روز های زندگی من
نهفته در بسیاری بهترینهای زندگی، یکی نیز چنین است باز، بياغاز‏
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
90
نویسنده: آنا خانوم - شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

سه شنبه  1 اردیبهشت

 این روزا صبحها که از خونه میزنم بیرون و سوار اتوبوس میشم مجله موفقیت هم همراهمه .سوار اتوبوس که

میشم مطمئنم که جایی واسه نشستن گیرم نمیاد .بنابراین کیفمو یه جایی میذارم و مجله رو در میارم و شروع میکنم به خوندن.از مطالبی که مینویسه خوشم میاد.بهتون پیشنهاد میکنم بگیرینش و بخونین. تو روحیه آدم تاثیر میذاره.حداقل من که این جوری ام. بعد وقتی ایستگاه آخر میرسیم می بندمش و میذارمش تو کیفم.ولی به نوشته هاش فکر میکنم.هر چند کوتاه روم تاثیر میذاره.

بعدشم سوار تاکسی میشم و میام سر کار . اول یه اینترنتی چک میکنم و ایمیل و وبلاگمو و بعدشم شروع به کار میکنم. کم کم یه چایی و لقمه ای که از خونه واسه خودم آوردم رو میخورم و همین جوری پیش میره و کارامو میکنم تا ظهر.بعدش میریم ناهار میخوریم و دوباره کار تا ساعت 5:30.این روزا سعی میکنم سر 5:30 بزنم از شرکت بیرون. برم به زندگیم برسم.

از فردا هم ساعت 8 صبح میام. که 5 بزنم بیرون و به کلاس ورزشم هم برسم.به طور جدی میخوام ورزشو شروع کنم.احساس میکنم بدنم خیلی خشک و خسته.دلم واسه اون نشاط بعد از کلاسای ایروبیک تنگ شده.من باید تا آخر تابستون 6 کیلو کم کنم.از فردا هم استارت پیش رفتن به سوی این هدفم خورده میشه.

خلاصه زندگیم از اول تا آخر هفته قابل پیش بینیه.وقتی هم میرم خونه.هم یا شام درست میکنم و تلویزیون و کتاب و کارای خونه یا میریم یه جایی  یا خونه پدر امیر .یا این که کلا میخوابیم.

من فک میکنم به این دقیقا میگن روزمرگی.یعنی من قشنگ میتونم از صبح تا شبمو پیش بینی کنم و این اصلا خوب نیست.ذلم یه تغییر میخواد.شاید حتی یه تغییر کوچولو.

*****************************************************

چهار شنبه  2 اردیبهشت

اینو دیروز نوشتم اما پستش نکردم.مثل این که زود تغییر و تحول ایجاد شد و من از روزمرگی دراومدم!!!!!!!!!!!!

امروز صبح گفتم که تصمیم داشتم 8 بیام سر کار تا 5.از نظر خودم هم هیچ مشکلی نبود ظاهرا.خیلی با اعتماد به نفس رفتم به رئیسم گفتم من میخوام این کارو بکنم.میشه؟اونم خیلی ریلکس گفت نه.منم که به نظرم بدیهی می اومد گفتم چه فرقی میکنه؟8:30 تا 5:30 یا 8 تا 9 ؟ مسئول امور اداریمون هم رسید و قرار شد باهاش  حرف بزنم.منم هم عصبانی بود هم دل پری داشتم .که همش هم مربوط به همین کارم میشه. خلاصه وقتی آقای...بهم گفت چی شده مشکل خاصی پیش اومده.یه هو زدم زیر گریه.بغضم ترکید.بهش گفتم من دیگه نه یه دقیقه اضافه کاری وایمیسم. سر وقت میام و سر وقت هم میرم. که دیگه همین سرآغاز حرف شد و منم اشکم بند نمی اومد.حرفامو زدم و این آقای ... مسئول امورد اداریمونه.مرد خوبیه و خیلی مهربون .خلاصه یه جوری با هم به توافق رسیدیم. بعدشم رفتم کامل با مدیرم صحبت کردم و هر چی دلخوری داشتم تا حالا باهاش مطرح کردم.بعدشم حسابی راحت شدم.

بعد از ظهر هم رفتم کلاس ورزش و کلی هم حال داد

***************************************************

5 شنبه 3 اردیبهشت

فک کنم بشه اسمشو روز خواب گذاشت .فقط خوابیدم .صبح تا 10 .بعد از ظهرم یه 4 ساعتی خوابیدم. شبم یه کوچولو رفتیم بیرون و خرید .اما هنوز مانتهای مزخرفی که واسه عید اومده بود جمع نشده و جنسای جدید نیومده بود.به محض این که بیاد میرم یه مانتو میخرم.عید دیدنی هم رفتیم !!!!!!!!!!!

**************************************************

جمعه

فک کنم اسمشو بشه گذاشت روز نظافت.افتادیم به جون زندگمیون و بشور و بساب .تازه هم ناهار و هم شام هم خونه پدر شوهر گرامی دعوت بودیم.

****************************************

امروزم روز اول کاری و پیش به سوی یه هفته عالی پر از موفقیت.

 

 

آنا خانوم
من آنا هستم. متولد 63.سال 84 ازدواج کردم و 6 تیر 89 خدا یه فرشته کوچولو بهمون هدیه کرد.این جا هم از روزمرگیهام و گاهی اوقات از درگیریهای ذهنم می نویسم....
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :