هر روز که میگذره روزهای لذت بخش تری رو در کنار پسرکم سپری میکنم. هر روز کلمات جدیدی رو یاد میگیره و دایره لغاتش خیلی وسیع شده.ولی علی رغم همه کلمات سختی که میگفت مثل "آسانسور"!!!! ولی مامان رو به هیچ وجه نمیگفت تا همین دیشب که یه هو نگاه کرد به من و گفت "ماما"و من داشتم ذوق مرگ میشدم.واقعاحس لذت بخشی که فرزند کوچولوتون مامان صداتون کنه و تازه خودش هم از گفتن این کلمه نسبت به بقیه کلمه ها شگفت زده تر بشهخجالت.

فردا تولدشه و من تولدش رو آخر هفته براش میگیرم.وکارتش رو چاپ کردم و دارم میدم به کسانی که قراره بیان.و بیشتر زحماتاشو هم که طبق معمول مامان میکشه.

2 سال پیش دقیقا در همچین شبی من پر بودم از یه حس خاص مبهم و یه آینده ای که با یه جوجه نیومده تو این دنیا برام خیلی خیلی عجیب و غیر قابل تصور بود.کسانی که تجربه اش کردن دقیقا میفهمن چی میگم.

اما الان بعد از 2 سال یه موجود دوست داشتنی رو در کنارم دارم که کلی تغییر توی زندگیم داد و شاید اصلا مسیر زندگی ام رو عوض کرد.مسیری که من واقعا ازش راضی ام.نمیگم روزهای سختی رو نگذروندم.مخصوصا که دست تنها بودم.اما گذشت و حالا کم کم دارم طعم راحتی و برگشت به روزهایی که دوسشون داشتم رو تجربه میکنم.

اما اگه یه زمانی قرار باشه یه بچه دیگه بیارم.کلی تجربه تو همین 2 سال و با دوران بارداری 3 سال دارم که میخوام واقعا ازش استفاده کنم.و یکی از مهمترینهاش بی توجه بودن به حرفای دایه های مهربان تر از مادره و با لذت بزرگ کردن بچه امه.کاری که من واقعا تو 6 ماهه دوم زندگی پسرم ازش غافل شدم .چون یه کوچولو دیر راه افتاد  یا دیر دندون درآورد و یه کمی سخت من خیلی خودخوری کردم.اما واقعا از همین امشب که شب دومین سالگرد تولدشه میخوام که بی توجه به حرفای اطرافیانم فقط از بزرگ کردنش لذت ببرم و تمام تلاشمو بکنم آدم و درستکار بزرگ بشه.

فردا میرم کیکشو سفارش میدم و تزیینات و بادکنکاشو میخرم و یه سری کار وتمیز کاری توی خونه دارم که باید انجام بدم.امیدوارم تولد خوبی بشه و پسرم دیگه از شلوغ بودن دور و برش ناراحت نباشه و خوش اخلاق باشهسوال. و شمع تولدشو با قدرت تمام فوت کنهقلب

تولدت مبارک نفس و امید زندگی ام.

/ 0 نظر / 5 بازدید