هوا به نظرم خیلی بهتر شده. از اون گرمای وحشتناک افتاد.من واقعا اذیت شدم.با اون ویار و اون حال بد و گرمای نفس گیر.خوب شد که گذشت....بعضی روزاش فک میکردم نمیتونم .میمیرم. از نوشته های اون روزام میشه فهمید.

این روزا پسرک صبح زود بیدار میشه و با بابایی میره مهد و معمولا به ورزش صبحگاهی مهدش میرسه.منم براش تغذیه میزارم و راهیش میکنم.قربونش برم.خیلی خوش اخلاق میره.

امروز بعدش که رفتن من دوباره خوابیدم تا 10:30.کلی بهم چسبید.بعد هم یه دوش و یه خورشت قیمه خوشمزه با ماهیچه پختم.سیب زمینیهاش رو هم سرخ کردم.

کار ترجمه رو هم در دست دارم . اما رسیدگی به کارای خونه و مرتب کاری برام سخته.خسته میشم.و خم شدن هر روز از روز قبل برام سخت تر میشه.

تمام تلاشمو میکنم به تغذیه ام اهمیت بدم.شیر بخورم اما از یه حدی بیشتر نمیتونم بخورم.گوشت و این جور چیزها هم زیاد دوست ندارم.ذائقه ام تغییر کرده.

خلاصه که انگار یه جورایی افتاده تو سرازیری و داره میگذره.امیدوارم هم چی خیره برام پیش بیاد.و یه دختر سالم به دنیا بیارم

 

/ 0 نظر / 7 بازدید