هی میخواستم بنویسم نشده.از دوشنبه که رفتم سونو.که الکی چه قدر استرس داشتم.که چه لحظات لذت بخشی رو تجربه کردم.چه خانم دکتر نازنینی.سونوی بیوفیزیکال بود.وباید تعداد حرکاتش رو میشمرد.واین فسقلک چه قدر تکون خورد.جالبه که من خیلی از تکوناشو حس نمیکردم.

صدای قلب سالم کوچولوش.کلیه های کوچولوش.تمام اندامشو بهم نشون دادوبرام توضیح داد.گفت الان 38 هفته ای واین جا چیکار میکنی؟دیگه باید زایمان کرده بودی:))))وزنشو برام تخمین زد.وکلی ذوقیدم.گفت تا الان 3 کیلو و400.اگه درست گفته باشه از خودم راضیم.گرچه وزن بالای 3 کیلو واقعا خوبه .خلاصه با همسر کلی حالمون خوب بود.پسرک هم مهد بود.و قرار بود خواهرم بره دنبالش.ما هم رفتیم شهروند و یه کم خرید کردیم و بعد هم رفتیم مطب دکتر.دکتر هم گفت پس هفته دیگه بیا واسه زایمان!!!!داشتم سکته میکردم.چون فک میکردم دو هفته دیگش میشه.اما گفت نهایتا 30 آذر.منم نمیخواستم شب چله بشه.:))

خلاصه فعلا توافق کردیم سه شنبه 25 آذر.دوشنبه میرم مطب ببینم چی میگه.

امروز قرار بود کارگر تمیزکاری بیاد که نیومد.افتاد واسه فردا.که همون فردا مامان اینا هم میرسن!!!!آرایشگرم هم امروز نبود افتاد واسه فردا.چون شنبه هم تعطیله ومن دیگه ریسک نمیکنم بزارم یکشنبه.

آخرش هم نشد برم آتلیه.البته شایدم رفتم.

خلاصه که با همه غرغر ایی که کردم بارداری ام داره نفسای آخر رو میکشه.و بیصبرانه منتظرم در آغوشش بگیرم.بوش کنم و شیرش بدم وخوشحالم که دوباره میخوام این لحظات ناب رو تجربه کنم.وخوشحالم که پسرک دیگه هیچ وقت تنها نیست.یه خواهر داره که قطعا مونس ودلسوزش خواهد بود.مثل همه خواهرای دنیا.

و خوشحالم که دیرتر از این نشد.سخت بود.سخت گذشت.با یه بچه 4 ساله.بارداری که بدون برنامه ریزی بود.با اون حال بد وتهوعا.دست تنها.اما گذشت.وبه راستی که بعد از هر سختی آسانی است.

البته قطعا روزای آخر روزای آسونی نیست.تقریبا نمیتونم بخوابم.اما انتظار شیرینه.نمیخوام به بعدش فک کنم.میخوام مثبت فک کنم وبسپارم به خود خدای مهربونم که همیشه همیشه هوامو داشته و بهترینا روبرام خواسته

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید