بجه داری

اونایی که مادر شدن خوب میدونن که آدم بعضی وقتا در این دورانی که جوجه کوچولوش جلوی چشماش قد میکشه و بزرگ مییشه لذتهایی نصیبش میشه که شیرینیش تا مدتها و خاطره اش چه بسا تا آخر عمر در ذهن آدم میمونه.واسه من این لحظات زیادن.یکیشون همین دیروز بود که سپهر رو بردیم پارک.و اولش که مثل فرفره از رمپ تند و تیز پارک میدوید بالا و بعد بدون کمک ما و با حفظ کامل تعادل میدوید پایین و من ذوق میکردم چون قبلا این کار براش سخت بود و کلا میترسید.

بعدش هم رفتیم سمت اسباب بازیها.عشق سرسره است و میزارمش روش میخوابه و لسز میخوره میاد و پایین و دیروز دیگه نیاز نبود بدوم پایین و بگیرمش..خودش راحت لیز میخورد و بعد بلند میشد و سعی میکرد از همون طرف از سرسره بره بالا که خوب قطعا نمیتونست.

و هیجان انگیزترین قسمت این بود که قبل از این از تاب میترسید و با ما هم که سوار میشد دوست نداشت .اما دیرزو یه کم ایستاد و بچه هایی که تاب سواری میکردن رو نگاه کرد و به محض این که تاب خالی شد دوید سمتش و سعی کرد سوارش بشه که با کمک امیر سوار شد و بعد در جلوی چشمای گرد شده ما قشنگ اون دو تا دست کوچولوش رو محکم گرفت به این طرف و اون طرف تاب و سعی کرد خودشو تکون بود و ما هم ذوقیده تابش میدادیم و منم ازش فیلم گرفتم و باورم نشد وقتی دیدیم پسرک 25 دقیقه سوار تاب بود و دستای کوچولوش خسته نشده بود.آخرش هم با گریه پیاده اش کردیم.و از همه با نمکتر روی تاب واسه خودش تاب تاب عباسی میخوند و از این پیروزی لذت میبردقلب

الان هم خوابوندمش و کلی بوسش کردمو تا اعماق وجودم بوییدمش.بغل

ولی هنوز یکی از سخت ترین کارهام رو  موفق به انجامش نشدم و اونم از شیر گرفتنش هست که فک میکنم سخترین مرحله است واسه یه مادردل شکسته

/ 0 نظر / 15 بازدید