روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

من تازگی ها یه سبک جدیدی تو نوشتنم پیش گرفتم  بعضی از پستام مطالب پراکنده ای دارن و من اونا رو جدا جدا می نویسم.پس مطالب جداگانه من ربطی به هم ندارن .من فقط چون می خوام یه جایی ثبت بشن می نویسمشون.

*****************************

این 5 شنبه که گذشت بعد از دوتا 5 شنبه پشت سر هم که واسه فوت بابابزرگم اصفهان بودیم بلاخره سعادتی نصیب شد که خونه باشم.و واقعا بعد از اون هفته خسته کننده ای که گذروندم نیاز داشتم که خونه باشم و استراحت کنم..اما هم از خیلی وقت پیش یه مولودی دعوت داشتم برای امام رضا و هم دختر خاله ام زنگ زد و گفت دارم میام یه همایشی که جمعه برگزار میشه و این دو روزه رو می خوام بیام خونه تو و امیر!!!!!!!!!!من دیگه رسما تو حال گریه بودم .به خدا من مهمون دوست دارم اما به شرطی که آمادگیشو داشته باشم.به شرطی که تو خونم بمب منفجر نکرده باشن .و از همه مهمتر به شرط این که یه هو پر نشده باشم از یه سری حسای منفی.که فقط دلم بخواد گریه کنم.

از طرفی 5 شنبه مولودی هم دعوت داشتم که حتی یه ذره هم حس و حال و ذوق رفتنشو نداشتم .کلا به خاطر این که داشتم میرفتم تو جو یه سری آدم به شدت مذهبی که هیچ وجه اشتراکی باهاشون ندارم.برای همشون احترام خاصی قائلم اما نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم.

خلاصه به خاطر قولی که داده بودم و با خواهرم و یه همراه دیگه راهی شدیم.اما بهم خوش نگذشت .از همه بدتر این که یه خانوم از اینایی که بهشون میگن خانوم جلسه ای اومد و یه مشت افاضات فرمود که کاش دهنشو می بست و هیچی نمی گفت.یه سری چیزای بی ربط از ائمه که مثلا خانومای ائمه چه جوری زایمان می کردن!!!!!!!!!!فک کنید یه ذره.نیومد حداقل دو کلمه حرف حسابی .دو تا اطلاعات درست و حسابی در مورد امام رضا بهمون بگه آدم یه جایی میشینه حرف داشته باشه واسه گفتن.

خواهشا از حرفایی که این جا می نویسم به  کسی بر نخوره اما خیلی لجم گرفته بود .من که خودم به شخصه فکر میکنم خدا یه جور دیگه قضاوت میکنه.به دل آدما نگاه میکنه.بعدشم این قدر سوال تو ذهنم در مورد این مسائل مذهبی هست که دیگه مولودی رفتن به خودی خود فقط برام یه تفریحه.نمازم هم می خونم چون بهم آرامش میده.چون بعد از هر نماز کلی دعا میکنم و با خدا حرف می زنم و احساس میکنم سبک ترم و خدا راحت تر حرفامو می شنوه.

بعدشم موقع رفتن من با اون تیپ و دامن و بوت و موهای اوتو کشیده که از پشت شالم همشون ریخته بود بیرون و آرایش داشتم از اون جا می اومدم بیرون و اونا همشون چادراشون رو تا توی چشماشون کشیده بودن جلو.حتی یه دختر بچه رو دیدم 7 ساله که داشت می رفت بیرون و مامانش به زور چادر شید رو سرش.آخه بابا جون این پس فردا عقده ای میشه.

بازم میگم قصد اهانت نداشتم فقط خودم نمیتونم با آدمای به این شدت مذهبی رابطه ای برقرار کنم .آدمایی که موسیقی رو حرام می دونن و هر گونه شادی و رقص و تخلیه انرژی توی این زندگی پراستررس براشون حرامه.....

*********************

جمعه هم ظهر مهمون بودیم و شب رفتیم در بند و بلال و آلو جنگلی و آش و از این جور چیزا خوردیم.البته تنها نبودیم که جز خواهرم دوست داشتم اونایی که باهامون بودن نباشن......

***********************

امروز هم بلاخره اون پرزنتی که باید انجام می شد سر کار اتجام شد و من سر بلند بیرون اومدم.یعنی از خودم راضی بودم.دارم پیشرفت پله پله امو حس میکنم.امیدوارم بتونم به هدفم برسم.

 

********************

پ.ن: امروز یه خبر جدید به دستم رسید و اونم این که مدیر عامل شرکت عوض شده.مدیر عامل قبلی استعفا داده و الان یه خانوم مدیر عامل کل شرکت شده.از این جهت که خانومه ،بحث هایی توی شرکت در گرفته که حالا چی میشه و خانوما جنبه مدیریت ندارن و از این جور حرفا.

ولی برای من کلا جالبه این اتفاق.چون مدیر بخش های شرکت همه خانومن.بخش سخت افزار و اداری.فقط دپارتمان ما که در واقع دپارتمان IT  حساب می‌شه مدیرش یه آقاست. ولی اکثر کارکنان توی بخش ما خانومن.و خداییش هم کارشون رو خوب انجام می دن .خودمونیما خانوما کم کم این جوری پیش بره ح*ک*و*م*ت رو هم تو دستشون می گیرن!!!!!!!!(آیکون نیش یه عالمه...........)

 

 

فعلا

 

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :