روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧

تعطیلات خوبی را گذراندم.از 4 شنبه تا جمعه و شنبه هم که مرخصی گرفته بودم .سه شنبه که اون برف خوشگل زد و تهران هم که جنبه نداره اصولا با یه برف و بارون آن چنان ترافیک میشه که خدا می دونه.و ما هم فک می کردیم دیگه راهها بسته میشه.چون قرار بود 4 شنبه بریم اصفهان.خلاصه هزار بار با پلیس راه تماس گرفتیم و در نهایت راهی شدیم.گرچه اتوبان خیلی شلوغ بود و بلاخره ساعت 6 بعد از ظهر رسیدیم اون جا.این چند روزه هم اون جا کلی خوش گذشت.شب یلدا و عید و دیدن فامیل و همه اونایی که دوسشون دارم خیلی لذت بخشه.

البته ناگفته نمونه که اون جا هم دست از سر این سریال LOST برنداشتم و الانم تقربا سریال برامون نصف شده و کلی هیجانش زیاد شده.

اما نمیدونم چرا همیشه پایان هر تعطیلی این قدر سخته و فک کردن به این که برمی گردی به همون روزمرگی ها.زندگی تو تهران که کلا آدمو دچار روزمرگی و تکرار میکنه.اما تعطیلات هم بد جوری آدمو سرد میکنه نسبت به کار.الان بعد از 4 روز برگشتم و اصلا حس کار کردن نیست.

البته دیروز داشتم کتاب آفتابی باید تا رنگین کمانی برآید رو می خوندم،یه سری جملات الهام بخش و روان شناسی داره که خیلی قشنگن و رو آدم تاثیر میذارن.جو گیر شده بودم و پر انرژی .اما امروز دوباره دچار یه رخوتی شدم.واسه همین گفتم بنویسم و یه کم خودمو دعوا کنم.

یه سری تصمیمایی میخوام بگیرم.میخوام یه کم به زندگیم نظم بدم.از وقتایی که تو خونه می گذرونم به نحو احسن استفاده کنم .نمیدونم چرا این قدر روزام زود می گذره .بعضی وقتا حس میکنم دیگه تفریح بسه.یه دو هفته ای نیاز دارم تا به حالت ثابت برسم.حتی این قدر وقت نداشتیم بریم قبض تلفنمون رو پرداخت کنیم که الان قطع شده.!!!!!!!!هنوز کارای فارغ التحصیلیم مونده و هنوز نرفتم المثنی کارت ملیمو بگیرم .حالا که فکرشو میکنم این تعویق از تنبلی  هم بودن چون 5 شنبه ها که تعطیلم واقعا دلم می خواد استراحت کنم .و در نتیجه کارام می مونه.

 

اما قول میدم این هفته تا اون جایی که بشه کارامو انجام بدم.حداقل قبضای عقب مونده رو پرداخت کنم.!!!!!!! اون آزمایشایی که قرار بود برم بدم واسه سردردام  و دکتر رفتنامو تو برنامه ام بذارم.یه کم به خودم برسم.

 

خلاصه که می خوام رویه زندگیمو یه جورایی یه تغییراتی توش بدم.بهترش کنم....

 

راستی جوجه هاتونو شمردین

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :