روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸

آدم باید در هر صورت قدر خوشیشو بدونه و همچنین قدر آدمای دور و برشو.

به خدا نمیخوام بیام این جا غر بزنم.یا ناله کنم.اما خوب این جا یه جای امنه که ذهنم تخلیه میشه.یه جورایی سبک میشم.بعدشم حداقل این جا دیگه خودمو سانسور نمیکنم.هر حالتی که باشم این جا مستقیم بروز میکنه.

الانم زیاد حال و هوای خوبی ندارم.حوصله ندارم.دلایل زیادی هم داره.گرچه شاید خیلی پیش پا افتاده و اصلا ارزش ناراحتی و بغض رو نداره.اما من انگار ذهنم full شده.نمیتونم همه رو با هم مدیریت کنم.

عصر 4 شنبه از سر کار راه افتادیم به سمت اصفهان.عیادت بابا

اصلا اصلی ترین دلیل حال و هوای من بد حالی بابا است. وقتی رسیدیم اون جا و دیدم واسه بابا یه تخت گذاشتن گوشه اتاق و خوابیده و مامان هم تنها اون ور خوابیده.انگار همون موقع یه بغضی که هنوزم نشکسته اومد سراغم.بعدشم که دیگه عملا بابا همش خواب بود.درد خیلی شدید داشت و هیچ کاری هم نمیتونست بکنه.حتی موقع ناهار هم نیمه نشسته ناهار میخورد.اونم بابای من که اصلا نمیتونست یه جا بشینه.همش کار و کار وکار.

خوب به احتمال زیاد عمل داره.و بعدشم تا یه دو ماهی استراحتو خوب میشه ایشالا.اما همین که این دوره چه جوری میگذره مهمه.البته من سعی کردم اون جا جو رو عوض کنم.واسه داداش خوشگلم تولد گرفتیم.با یه هفته تاخیر.خودش باعث شد بابا روحیه اش عوض بشه.دادش خوشگل کوچولوم هم همین طور.

دیشب هم ساعت 10 رسیدیم و واقعا الان دارم از خواب و خستگی میمیرم اما از کاری که انجام دادم خیلی احساس رضایت میکنم.از این که بابا بفهمه چه قدر برام مهمه.

 

اما از صبح خیلی با خودم فکر کردم.به این که فقط انرژی مثبت داشته باشم.به چیزای خوب فک کنم و خدا رو به خاطر داشته هام شکر کنم. این شکر به خاطر چیزای خوبی که داریم خیلی بهمون انرژی میده .یک راه دیگه هم این که همه چیزایی که ذهنمو آشفته کرده بیارم رو کاغذ .این یکی هم خیلی خوب جواب میده.

 

پس

خدا جونم شکرت به خاطر نعمت سلامتی که بهم دادی.

شکر به خاطر این که سایه پدر مادرم بالای سرمه.

شکر به خاطر وجود خواهر و برادر عزیزم.

شکر به خاطر همسری که دوسش دارم و در کنارش به آرامش میرسم.

شکر به خاطر رفاه نسبی که دارم.سقفی که بالای سرمه.کاری که بهش مشغولم.

شکر به خاطر اعتباری که بهم دادی.

و شکر به خاطر همه چیزای خوبی که تو زندگیم این قدر زیادن که نمیتونم بشمارمشون. ام از کنارشون ساده رد میشم و غر میزنم.

لیاقت داشتن این همه چیز خوبو بهم بده.

برای بابام عا کنین که اگه عمل هم داشته باشه عمل بی درد سری باشه.

پ.ن:جالبه که من چه قدر ساده بودم و فکر میکردم بابا با استراحت خوب میشه.نگو همون سه شنبه دکتر بهشون گفته بود باید عمل کنی.اما این 5 شنبه جمعه که من رفتم از من پنهان کردن.دیروز بابای عزیزم عمل شده و من نمیدونستم .همه رعایت حالمو کردن.حتی خواهرم هم میدونسته.دیشب خیلی یه هویی و اتفاقی فهمیدم.کلی هم گریه کردم.اما بعد زنگ زدمو با بابایی صحبت کردم.و الان یه کم آرومم.و فقط ناراحت و عصبانی از این که چرا الان نمیتونم پیششون باشم.در کنار پدر و مادر عزیزم.

امیدوارم که آخرین باری باشه که بابا میره اتاق عمل.همیشه برای سلامتی همه مامانا و باباها دعا میکنم....

 

 

فعلا

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :