روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧

خسته شدم از این همه دورویی وتظاهر.کاش می دونست چه قدر ازش بدم میاد.کاش من تکلیفمو باهاش میفهمیدم.کاش من این قدر آدم ملاحظه کاری نبودم و نمی خواستم در آن واحد همه رو از خودم راضی نگه دارم.کاش میتونستم رک باشم و حرفم رو بی پروا بزنم و ترسی از ناراحتی کسی نداشته باشم.مگه چی میشه؟فوقش دیگه همه این قدر به به و چه چه نمیکنن.اما تا حالا که نشده.اما دیگه این آدم دیوونه اعصابمو به همریخته.توی این یه سال هی در دوره های مختلف ذهن و فکر و زندگی منو به خودش مشغول کرده.امروزم یکی از اون روزا.یه مدتی بود از دسش راحت بودم اما حالا دوباره گیر داده.این خانوم دیوونه اول از در دوستی و محبت و اینا وارد شد و بعد که حسابی باهاش قاطی شدیم فهمیدم که عجب آدم دو به هم زن و عوضی ایه.کلی هم پشت سرم حرف زده.فوق العاده هم حسوده.من که همیشه میگم مشکل روانی داره.مثلا برداشته کادوی تولد منو 4 ماه بعد از تولدم!!!!!!!!!! پست کرده در شرکت.درست یه روز قبل از تولد خودش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به نظر شما این آدم چی رو می خواد ثابت کنه.قطع رابطه هم با این ادم معنی نداره.چون تو فامیله و ما هم دیگه رو میبینم.بعد کلا یه جور خاصیه.مثلا حالا گیر داده به خواهرم که آدرسو خوابگاه رو بده میخوام کادوت رو بفرستم دم در خوابگاه و وقتی خواهرم طفره رفته اون قدر گیر داده و زنگ و اس ام اس زده که خواهرم مجبور شده گوشیش رو خاموش کنه.و حالا به من گیر داده و بعد از 6 تا miss call وقتی جوابشو ندادم اس ام اس داده که کاش علت رفتارتو می دونستم!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه دم دستم بود خفش می کردم.یعنی واقعا نمیدونه که چه حرفایی پشت سر من زده و چه دروغایی گفته که خبرش بهم رسیده.تو گل موندم مثل خر.این قدر کلافه بودم که گفتم بنویسم شاید به یه نتیجه ای برسم.

فک کردم بهترین تصمیم اینه که زنگ بزنم و روراست همه چی رو بهش بگم.اما دیدم این آدم ارزششو نداره.و منم انرژیشو.و میره از تموم حرفام یه چیزایی در میاره و بر عکس تحویل میده.

 

کمممممک

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :