روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧

او زنی بود از جنس نور.این را بدون اغراق می گویم.در همه چیز نمونه بود .زیبا و بلند قد و خوش اندام ،یک مادر نمونه و یک همسر فوق العاده،یک مدیر نمونه .بدون اغراق او یک سرمایه اجتماعی بود.البته اگر می گذاشتند که آن طور که دلش می خواهد زندگی کند.وارد اجتماع شود.دوست داشت معلم شود.اما روزی که قرار بود آزمونش را بدهد مسئولیت 4 تا بچه قد و نیم قد بر عهده اش بود و شوهرش که دیر رسید .خیلی دیر .و او نتوانست به موقع به آزمونش برسد.شاید هم این دیر رسیدن واقعا عمدی نبوده.خدا می داند.

6 تا بچه مثل گل را بزرگ که الان هرکدام با کمی آوانس چیزهای خوبی از آب در آمده اند.حداقل مطمئنم برای مادر زیبایشان باقیات و صالحات هستند.

اما آن بیماری لعنتی از پا درآوردش.بد جور از پا درآوردش.فکر میکنم دقیقا شروع بیماریش 11 سال پیش بوده.با پیدا شدن یک غده در یکی از سینه هایش.اما مثل همیشه کارهای مهمتری برایش وجود داشت تا این که بخواهد به خودش برسد.خیلی اهمال کرد تا کار به جایی رسید که دکترها تشخیص دادند باید سینه ای که درگیر شده را بردارد.عمل کرد و بعد از آن جلسه های مزخرف شیمی درمانی گذشت و گذشت تا 5 سال بعد.در طی این 5 سال کم کم همه فراموش کردند که او سرطان دارد.چون همیشه مثل یک ستون بود.تا 7 سال پیش بعد از چند مصیبت پی در پی که دیگر بیماری لعنتی رهایش نکرد.آن سرفه های لعنتی امانش را بریده بودند.سرطان متاز تاز کرده بود.یعنی تقریبا همه بدن را فرا گرفته بود.و دکتر گفته بود( البته به پسر بزرگش) تا 6 ماه فرصت دارید مادرتان راببینید .و آنها 2 ماه هم بیشتراز خدا وقت گرفتند و 8 ماه بعد از گفته دکتر، مادر عزیزشان را از دست دادند.اما شنیده ام که 2 ماه قبل از مرگش روزهای بسیار سختی را گذرانده و جلسه های شیمی درمانی و پرتو گرافی توانش را گرفته.به سختی نفس می کشیده و به یک باره تمامی موهایش ریخته بودند.و از آن صورت زیبا چیزی باقی نمانده بود.همیشه خوشحالم که تصویری که از او در ذهن داشتم همیشه آن قدر زیبا باقی مانده.خوشحالم که 2 ماه آخر ندیدمش.

بعد از گذشت 7 سال شوهرش حاضر نشد ازدواج کند. هر چه برایش مورد پیدا کردندو پیشنهاد دادند نپذیرفت.تا این که بلاخره بچه ها تصمیم گرفتند خودشان آستین بالا بزنند.و حالا موردی که خودشان به پیشنهاد یکی از آشنایان پیدا کردند را پدر پسندیده.ما هم دیدیمش.هیچ ربطی به آن زن رویایی ندارد.نباید هم داشته باشد.چون او تک بود.اما از دیشب تا به حال که دیدمش روح و روانم به هم ریخته.نگرانم.دیشب در تمام طول شب خوابش را می دیدم.تصور کردن یک همچنین زنی در کنار این مرد مذهبی کمی برایم سخت است.فکر نمی کردم این مرد چنین زنی را هرگز به عنوان همسرش بپزیرد. همیشه فکر می کردم زن دومش هم باید محجبه باشد.اما خانومی که حتی ناخن هم کاشته بود.یعنی نماز بی نماز.اما این مرد نماز شبش ترک نمی شود.نمیدانم چه می شود.وقتی زن را دیدم خوشحال شدم.اما الان که فکر میکنم میترسم.می خواهم پیشنهاد دهم یک ماه بیاید با هم زندگی کنند بدون این که کسی بفهمد.بعد اگر مناسب بود ازدواج کنند.اما من در واقع کاره ای نیستم باید این حرفها را با واسطه انتقال دهم.از خدا خواسته ام عاقبت این قضیه را خودش به خیر کند.آن قدر ذهنم پر بود که فقط می خواستم بنویسم.

از دیشب تا به حال دعایم این شده که خدایا هر وقت قرار است مرگی برسد من زودنر از امیر بروم.سخت ترین مرگ به نظرم مرگ همسر است.ان هم در چنین مملکت گل و بلبلی.

 

پ.ن:ترجیح دادم اعلام نسبت افراد با خودم پنهان بماند

 

************************************************

۱-اون خانمی که در موردش نوشتم زنگ زد و گفت نه.تفاوت سنی مان زیاد است.خدا و شکر به خیر گذشت.من اصلا دوست نداشتم این وصلت سر بگیرد.به نظرم به صلا ح نبود.

 

۲-این گونه نوشتن من خواهشا سوء تفاهم ایجاد نکند من اصلا آن مرد و مذهبی بودنش را تایید نمی کنم یا نماز خواندن یا نخواندن آن خانم به من اصلا ربطی ندارد.کلا من فقط نوشتم بدون هیچ قصد و قضاوتی.به عنوان یک شخص سوم که دارد از بیرون به ماجرا نگاه می کند .و حالا هم که همه چیز تمام شد....

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :