راستش این مدت خیلی خواستم بنویسم.اتفاقات جور واجور افتاد و من ننوشتم.دلم میخواد هر روز بنویسم.چون بعد از گذشت زمان خوندنش خیلی به درد آدم میخوره.حدودا 3 ماه مونده . در واقع من وارد سه ماهه سوم شدم. و دخترم داره بزرگ شده.البته شکمم کوچولو درست مث سپهر.اما تکونای این خانم کوچولو خیلی زیاده. و من واقعا از تکوناش کیف میکنم.امروز به اسم آیدا هم فکر کردم.خیلی دوستش دارم. راستش بیشتر از  اسمای دیگه.حالا ببینم چی میشه. 

یه هفته ای مامان اینا اومدن پیشم.غذاهای خوشمزه خوردم و یه آش شله قلمکار خیلی خوشمزه هم مامان برام پخت.

دیشب داشتم خاطرات مهر پارسال رو میخوندم و به این نتیجه رسیدم کاش از پسرک بیشتر نوشته بودم. و دلم میخواد از این به بعد بیشتر بنویسم.

جمعه ظهر سپهر رو گذاشتم پیش خواهرم و رفتیم سینما با همسر.فیلم آرایش غلیظ.بدم نیومد.کلا سینما رفتن رو دوس دارم.مگه این که فیلمش خیلی مزخرف باشه که من دیگه اصلا خوشم نیاد.

حالم خدا رو شکر بدک نیس.هنوز اون قدر احساس سنگینی نمیکنم.خدا رو شکر که هر روز میتونم آشپزی کنم. پسرک رو از مهد بیارم.هنوز رانندگی میکنم. و از عهده یه سری خریدا بر میام. ام تمیز کاری خونه و خم و راست شدن برام سخته.که اونم پس فردا این خانومه میاد یه حالی به خونه میده.

این روزا بیشتر سپهر رو پارک میبریم.دوچرخه سواری رو کامل یاد گرفته و دور تا دور پارک رو واسه خودش دوچرخه سواری میکنه. و من و مخصوصا پدرش از نگاه کردن بهش غرق لذت میشیم.غذا خوردنش بهتر شده و از بین میوه ها سیب و موز رو میخوره.

از غذاها هم تقریبا بیشتر چیزهایی که میپزم رو میخوره.همچنان وزنش زیر خط رشد خودشه.البته از فروردین تا الان 1 کیلو اضافه کرده ولی همچنان فسقلیه.اما من دلم میخواد حساسیتامو کم کنم.

حرف زدنش واقعا بهتر شده.اما همچنان مداد رو درست دستش نمیگیره.نقاشی نمیکشه و رنگ آمیزی هم نمیکنه.

اما یه بازی هوش چین داره که خیلی خوب درستش میکنه.لغتای زبان رو خیلی زود یاد میگیره و به خاطر میسپاره.یه سری وسایل هم از گلدونه واسش خریدم مثل نخ ها و بندها که خیلی پیشرفت کرده توشون و یه سری چیزای دیگه.

عاشق ماشینه.و تقریبا اسم همه ماشینا را میدونه!!!!کتاب رو خیلی دوس داره و همش میخواد که براش کتاب بخونیم.همچنان عشق موبایله و بازی پازل گوشیمو خیلی خوب درست میکنه.

خودم هم کار ترجمه رو تا چند روز دیگه تمام میکنم و بیمه هم همچنان از طریق شرت قابل پرداخته.

راستش زیاد دلم نمیخواد جایی برم.خونه فامیل و این ور و اون ور.اصفهان هم فک نکنم برم.ایشالا بعد از اومدن دخترک .ایدوارم که همه چی به خوبی پیش بره و من زود بتونم برگردم به روزهای قبل.

 امیدورام بابایی که پاش درد میکنه هیچی نباشه.امروز میره دکتر و من نگرانم.....

 

/ 0 نظر / 17 بازدید