روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧

امروز صبح را به صورت عجیبی شروع کردم.صبح که ساعت 7:30 از خواب پریدم و دیدم که ای داد بیداد دیرم شده.یعنی فک کنید من ون ساعت باید از خونه می زدم بیرون تازه از خواب بیدار شده بودم.در عرض یه ربع آماه شدم.تازه فک کنید آرایش هم کردم تو اون یه ربع!!!!!!!!! و مثل خیلی روزای دیگه صبحانه نخورده زدم بیرون و یه شکلات گذاشتم تو دهنم.

سوار اتوبوس که شدم رفتم جلو وایسادم مثل هر روز.کنار راننده(اتوبوس های BRT برعکس اند.خانوما جلو و آقایون عقب سوار می شن.)تا وسطای راه هم حالم کاملا خوب بود.یه هو احساس کردم هوا خیلی دم کرده و گرفته اس و گرمم شده.بعدشم حالت تهوع شدید بهم دست داد.کاپشنم رو درآوردم ولی فایده نداشت.یه دفعه احساس سرگیجه شدید بهم دست داد و بعدش هیچی نفهمیدم.چشمامو که باز کردم دیدم غش کردم و افتادم وسط اتوبوس تو بغل یه خانومه و همه بالای سرم جمع شدن.حس فوق العاده عجیبی بود.بی هوشی.انگار یه خواب خیلی عمیق بود.نمیدونم شایدم مرده بودم و دوباره زنده شدم!!!!!!!!! بهم نخندین ولی شایدم همین بوده.دوباره بهم فرصت داده شده.هر چی بود که نمی دونم چی شد؟چون من تا الان که 24 سالمه هرگز همچین حالتی بهم دست نداده بود.دفعه اولم بود.کلا آدمی هم نیستم که فشارم بیفته .مگه این که خیلی داغون شده باشم.

بعدش که به هوش اومدم یه حس بی حالی داشتم.الانم همین جوری ام.اما حالم بد نیست.

حالا تا بعد از ظهر پیگیری می کنم قضیه رو .از دکتر ببینم چی میشه.

ولی دیشب کلا نه شب بدی رو گذروندم نه استرس خاصی داشتم.نمیدونم چی شد؟تا حالا تجربه اشو داشتین ؟میتونین راهنماییم کنین؟

 

به هر حال خدا رو شکر که الان سالمم.

 

فعلا

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :