روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧

نمیدانم از کجا می خواهم بنویسم یا اصلا چیز خاصی برای نوشتن در ذهنم می آید یا نه؟اما آهنگ بگذر ز من ای آشنا از عارف رو دارم گوش می کنم ویک حس خاصی پیدا کرده ام.سر کارم و دلم می خواهد این دو ساعت هم زودتر بگذرد و برم خانه.دلم خانه ام را می خواهد.دلم امیر را می خواهد که با هم یک شام خوشمزه بخوریم و با خیال راحت و با فکر این که فردا تعطیل است تا آن جا که دلمان می خواهد بیدار بمانیم و لاست ببینیم و حرف بزنیم و حال کنیم و فردا هم ریلکس تا هر وقت دلمان می خواهد بخوابیم.و بعد دوباره با هم ناهار بخوریم.دو تایی.باورتان می شود خیلی وقت است با هم دو تایی ناهار در  خانه مان  نخورده ایم.تقریبا یک ماهه.چون هر 5 شنبه جمعه یا مهمان بوده ایم یا مهمان داشته ایم.امروز هم به کمک خواهرم  از دست یه نفر که دیگه تقریبا آویزان زندگیمان شده راحت شدیم و فردا می توانم بدون حضور شخص سومی راحت در خانه با شوهرم باشم.حتی یک عروسی هم دعوت شده ایم که به هیچ وجه نمی روم.چون اصلا خود عروسی رفتن ان هم برای خانمها یعنی دردسر.

 

*****************************************************

دیروز داشتم آرشیوم را می خواندم.هر از گاهی این کار را انجام می دهم.برایم بسیار لذت بخش است.از خرداد شروع به نوشتن کرده ام و جالب است بسیاری از چیزهایی که 7 ماه پیش برایم جزو  اهدافم بوده به آن ها رسیده ام.اما باز هم الان از دست خودم راضی نیستم.یعنی باز هم احساس میکنم مثل همیشه که این انتقاد را به خودم داشته ام فکر میکنم از همه انرژی و وقتم به نحو بهینه استفاده نکرده ام.می توانستم جلوتر از این باشم.بعضی وقتها احساس میکنم سر کار وقتم هدر می رود و دست و دلم به کار نمی‌رود.اما نمی دانم واقعا این ویژگی همه آدم هاست که وقتی به موقعیتی که می خواستن می رسند بیشتر از آن را میخواهند و راضی نمی شوند؟من که همیشه این طور بوده ام.برای به دست آوردن خیلی از چیزها در زندگی ام دعا کرده ام و تلاش کرده ام ودر بعضی موارد به طور معجزه وار به آن رسیده ام.اما بعد یا فراموش کرده ام و یا ان چیز برایم عادی شده است. اما می خواهم خودم را آدم کنم.قول می دهم.

*********************************************************

همین الان یکی از همکارا آهنگ خونه مادربزرگه رو گذاشت و صداش رو زیاد کرد و از آن جا بود که ما پرت شدیم به دوران بچگی و کارتن‌های قشنگی که فقط انگار توی اون دوران ساخته شدند و پخش شدند و بعد دیگر بچه ها ی نسل بعدی و بعدتر فقط spider man  رو می شناسن.اما حالا این ما هستیم که دلمان برای خانواده دکتر ارنست تنگ شده است. دلمان هوای بنر و پرین را کرده است.دلمان....اصلا دلمان هوای بچگیمان را کرده است.هوای بیخیالی و خوش گذرانی.اما.....

 

 

عیدتان مبارک عزیزان

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :