مشقش رو پاش زیر اون نور کم رنگ داره مشق می نویسه .هوا هم نسبتا سرده.یه لحظه ازکنارش رد شدم و یه هو برگشتم نگاش کردم دلم ریش شد براش .یه پولی در آوردم بهش دادم و گفتم هچی هم نمی خوام.یه لبخندی بهم زد و هیچی نگفت .از دیشب تا حالا همین جور ذهنم مشغوله که چی کار براش می تونستم بکنم.....خیلی به اون صورت معصومش فکر میکنم .واقعا به امید روزایی که هیچ کس فقیر نباشه.آیا اون روزا می رسه؟؟؟؟

**********************************************************

دیروز تو تلویزیون هم یه برنامه ای داشت پخش می کرد که نشون می داد توی روستای تاکستان یه خانوی که سیکل داره موفق شده چندین هکتار زمین رو زیر کشت انوع و اقسام میوه جات و سبزیجات و حتی زعفران ببره.برای هر کدوم از اینا هم رفته بود کلاس های آموزشی دیده بود.

بعد از طرف دیگه دستگاه تولید رب گوجه و سبزی خرد کنی خریده بود و این هم کنار کاراش انجام میداد.

از یه طرف به کشت گیاهان دارویی پرداخته بود.

از طرف دیگه پرورش زنبور عسل راه انداخته بود و به عنوان تولید کنه نمونه عسل توی یکی از همین سالها شناخته شده بود .

قیافه شو میدیدن پر بود از سادگی و زحمت . من با دیدن این خانوم واقعا انرژی مثبت گرفتم و پر شدم از حس اکتیواسیون!!!!!!یعنی آدم در طول عمرش این قدر وقت داره که بتونه به یه عالمه کارای مختلف برسه.حتی اگه خانوم باشه .تو ایران زندگی کنهو مسئولیت زندگی و

بچه ها هم رو دوشش باشه.پس بهتره بهونه ای الکی واسه خودمون نتراشیم.....او کی؟؟؟

 

 

فعلا

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :