روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

سلام.بلاخره اومدم با یه عالمه تاخیر.دلم واسه این جا و  دوست جونام تنگ شده بود.مرسی که تنهام نذاشتین.سر فرصت میام به همتون سر می زنم.

 

فک میکنم نزدیک 12 روزه که درست و حسابی ننوشتم و کلا وب گردی که تعطیل بوده.

از شنبه هفته پیش نمایشگاه  الکامپ شروع شد و ما دو روز قبلش رفتیم اون لباس فرمی که حرفشو زده بودم از ونک خریدیم.البته تقریبا پالتو خریدیم .ولی خوشگله.

نمایشگاه از ساعت 10 صبح شروع می شد تا 5 بعد از ظهر.

روز اول اومدیم شرکت و با آژانس رفتیم.هنوز خیلی شلوغ نشده بود.اما خوب بعد از ظهر واقعا خسته شده بودم.فک کنید با انواع و اقسام مردم باید سر و کله بزنی و همش باید حرف بزنی و تازه خوش اخلاق و خنده رو هم باشی.مخصوصا شرکت ما چون فروشنده نیست یعنی ما واقعا باید به عنوان کارشناس محصولات شرکت رو توضیح میدادیم و از پس همه نوع سوالی هم بر می اومدیم.

بدتر از همه بد مسیری نمایشگاه بود . آشفته بازاری که بعد از اتمام نمایشگاه درم در به وجود می اومد در نبود تاکسی و این  که همه میخواستن دربست ببرن.حالا بگذریم از بحث نا امنی تا می فهمیدن خانومی وتنهایی یه قیمتای پرتی می گفتن که آدم سرش سوت می کشید مثلا 20 هزار تومان و اینا.!!!

و بگذریم که شرکت هیج قبول مسئولیتی نمی کرد و این منو خیلی عصبانی کرده بود چون روز اول من تا اومدم برسم خونه ساعت 7:30 بود یعنی حدودا دو ساعت و نیم تو راه بودم.

یکشنبه با توپ پر اومدم شرکت و بلاخره قرار شد رییس دفترمون که یه آقای خیلی مهربونه ما رو برسونه تا یه جایی مثلا ایستگاه مترو و بقیه اشو خودمون بریم.که باز این قابل تحمل تر بود.

هر روز که میگذشت نمایشگاه شلوغ تر می شد و ما بیشتر دخلمون می اومد .اصلا نمی فهمیدیم زمان چه جوری می گذره ؟ یه نهار سر پایی می خوردیم و دوباره بقیه ما جرا.

دو شب آخر هم از بس شلوغ بود زمانش تا ساعت 6 تمدید شد و دیگه فک کنید چه شود؟

اما در کل تجربه خوبی بود.با آدمای زیادی آشنا شدم و به این فکر کردم که خودم بازاریابی کنم و دزر رابطه با کار خودم مشتری جذب کنم و پروژه بیارم تو شرکت و پورسانتشو بگیرم.

 

دیگه این که با یه سری واردکننده لپ تاپ و پرینتر و اینا آشنا شدیم و میشه از این رابطه ها هم استفاده کرد!!!!!!!

 

ولی بعد از ظهر سه شنبه وقتی رسیدم خونه تقریبا به یه جنازه تبدیل شده بودم.خیلییی خسته بودم و اعصابم هم داغون بود.با امیر هم سر یه چیز بی خود دعوا کردیم و با گریه خوابیدم.

 

چهارشنبه هم حرکت کردیم به سمت اصفهان برای مراسم چهلم پدربزرگم .حالا فک کنید آدم خودش خسته باشه و خستگی راه و سفر هم بهش اضافه بشه.مخصوصا این که مامانم هم میگرنش دوباره اومد سراغش و جمعه مامان عزیزم همش زیر سرم و آمپول و اینا بود و هیچ فایده ای هم براش نداشت.منم واقعا با بغض اومدم تهران و شب که رسیدیم خونه یک ساعت گریه کردم و همه بغضایی که مونده بود تو گلوم ریختم بیرون.امیر هم گفت باید بمونی خونه و استراحت کنی.این جوری کار کردن اصلا معنی نداره.صبح هم خودش زنگ زد و به شرکت خبر داد.

دیروز خیلی حال داد یه عالمه خوابیدم و به خونه زندگیم رسیدم.تمیز کاری کردم و بعد از دوهفته شام درست کردم!!!!!!!!برنج و خورشت قیمه.مثل یه خانوم خوووب منتظر موندم شوهرم از سر کار بیاد با هم شام بخوریم!!!!

 

خلاصه دیروز حسابی خستگیم در رفت و بعد از مدت ها دوباره خونه داری رو تجربه کردم!!!!

امروز هم سر حال اومدم سر کار.همه کلی تحویلم گرفتن که کجا بودی و خلاصه از این حرفا(آیکون یه آنای از خود متشکر)

 

الانم که در خدمت شما هستم و می خوام بیام یکی یکی به همه سر بزنم

 

فعلا...

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :