روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

امروز شنبه است .روز اول هفته که چه قدر هممون دوسش داریم!!!!!!!!!!!!!! یه بار یه مقاله ای تو مجله خوندم به اسم بیماری روز شنبه.که همه کسانی که به یه نحوی مشغولیت دارن از این روز بدشون میاد.یادمه وقتی هم که مدرسه می رفتم و بعدش هم که دانشگاه می رفتم این روزو دوست نداشتم.یکی دو ترم هم واحدامو جوری برداشتم که شنبه ها تعطیل باشم.!!!!!

بعضی روزا خیلی بی حوصله میشم.یه هو انرژیم تحلیل میره.کم میاد.برنامه ریزی هایی که تو ذهنم میکنم به انجام نمیرسه و مدیریت کردن کارای خونه و کار بیرون بعضی اوقات گیجم میکنه.البته دور بودن از خانواده هم خودش یه دلیل دیگه است.چون باید برنامه مو جوری بریزم که بتونم به اونا هم سر بزنم .حداقل ماهی یه بار.

تازگیها احساس میکنم غر غرو شدم.قبلا با چیزای کوچیک زود راضی میشدم.اما الان نه.با امیر هم  زود زود جر و بحثمون میشه.سر چیزای الکی.من تا حالا توی این 3 سال حتی یه روز هم با امیر قهر نکردم.نمیدونم یا اون سریع از دلم درآورده یا من مقصر بودم که با حرف و گفتمان حل شده.اما بعضی وقتا فک میکنم اشتباه کردم.پر رو شده!!!!!!ولی بعد میبینم نمیشه.احتیاجمون به هم می افته مجبوریم با هم حرف بزنیم.نمیدونم واقعا قهر کردم نتیجه میده یا نه؟با تجربه ها کممممک.

همش با خودم میگم آدم مهمه که تو شرایط سخت خوش اخلاق و مهربون باشه. وقتی مشکل مالی پیش میاد مریضی پیش میاد و .... وگرنه تو خوشی که همه خوبن.اما خیلی وقتا خودم اینو اجرا نمیکنم.تصمیم گرفتم این هفته خیلی مهربون و خوب باشم.غر نزنم.مرتب و قشنگ به کارام برسم.خلاصه فقط وقت نگذرونم از وقتی که میگذرونم لذت ببرم.

 

پریروز هم به یه سری کارای تعمیراتی خونه رسیدم. در راستای عروس قند و عسل بودن واسه پدر شوهر جان سوپ خوشمزه درست کردم بردم.دیروز هم  کرج مهمون بودیم و خوش گذشت. اما همیشه راه کرج خیلی به نظرم طولانی میاد از راهش و رفت و آمدش خسته شدم.!!!!

 

خیلی دلم میخواد شروع کنم درس خوندن واسه فوق.6 ماه پیشم میخواستم شروع کنم.اما واقعا وقت کم میارم.همین جوریشم کسری خواب دارم.کلاس زبانمم که درشو تخته کردم.تنبل نشدم .اما نمیدونم شایدم نمیتونم زمانمو مدیریت کنم.البته تصمیم دارم زبانو بذارم واسه بعد از عید یه تصمیم اساسی بگیرم.شاید تصمیم گرفتم با امیر خصوصی بگیریم.یه کسی که زبان تخصصی و بیزنسی رو هم بتونه باهامون کار کنه.مخصوصا writing. .اگه کسی رو میشناسین بهم معرفی کنید.

 

 

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :