روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

این مدت شرکت همش داشته نیرو میگرفته . از شنبه یه آقایی اومده به عنوان نیروی جدید که فقط هم لینوکس کار میکنه و کلی هم ادعاش میشه.شنبه که من اومدم خیلی صمیمی شروع کرد با من صحبت کرد و خودشو معرفی کرد و گفت قراره از این به بعد با هم همکار بشیم.حالا شما تصور کنید توی یه اتاق هستیم و از شانس من میزش هم پیش میز منه. همون روز اول کلی شروع کرد به حرف زدن منم چون اصولا شخصیت شلوغ و شیطونی دارم.و همه هم اینو پذیرفتن و اصولا چون ازدواج هم کردم تو روابطم مسلما از خانومایی که مجردن راحت ترم. اما خوب همه آدما که مثل هم نیستن و از بین 100 تا آقایی که میبینی شاید یکیشون جنبه رفتار ملایم و شوخی و بگو بخند و داشته باشند مخصوصا تو محیط کار.با بقیه اشون باید عملا سگ باشی.

حالا همه اینا رو گفتم که برسیم به آقای همکار .

خلاصه شنبه گذشت و این آقای همکار یکی دو تا نرم افزار جالب به خیال خودش با ما share  کردو درسته که گفتم کلا آدم راحتی ام.اما وای به وقتی که کسی بخواد پاشو ازگلیمش درازتر کنه بد جور حالشو میگیرم. یعنی قابلیتی تو حال گیری دارم که هیچ کس فکرشو نمیکنه.طرفو زجر کش میکنم.!!!!!!!!!!!

بله و این آقای همکار پاشو حسابی از گلیمش درازتر کرد.حالا چند نمونه از رفتاراشو براتون میگم دیگه قضاوت با خودتون. یکشنبه هم به همون منوال شنبه گذشت.تا این که آخر وقت بچه ها همه رفته بودن. صحبتو پیش کشید که شما دارین کتاب در مورد امنیت شبکه میخونین؟من یه کتاب خیلی خوب خریدم و خلاصه از این حرفا و این که من یه ماه نمیخوامش میخواین سه شنبه بیارمش پیش شما باشه.؟منم گفتم خوب بیارینش .یه هو دراومده میگه خوب میخواین من شماره موبایلمو میدم بهتون شما به من یه اس ام اس بدین من یادم نره بیارمش واستون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جیییییییییییغ.وااای من این قدر لجم گرفت که می خواستم خفش کنم.و همین جا بود که دیگر آنا سگ میشود.آن چنان برخوردی با هاش کردم که فک کنم تا عمر داره فراموش نکنه.اما با همه اینا سه شنبه که اومدم دیدم زودتر از من اومده کتابو واسم گذاشته روی میزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم خوب مسلما کتابو گذاشتم رو میزش و دقیقا این جمله رو بهش گفتم من به کتاب شما نیازی ندارم و نیازی هم داشته باشم از همکارای دیگه میگیرم.و از اون جا بود که به کررات حال گیریهای من شروع شد.و البته از اون جایی که کلا من و امیر هییچی رو از هم پنهون نمیکنیم . یه جورایی رفتارای این آقا رو که زیاده و من نمیتونم همشو بنیوسم واسه امیر گفتم و اونم که اصولا این شعارشه که مردا جنس خودشون رو بهتر میشناسن.بهم راهنماییهای لازم رو کرد و البته این جمله رو هم متذکر شد که اگه آدم شد که شد اگه نشد دیگه لازم نیست بری سر کار!!!!!!!!!!!!!!!

و تیر خلاص دیگه امروز بود که عملا DELET شده بود یعنی من سلام علیک درست حسابی هم باهاش نکردم.و الان مثل دو تا آدم قهر با هم رفتار میکنیم.اون خیلی سعی میکنه مودب و مهربون باشه و به هر نحوی که شده جلب توجه کنه اما خوب دریغ که این فقط حس من نیست حس همه خانومای شرکت که یه جورایی باهاش برخورد داشتن. میگن که آدم نرمالی نیست.به نظر من یه جورایی عقده ای و کمبود محبت داره.

البته گفتم من فقط یه نمونه از رفتارایی که انجام داد رو نوشتم و حوصله تفصیل رفتاراشو اینجا ندارم.

کلا تجربه جالبی بود برام.چون به غیر از یه مورد، مورد این چنینی مخصوصا بعد از ازدواج برام پیش نیامده بود که کسی این جوری آویزوون بشه بهم.اما فهمیدم که آدما خیلی رنگارنگن و خیلی هم آدم عوضی زیاد پیدا میشه باید این عینک خوش بینی که به چشمام زدم رو دربیارم و یه کم واقع بینانه تر دور و برمو نگاه کنم.

 

نمیدونم نظر شما چیه؟اما فک میکنم این جوری بهتر باشه

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :