روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

این روزها کار دارد به گونه دیگری پیش می‌رود.از شنبه تا سه شنبه هفته دیگر نمایشگاه الکامپ است نمایشگاهی مربوط به IT و فناوری اطلاعات .مرکز ما هم مثل هر سال در این نمایشگاه غرفه دارد و برای معرفی محصولات و بحث اطلاعات فنی و برخورد با مشتریان و توضیحات لازم بایستی دونفر از دپارتمان IT یعنی ما و دو نفر از بخش سخت افزار یعنی طبقه پایین انتخاب می شدند.که از بخش ما، من و یکی از خانم های دیگر انتخاب شدند.بماند که من حس میکنم خود این قضیه حس حسادت بقیه همکاران را بر انگیخت اما کلا دیگر حسادت بقیه برایم اهمیتی ندارد.چون در هر صورت انسان های تنگ نظر همه جا هستند.

مسئله بعدی این بود که مرکز تصمیم گرفته ما لباس یکسان بپوشیم و میخواهد مبلغی هر چند ناچیز را هزینه کند تا ما برویم و با هم یک مانتو یا هر چیز مناسب دیگری را هماهنگ با هم بخریم.که خود این قضیه هم به شدت حساسیت هایی را بر انگیخته چون تا به حال مرکز چنین کاری را در طول عمر شریفش نکرده .که ما هم دیروز کل هفت تیر را زیر پا گذاشتیم و چیز مناسبی پیدا نکردیم.چیزهایی که می پسندیدم همه کوتاه و چسبان بودند!!!!!!!!!!!که ترسیدیم در مرکز مجبات ایجاد تبرج را فراهم کنیم!!!!!!و در تنیجه نخریدیم.قرار است برویم بگردیم البته این دفعه پاساژهای بالای شهر را...

*****************************************************

صبح های پاییزی و زمستانی خیلی بیدار شدن از خواب سخت است.هی این موبایل بیچاره زنگ می‌زند و من کیف میکنم که روی snooze است و خودش هر 10 دقیقه یک بار زنگ می زند .از 6:30 شروع به زنگ زدن میکند و من هی بیشتر میروم زیر لحاف و سرم را بیشتر در بالش فرو می کنم.10 دقیقه بعد دوباره زنگ می زند و من بی خیال شرکت و دیر شدن دوباره می خزم زیر لحاف و این بار موبایلم در دستم است که به محض زنگ زدن از جا بند شود.با این که خوابم نمیبرد اما این بی حالی صبحها و آن جای گرم را خیلی دوست دارم و به هیچ وجه دوست ندارم از دستش بدهم.اما چه چاره که باید بلند شوم و روزی نو با تلاش بیشتر را شروع کنم.امروز با همین مسخره بازی ها با تاخیر رسیدم .و فهمیدم استرسی که بعدا در راه می کشم نمی ارزد به همه اینها.اما خوب می دانم که فردا صبح هم دقیقا همین حس ها دوباره تکرار می شود.

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :