روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸

آخ که کاش این آسمان لعنتی این قدری ابری نبود و این قدر نمی بارید.کاش این قلمبه ای که این روزها اومده و رو ی قلبم سنگینی میکنه دست از سرم بر می داشت.کاش این قدر همش دلم نگرفته بود.این قدر بی حوصله نبودم.کاش یه ذره از اون همه کتابای جور واجور و جملات الهام بخشی که دائم میخوندم به کار میگرفتم.کاش یه آدمی بود پر از انرژی مثبت که منو هم پر میکرد.از اون آنای شاد و شلوغ این روها خبری نیست.صبح امروز هم با زور اومدم سر کار.صبح وقتی بیدار شدم دیدم داره بارون میاد فقط دلم میخواست بخوابم.زیر پتو .بعد با خیال راحت پاشم صبحانه بخورم.برم آرایشگاه بعد کلاس ورزش و رقص بعد بیام شام درست کنم و خونه رو مرتب کنم .و منتظر شوهرم باشم!!!!!!!!!!!!!!! یه هو دلم خواست این جوری زندگی کنم.انگار یه هو همه انگیزه هام ازم گرفته شده.تازه دلم خواست یه نی نی هم داشته باشم.و نه به زبان خوندن نه به فوق و ادامه تحصیل نه به مدیر شدن و شرکت زدن و نه به ایران و ریاست جمهوری و صلح و جنگ و نه به هیچ کدوم اینا فک کنم.دلم خواست هیچ دغدغه ای جز خودم نداشته باشم.خوب دلم خواست دیگه.....

اما خوب اومدم سر کار و با یه بغض گنده شروع کردم. بی حوصله ام.یه کی رو میخوام باهام حرف بزنه.دلم میخواست سه شنبه عروسی نداشته باشیم. اه به این عروسی بی موقع.تازه دلم می خواست یه عالمه لاغر بودم.اه به این همه خوراکی های خوشمزه و بعدشم ورزش نکردن. بعدشم دلم میخواست یه آدم مزاحم هی نمی اومد خونمون و مزاحممون بشه و میفهمید که حوصله اشو ندارم.و میخوام بعد از دوهفته پیاپی که با هم بودیم دیگه نبینمش و با شوهرم باشم و فضای دو نفریمونو به هم نمیزد.اه به این آدمای مزاحم.

تازه دلم میخواد بابام هیچیش نبود و دکتر بهش نمیگفت پارگی دیسک داری .............. اه به این مریضیا.

من دلم خونمونو میخواد .من دلم میخواد شبا تو دل مامانم بخوابم.من دلم خیلی چیزا رو میخواد.اه به من که با هیچی راضی نمیشم.

دلم میخواد بتونم یه کم همه چی رو آسون بگیرم.بتونم یه کم بیشتر صبر داشته باشم.من یه جهش بزرگ شخصیتی نیاز دارم. من دلم میخواد تو شرکت فقط کار کنم .و کار.دلم میخواد وقتم رو اصلا تلف نکنم.اه به این همه عدم تمرکز که این روزا اومده سراغم.

آخی دلم خنک شد این همه غر زدم.خوب دلم میخواست خالی بشم.اما همچینم خالی نشدم. فقط یه کم ذهنم خالی شد.

در یک کلام من دلم ریلکسیشن میخواد. یه ریلکسیشن به دور از دغدغه های زندگی و کار.فک کنم که من دلم مرگ میخواد...................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :