253.

وای خدا که من چه قدر عاشق اسفندم.مخصوصا امسال که دیگه واقعا هوا بهاری شده.و واقعا بوی بهار میاد.هوا یه جورایی ملسه.مبلا هم اومد البته با داستان.که خوب یه بار مرجوع شد به خاطر این که من از کیفیتش راضی نبودم.پرده ها اما خوب شد.الان خونم بنفش شده.یه جورایی رویایی.من عاشق بنفشمقلب

امروز یه کاری کردم که هیچ وقت نکرده بودم.سپهر رو برداشتم و با هم رفتیم شرکت!!!!تحویل نهایی پروژه ام رو شنبه انجام دادم.و امروز حتما باید برای پیشنهاد پروزه سال آینده میرفتم.و کسی هم نبود پیش این وروجک.منم برش داشتم و رفتیم.رفتیم سر خیابون و سوار تاکسی شدیم و رفتیم.این قدر براش جالب بود و همه جا رو با کنجکاوی نگاه میکرد.چون همچین تجربه ای تا حالا نداشته.همیشه با ماشین خودمون بردمش این ور و اون ور و این فسقل همیشه تو صندلی ماشینش بود.اما امروز هر چیزی تو تاکسی براش جالب بود.هر کس هم که کرایه اش رو حساب میکرد و پیاده میشد این بهش میگفت"خدابظ"و همه تو تاکسی میزدن زیر خنده.نیشخند.یه کوله عروسکی هم داره انداختم به پشتش و خوراکی براش گذاشتم.کلی بانمک بود.و جلب توجه میکرد فسقلم.

خدا رو شکر تو شرکت هم کارم رو انجام دادم.و برگشتیم.تازه وقتی هم برگشتیم با هم رفتیم پارک و کلی سرسره بازی کرد و اومدیم خونه.روز خوب و جالبی بود.اما به یه نتجیه مهم رسیدم و اون این که باید سپهر رومهد نزدیکخونه بزارم نه نزدیک شرکت.چون راه خسته اش میکنه.تو طرح هم هست و نمیتونم با ماشین برم.

یه مدتیه داریم به بچه دوم فکر میکنیمهورا.نمیدونم حالا که خر بشم؟؟؟؟من قطعا دو تا بچه میخوام.و این روزا از یه مشاور خیلی خبره شنیدم که نزار دیرتر بشه.دلایلش هم کاملا قانع کننده بود.اما خوب اگه بخوام بیارم اصلا نباید به هیچی فکر کنم.چون اگه به هر کدوم از مراحل فکر کنم صد در صد پشیمون میشمابله

امیدوارم این روهای باقی مونده روزای خیلی خوبی باشه و به خوشی وارد سال جدید بشیم.راستی ما که به هیچ عنوان آجیل نمیخریم.شما چه طور دوست عزیز؟لبخند

/ 0 نظر / 18 بازدید