روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸

خوب باز هم دلم می‌خواهد بنویسم اما خدا رو شکر دیگه نه با اون حس منفی هفته پیش.نمیگم حالم خوب خوب شده.اما به داغونی هفته ای که گذشت هم نیستم. صبح باز هم با یه چیز سنگین رو قلبم اومدم سر کار .این یه هفته همش این جوری بودم.با خودم فک کردم اگه این جوری پیش بره حتما میرم دکتر.مگه افسردگی از کجا شروع میشه؟برای من لحظات خوش اون موقعیه که با خونوادم نزدیک همیم و هر کاری از دستم برمیاد براشون انجام میدم.این یه هفته ای که گذشت توش یه عروسی داشتیم .اما به واقع نمیتونم بگم خیلی خوش گذشت.چون جای یکی از عزیزترینام خالی بود.بابای عزیزم نتونسته بود بیاد.به خاطر همون کمر دارد لعنتی که خوابوندش توی خونه.جاش خیلی حالی بود. دادش کوچولوی خوشگلم هم که هی میاومد پیش ما.آخه بابایی نبود که حواسش بهش باشه...... البته من سعی کردم بهم خوش بگذره.مامانم هم که شب قبلش رسیده بود و همون شبش که عروسی تموم شد باید برمیگشت و اینم خودش غم انگیز بود . بعدشم 4 شنبه که همه با هم بودن و پاتختی بود من باید میرفتم سر کار و 5 شنبه که ما تعطیل بود این مدیر محترم نتونست این تعطیلی رو به ما ببینه و 5 شنبه ها برداشته واسه ما کلاس گذاشته .صبح تا ظهر مجبور شددم بیام.

دیروزم رفتیم چیتگر دوچرخه سواری و بعدشم پارک ارم.

 این همه تفریح و خوشی شاید قبلا منو خیلی شاد میکرد اما الان نمیدونم چه مرگم شده  اون ته تهای دلم خوش نیست.ناشکری نمیکنم به خدا .این قدر چیزای خوب تو زندگیم هست که بخواد منو شاد کنه .اما شاید یه کم صبرم کم شده .شاید اگه الان بابا حالش خوب خوب بود و من احساس نمیکردم تمام بار کارای خونه افتاده رو دوش مامان عزیزم که تازه خودش دسیک گردن داره واین روزا بد جور نیاز داره ما کنارش باشیم.یا اگه حداقل بهاره اون جا بود پیششون.اما خوب فعلا شرایط این جوری پیش میره.

شاید خیلی از شما که این جا رو میخوننین به من میخندین و میگین چه قدر لوسی تو.همه این قدر مشکلات دارن که ...اما من یه مشکل اساسی تر دارم و این که از نظر روحی خیلی به خانواده ام وابسته هستم.یعنی اگه نزدیکشون زندگی می کردم این قدر اذیت نبودم.اما هنوز این مسئله واسم حل نشده.من هر روز وهمیشه مامان و بابامو میخوام.نمیدونم احساس میکنم یه جورایی میپرستمشون .

دیگه دلم نمیخواد غر بزنم .امروز که اومدم بیرون با این که هوا ابری بود و حسابی بارون می اومد اما من به خودم قول دادم روز مثبتی رو شروع کنم و سعی خودمو کردم.سعی کردم غر نزنم که چرا میرم سر کار.چون خود خودم خواستم و هیچ کس منو مجبور نکرد.پس باید مثل همیشه با انرژی پیش برم.

من میخوام دوباره پر بشم از حسای خوب و خوش و مثبت و آغازش این بود که مامانم بهم گفت بابایی خودش احساس میکنه رو به بهبوده.

خدایا کمکم کن.

برام دعا کنین لبخند

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :