روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧

از دست خودم عصبانیم.می خواهم خودم را دعوا کنم.هفته ای که گذشت هفته ای نبود که من از خودم راضی باشم یا احساس کنم خیلی مفید بوده ام.الان هم خسته ام.گردن و کتف و کمرم به شدت درد میکند.از پشت این کامپیوتر نشستن است دیگر.به خانه که می روم حالم از کامپیوتر به هم میخورد.حاضر نیستم نگاهش کنم.خوب معلوم است چرا چون روزی 9 ساعت پشت آن می‌نشینم و کارهای سختی هم خداییش انجام می‌دهم.از من می شنوید هیچ وقت مهندس کامپیوتر نشوید.فکر میکنم یکی از حرفه های پر خطر دنیا می باشد!!!!!!!!!

خسته شدم از بس که همه از من این قدر انتظارات بالا دارند.از بس که مدیرم از من تعریف کرد و گفت که بلند پروازانه تر از این فکر کن که الان فکر میکنی.قابلیت های زیادی داری خانم مهندس.بارها بهت گفتم من تو را یک مدیر موفق می بینم که تعداد زیادی نیرو زیر دستت کار میکنند.وقتی جمله مرسی شما به من لطف دارید را میگویم.لجش در می آید و می گوید مگر من  با تو تعارف دارم چرا به بقیه نمی گویم ؟؟؟!!!!حتما در وجودت قابلیتهای بالایی دیدم که این ها را به تو می گویم.و یک سری حرف تخصصی دیگر.از دیروز تا به حال که این حرفها را برای بار سوم در گوشم خوانده است حالت تهوع پیدا کرده ام از دل شوره .اما نمی دانم چرا این دلشوره باعث نمی شود مثل آدم کار کنم.!!!؟؟؟؟؟؟وقتم را زیاد تلف می کنم.آهان یک چیز دیگر هم این جناب مدیر گفت  که به نظر ایشان من با خیلی از خانم هایی که دور و برش دیده فرق دارم.به نظر این آقا خانم ها دوست دارند یک کار روتین را در دست بگیرند و همان را از صبح تا عصر انجام دهند اما من نباید این طور باشم.باید یک جهش بزرگ در کارم داشته باشم.و ایشان نه تنها خودش از من انتظارش بالاست بلکه انتظار بقیه را هم بالا برده.اما در عوض من چی؟؟؟فکرهای بزرگ و ایده های خوبی در ذهنم هست اما نمی دانم چرا انجام یک را این قدر طول می دهم؟؟؟؟؟ باید حسابی خودم را نشان دهم همان قدر که از من انتظار دارند باید خودم را نشان دهم باد موفقیت را به زندگیم جذب کنم.می دان که خدا هم کمکم میکند و از همه مهتر می دانم که همه چیز به خودم بستگی دارد.

برایم دعا کنید باید بیشتر از این ها و شاید خیلی بیشتر از این تلاش کنم.

امروز که 4 شنبه است و من هم عاشق 4 شنبه ها.اما می خواهم به خودم قول بدهم از شنبه ها بدم نیاید.و شنبه با انرژی کامل و با برنامه ای متفاوت سر کارم حاضر شوم.

من میدانم که می توانم و هفته آْینده قطعا هفته متفاوتی خواهد بود.

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :