روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧

الان که دارم اینو می نویسم اون همکارمون که قرار بود بره کانادا واسه دکترا آخرین روزش بود که اومد شرکت.واسش یه good buy party  کوچولو گرفتیم. البته توی شرکت.کیک خریدیم و بهش کادو دادیم و عکس گرفتیم.کلی خندیدم و خوش گذشت.بعدشم رفت.اما حالا که رفته یه جورایی همه دلشون گرفته.همیشه رفتن همین جوریه.پر غمه.چه واسه اون کسی که داره می ره چه واسه اون کسایی که دارن از اون شخص جدا میشن.

*******************************************************

البته اون پاراگراف اول مال 4 شنبه بود .دیگه بقیه اشو ننوشتم تا امروز.

این چند روزه سریال LOST رسیده دستم.تو این چند روزه 12 قسمتشو دیدیم.شب اول که شروع کردیم.امیر گفت هر شب فقط یه قسمت.منم گفتم باشه.اما به دی وی دی سوم که رسیدیم یعنی دیروز عصر ساعت 5 شروع کردیم و 8 پاشدیم هر 4 قسمت رو پشت سر هم دیدیم.واقعا اعتیاد آوره.هر چه قدر هم جو میره جذاب تر میشه.امروز همش دارم به کیت و کلیر و جک و .... فکر میکنم.انگار واقعا وارد زندگی آدم میشن.خلاصه که این روزا کارمون این شده که از سر کار میاییم میشینتم سر لاست دیدن.

  ******************************************************

کتاب من چراغها  را خاموش میکنم رو خوندم بهتون یه پیشنهاد دوستانه دارم نخونیدش.باشه؟چون وقتی تموم میشه میگین خوب که چی؟؟؟؟؟!!!!!! مزخرف

*****************************************************

 

یه کاری بهم محول شده که تا 4 شنبه باید تحویلش بدم و نمیدونم چرا این قدر تمرکزم کم شده.خوابم میاد.گفتم بیام بنویسم شاید ذهنم یه کم مرتب بشه.البته خداییش هم میشه.چون یه سری مزاحمهای توی ذهن آدم میان رو کاغذ....

************************************************

دیروز و پریروز هم خیلی ریلکس تو خونه هیچ کاری نکردم.یعنی این هفته دیگه کوزت نشدم.اما دو تا مهمون داشتم که البته یکیش خواهرم بود و مهمون نبود.یکیش پسرخاله ام بود که مثل همیشه اومده تهران ووخونه ما رو انتخاب کرده واسه سکنی گزیدن!!!!!!!!!

اما منم دیگه اهمیت ندادنم.دیروزم ناهار با هم رفتیم بیرون خوش گذشت.ولی خداییش کاش می فهمید زن و شوهری که تمام هفته رو کار میکنن.5 شنبه و جمعه اشونو میخوان که هر جور مایلن برنامه ریزی کنن.اما حیف که نمیفهمه.کاش این دفعه سفرش طولانی نشه.واقعا حوصله ندارم.نمیدونم شایدم من خیلی بد شدم.اما دلم میخواد همون قدر که من آدمی هستم که مراعات میکنم بقیه هم مراعات منو بکنن.

 

*******************************************

یه سوال:در مورد ورزش یوگا هیچ کدومتون چیزی میدونه؟رفتین تا حالا؟جای خوب میشناسین؟دکتر به مامانم پیشنهاد کرده.

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :