روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧

همیشه اومدن محرم برام با یه حال و هوای خاصی همراه بوده.از بچگی همیشه دنبال دسته های عزاداری می رفتم و به خاطر همین الان برام یه حس نوستالژی داره.

به دور از همه ایراداتی که به نحوه عزاداری و مطرح کردن قضیه عاشورا و امام حسین و همه اینا وجود داره .اما من دهه اول محرم رو خیلی دوست دارم به خصوص روز عاشورا رو.وقتی به حماسه ای که در هر صورت رخ داده و ما نمیتونیم منکر رخ دادش بشیم فکر میکنم مو به بدنم سیخ میشه و ناخداگاه و البته خوش بختانه اشکم سرازیر میشه .و جالبه که من عزاداری رو به همین شکل سنتیش دوشت دارم .عاشق بوی اسفندی هستم که این روزا و شبا توی کوچه میپیچه و منو میبره به همون دوران پاک بچگی که به دور از هیچ گونه تکلف و تجزیه و تحلیل فقط اشک می ریختم .....

اون گوسفندایی که قربونی میشن و اون دسته های عزاداری.گرچه الان دیگه راه نمیافتم برم دنبال دسته اما صداشو که از تو خونه میشنوم ناخداگاه اشکم سرازیر میشه.

از همه لذت بخش تر برام قسمت غذای نذریشه و اون قیمه ای که به قیمه امام حسین مشهوره و مذه اش هر سال زیر زبونمه.

در هر صورت هر سال ما عاشورا تاسوعا یه برنامه ای داشتیم و از وقتی هم که ازدواج کردم این دوشب میریم مجلس البته مجلسی که یه جورایی سنتی نیست و مداحی هم نداره به اون صورت و آدمایی اون جا حرف می زنن که حرفاشون رو قبول دارم.

امسال مامان اینا دارن میان تهران از بس که من همیشه از عاشورا تاسوعای تهران تعریف کردم.البته کاری ندارم به بعضی افراد و بعضی جاها که حرمت نگه نمیدارن .چون اصولا این جور افراد حرمت هیچی رو نگه نمیدارن.اما هر سال از ته دل دعا کردم تو این چند روز و غلو نمیکنم اگه بگم خدا راحت تر صدامو شنیده چون اشکم سرازیر بوده......

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :