روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧

 

آخر هفته بسیار خوبی را گذراندیم.دیشب حس می کردم خستگی این مدتم کامل از بین رفته است.هفته پیش تصمیم گرفتم که 5 شنبه و جمعه را برویم شمال.البته دو تایی.من و امیر.بدون این که اصلا به کسی بگویم که کجا داریم می رویم و بدون این که یک بوق دستمان بگیریم و به همه اعلام کنیم که داریم دو روز می رویم شمال. آخر اصولا ما به این صورت عمل می کنیم که برنامه هایمان برای همه رو است . آن وقت است که همه به خودشان اجازه می دهند هر طور می خواهند برنامه ما را به هم بزنند.اما از این بعد همه چیز قرار است تغییر کند و قرار نیست کسی از همه چیز زندگی ما سر در بیاورد.خلاصه اصلا فکرش را هم نمی کردم که جور بشود.

چون 4 شنبه شب هم تا ساعت 2 داشتیم LOST می دیدیم.نیشخندصبح5 شنبه تازه ساعت 9 از خواب بیدار شدیم و باز هم در شک بودیم که برویم یا نه؟بلاخره تا از تهران زدیم بیرون ساعت 11 بود.

ولی خیلییییی خوش گذشت از سمت جاده هراز رفتیم و از جاده چالوس برگشتیم.خوب طبق معمول دریا رفتیم هم شب و هم روز.من عاشق اینم که شب بروم لب دریا.خیلی ترسناک و پر ابهت است.مخصوصا اگر باد بیاید و باران.و  شدت باد تو رو هل بدهد سمت دریا ...

و از همه  زیباتر در روز است که  باران شدید ببارد بعد سریع آفتاب بشود و یک رنگین کمان فوق العاده زیبا تشکیل بشود و آدم را مدهوش کند.

بعد از این که از دریا سیر شدیم رفتیم سمت نمک آبرود.من تا به حال فرصت نشده بود بروم نمک آبرود فوق العاده بود.مخصوصا که خلوت بود و نیاز نبود برای خرید بلیط در صف بایستیم.سوار کابین که شدیم هر چه بالاتر می رفت احساس بهتری می کردم.فکر می کردم سبک شدم.بالا که رسیدیم تا می توانستم نفس کشیدم.هنوز هم حس می کنم ریه هایم پر از اکسیژن است.هنوز هم احساس سبکی میکنم .دلمان نمی خواست از آن بالا بیاییم پایین.خیلی رویایی بود مخصوصا که خیلی سریع وارد مه شدیم.یعنی عملا در ابرها سیر می کردیم.آدم را یاد فیلم های انگلیسی و الیور توییست و این ها می انداخت.

جاده چالوس هم که خودش به تنهایی برای خودش تفریح است.زیبا و باور نکردنی.خلاصه سفر فوق العاده ای بود.خدا را شکر .

فهمیدم که آن قدر ها که فکر می کنیم نباید سخت گرفت.24 ساعته هم می شود رفت شمال و کلی خوش گذراند.کلا آدم هر چه زندگی را آسان بگیرد بهتر و راحت تر پیش می‌رود.من خودم بسیاری از مواقع سر چیزهای کم ارزشی انرژی فوق العاده ای می گذارم و بعد می فهمم ارزشش را نداشته.دیگر تصمیم دارم لحظه ها برایم ارزشمند باشند.

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :