روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧

وای دارم میترکم.احساس پوچی و کلفتی بهم دست داده.از مهمون داری هم خسته شدم.دیروز رفتیم تله کابین توچال خیلی حال داد.خوش گذشت مخصوصا ایستگاه ۵ هوایی بود که اکسیژن خالص.بعدش امدیم خونه پدر شوهر وایسادیم به ناهار درست کردن شبم من شام درست کردم!!!

امروز صبحم پاشدم و م.ث رفت سراغ کارش و من یه سری تمیز کاری و حموم بعدش ناهار.که م.ن.ص هم زنگ زد که آش پشت پا رو اگه بخوام بپزم باید بیای کمک و بعد گفت همون کرج میپزم و شب میام خونتون چون فردا می خواد بره بیمارستان پس در نتیجه دخترش پیش من میمونه.البته فک کنم به همین قصد اصلا می خواد بیاد.خلاصه همه این درگیری ها باعث شده من حس خوبی نداشته باشم.الانم که با مامان صحبت کردم گفت اگه سر کار می رفتی همه به خودشون اجازه نمیدادن این جوری رفتار کنن.منم زنگ زدم ساعت کلاس ورزشو پرسیدم میخوام صبح روزای زوج برم اگه بشه کلاس زبانم هم عصر روزای زوج بگیرم خیلی خوب میشه.اون وقت سه روزم پر می شه.

بعدم خیلی گاوم واسه این آزمون که مصاحبه دارم هیچی نخوندم یعنی نشد.البته خیلی هم می خوابم.سه شنبه هم هر جور شده میرم امتحان گواهی نامه امو می دم.ببینم چی میشه؟

تازه تولد علی هم داره میاد و امروز پ.گ.ا زنگ  زده که آره چی کار میخوای بکنی.منم همون برنامه ٢نفری خودمون رو خواهم داشت بعدم یه جشن میگیرم البته اگه دیدم میشه که همین شب تولدش جشن رو میگیرم کلی اگه نه که بعدا.ولی نمیدونم چی بخرم؟باید برم بگردم.ببینم چه میکنم؟

پ.ن:اینو الن که م.ث رفت دارم اضافه میکنم.امروز دوباره هخدا زد ژس کله ام.اگه یه ذره صبر کرده بودم .و غر نزده بودم و غیبت نکرده بودم الان همه چیز همون طوری بود که من میخواستم.چون م.ث که رفت وم.ن هم زنگ زد گفت امشب نمیایم اون جا شما بیاین خونه باب اینا آش بخورین منم ببینمتون.اما من زود قضاوت کردم.نمیدونم چرا حوصله مهمون ندارم زیاد.فقط مامان خودم .آخه وجودش مایه برکته

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :