گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

البته نمیخوام زیاد شلوغش کنم اما پسرک از بعد از ظهر یه هو تب کرد.و بیقرار شد.و این برای من یعنی مرگ.هیچی مثل تب این بچه منو نمیترسونه و عذابم نمیده و البته هیچی هم مثل تب اون لپای کوچولوشو آب نمیکنهناراحت.

امروزم که 5 شنبه دکتر متخصص نبود و دایی جونم هم سفر بود بردمش درمانگاهی که قبلا میبردم شبانه روزیه.وقتی رسیدیم درش با همون حال مریضی این جوجه زد زیر گریه و گفت "خدافظ" وقتی اتاق دکتر رو که شاید 1 سالش بود اون جا میبردمش دید گریه اش شدیدتر شد .دیگه من این جوری بودمهیپنوتیزمتعجب.یعنی این حافظه نیست که ماشالا!!!!!بساطی داریم حالا ما از این به بعد با این ورووجک.بعد که با هزار بدبختی دکتر معاینه اش کرد (که البته از دکتر بیحوصله اصلا خوشم نیومد)گفت گلوش التهاب داره ولی انتی بیوتیک نداد.تب بر داد.تا الان که شیاف استامینوفن هم استفاده کردیم اما هنوز یه کوچولو تب دادرهگریه.البته باباش میگه تب نداره.اما خوب من که کلا دیوانه شدم از بس شقیقه هاشو چک کردم و ترمومتر گذاشتمکلافه

این دو سه روز هم تعطیلی بود مثلا.و فامیلای امیر اومدن تهران  و امشب خونه پدرش همه جمعن و ما نتونستیم بریم.ناراحت.دوس داشتم برم.اما حاضر نبودم به هیچ وجه بچه مریض رو با تب ببرم که تازه تو جمع شلوغ همین طوری کلافه ام میکنه دیگه حالا عالی مشد .بعدم همه هی کارشناس کودک میشدن و منو روانی میکردن با نظراتشونکلافه

اما یه چیزی واقعا تو این مدت بهم ثابت شده و اون این که تو این جور موارد که واسه بچه پیش میاد من هر چی بیشتر آرامشمو حفظ کنم اوضاع بهتر پیش میره ولی وقتی کلافه میشم همه چی بد جور تو هم گره میخوره.اینو امشبم امتحان کردم.از وقتی ریلکس شدم و دست برداشتم از دیوونه بازیهام این پسره هم بیتابیهاش کمتر شد و خوابید!!!!امیدوارم بتونم کلا آرامشمو حفظ کنم در تمام مسایل مربوط به این جوجه.....و گرنه دوسال دیگه نابود شدم رفتهنگران

/ 0 نظر / 5 بازدید