روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
69
نویسنده: آنا خانوم - یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

باز نمی دونم چی شده؟دیوونه شدم.همش دلم گرفته .همش دلم می خواد گریه منم.اعصابم خرده.البته یه مقداریشو می دونم چرا.همون افسردگی ماهیانه لعنتی.اما همش این نیست.دیروز که حالم خیلی بد بود.اگه سر کار نبودم و خونه بودم که یه دل سیر گریه کرده بودم و راحت شده بودم.یه مقداریش هم به خاطر کارمه.به هر حال آدم سر کار درگیری های خودشو داره.به خصوص اگه حس کنی حقتو کامل نمیگیری.

می خوام این ماه که حقوق گرفتم برم با مدیرمون صحبت کنم.همه حرفامو بهش بزنم.من 5 ماهه این جا کار میکنم.و حالا فک میکنم وقتشه که برم و یه سری حرفا رو بزنم.بلاخره با مدیرم به یه نتیجه ای میرسیم یا اون منو قانع میکنه یا من اونو.اما یه ماهه که این حرفایی که تو گلوم گیر کرده داره اذیتم میکنه.میخوام قشنگ مکتوبشون کنم و برم حرفامو بزنم.دیشب با امیر هم در موردش حرف زدم.اون میگه شاید اگه من جای تو بودم صبر می کردم.اما من فک میکنم حق گرفتنیه و تو یه برهه ای اگه آدم حقشو نگیره دیگه باید ازش بگذره.

کلا می خوام یه کم با سیاست تر عمل کنم.دیگه با همکارام هم زیاد بگو بخند راه نمیندازم و یه کم هم از صیمیتم کم میکنم.ان جوری بهتره چون بعضیا واقعا می رن رو نرو آدم.فضولیاشون دیوونه ام میکنه.

اما به هر حال بعد از همه این حرفا دیشب وقتی داشتم نماز می خوندم یادم افتاد ای بابا پس خدا چی؟بعضضی وقتا تو این شلوغی و روزمرگی روزام یادم میره که اصلا اونه که منو گذاشته این جایی که هستم.پس مطمئنا خودشم کمکم میکنه.خودش هم هوامو داره .اما دیگه اون قدر سرم شلوغ شده یه مدتیه که نماز خوندنامم با عجله و از روی عادت شده.دیشب اما یه هو به خودم اومدم.چون اگه خدا بخواد اون وقت من هر چی بخوام میشه.....

 

صبحم که با کسالت و بی حالی پاشدم و با این حس که اه باز باید برم سر کار یه انگار یکی بهم نهیب زد خفه شو.دور و برت رو نگاه کن ببین چه قدر خدا بهت نعمت داده.این شرایط هم خودت خواستی و برا به دست آوردنش کلی زحمت کشیدی و دعا کردی.پس دهنتو ببند .

 

خدا جونم شکرت به خاطر نعمت سلامتی  خودم و همه عزیزایی که دوستشون دارم.به خاطر خیلی چیزایی که بهم دادی.

 

فک میکنم باید یه تجدید نظر حسابی در مورد خودم بکنم.

 

فعلاقلب

پ.ن:رفتم با مدیرمون صحبت کردم.کاملا آروم و منطقی.به حرفام گوش کرد و گفت من تصمیم داشتم اول سال آینده حقوقا رو افزایش بدم حالا میخوای مال تو رو همین الان افزایش میدم.منم گفتم من از نظر روحی برام مهمه تو ایین مقطع حقوقم افزایش پیدا کنه.و این اتفاق افتاد و من از این که تونستم حقمو بگیرم خیلی خوشحالمگاوچران

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :